X
تبلیغات
رایتل

با سجاد ماکارونی دانشگاه را خوردیم و با هم به بیرون دانشگاه رفتیم و اون بی حوصله روی دسته نیمکت نشسته بود و من منتظر بودم، حمید هم رفته بود ساندویچی بخورد
ایکس و اون یکی دوستش که از دور آمده بود با فاصله از کنارمان رد شد ولی من پیشش نرفتم.
این کلاس گذاشتنم با رفتنش به دانشگاه تمام شد و با کمی تاخیر خودم را بهشون رسوندم و در حالی که سجاد ازم جدا شد من بهشون رسیدم 
دقیقاً تو محوطه 18 قدم بودم و باید با چند حرکت کوچولو توپ را تبدیل به گل می کردم

خیلی زود کیفم را باز کردم و کاغذهایی که پخش و پلا شده بودند را درآوردم و به خودش  و دی وی دی را به دوستش دادم و در کیفم را بستم
اولش فکر کردم باز شدن نگه دارنده کاغذها یه ضد حاله ولی وقتی تراکت انتخاباتی رئیس جمهور موسوی دقیقاً به صورت باز شده بین کاغذها قرار گرفت و خوشبختانه دیده هم شد خوشحال شدم که این اتفاق واقعاً تصادفی افتاد!
ابراز علاقه به میرحسین کردند و من هم باهاشون شوخی کردن. بعد از کمی صحبت کردن توپ دقیقاً به روی پایم چسبید ولی دروازه خالی تو اوت زدم 
چیزی از فامیلی اش نپرسیدم و بعد از صحبت کردن به این نتیجه رسیدیم که سری به دفتر آقای میرزائی بزنیم و من رفتم به دفترش که بسته بود و بهش زنگ زدم و گفت 5 دقیقه دیگه می آم.
کمی بیشتر از 5 دقیقه زمانی بود که آقای میرزائی به دفترش می رفت و در حالی که با مهدی و خانمش بودم از دور می دیدمش و در همین لحظه ایکس را دیدم که به سمت من می دوید.نیازی به احساساتی شدن نیست چون توی بقل من نمی اومد و از سمت چپم رد شد
می خواستم به مهدی محبوبم را نشان دهم اما نشد
به ایکس گفتم آقای میرزائی اومدند. گفت: شما برید پیشش منم می آم
به دفتر معاونت پژوهش رفتم در حالی که دوستاش اونجا بودند
با آمدن مهدی و رفتن آقای میرزائی به بیرون دفترش همه چیز دست به دست هم دادند تا بار دیگر دایی البرز همیشه پیروز شود
ماجرا از انجمن علمی شروع شد ولی ادامه پیدا نکرد و بعد کمی در مورد رشتمون هر سه نفر ازم پرسیدند
ایکس به مهدی اشاره کرد و پرسید: ایشون استادند؟ یا دانشجو؟
گفتم: ایشون دانشجو هستند ولی حکم استاد ما را دارند
گفت: جدا کدومشند؟
توپ را به مهدی پاس دادم و در حالی که روی صندلی معاونت پژوهش نشست منبر را شروع کرد
از کلاس زبان شروع شد و من در حالی که بینا بین مهدی و ایکس و دوستانش نشسته بودم نقش اپراتور را داشتم
مهدی زیدان! به زیبایی هر چه تمام تر با توپ بازی می کرد و خیلی سریع بحث کلاس زبان را به پرسیدن در مورد اصفهانی بودن کشاند و همگی پاسخ مثبت دادند
ایکس گفت که پدر عمویش در بازار مغازه بریانی دارد و با گفتن فامیل عمو جان کیف کردم از این که چقدر راحت این مهم را کشف نمودم
در ادامه بحث مهدی بار دیگر قدرت کلامش را نشان داد و یه جورایی حس حقارت بهم دست داد بدون هیچ مقدمه چینی سال تولدشون را پرسید و گفت: شما باید متولد 70 باشید؟
 گفت: آره من متولد 70 ام. دوست سمت چپش هم گفت متولد 67 است و از سرگذشت اش و این که رشته اصلی اش گرافیک بوده گفت.
سمت راستی هم مثل این که متولد 70 بود اما در کل اطلاعات زیادی ازش در نیومد که این ضعف از جانب خودم بود چون مهدی با ایکس صحبت می کرد و خانم 67 هم خودش مشارکت می کرد و مشارکت دادن نفر سوم بر عهده من بود.البته شرکت کردنش خیلی مهم هم نبود چون نقش سیاهی لشگر را داشت
بعد از گل دوم بحث کلاس زبان داشت به اوج خودش می رسید و مهدی گفت برای هماهنگی بیشتر با آقای محمدی در تماس باشید
پیش خودم گفتم: حالا می خواهد شماره امو بدم  و چند ثانیه بعد فکر من گفته مهدی شد و ایکس ازم شماره خواست و در حالی که خودکاری از آن یکی میز بر می داشتم بالاخره آقای میرزائی به دفترش برگشت و گفت: شما هنوز اینجایید؟! چه استقامتی دارید. بهش با لبخند گفتم: بالاخره امسال سال صبر و استقامته دیگه! و تکه کاغذی ازش گرفتیم و روی میز خودش ایکس شماره را نوشت.گوشی اش هم همراهش نبود اما سر مست شدم از این که در عین نمایان کردن بعد عاطفی ام توانستم کسی را به خودم جذب کنم و احساس غرور کردم 
کلا نسبت به شماره دادن حساسم و سعی می کنم رفتاری داشته باشم که طرف مقابل ازم شماره بخواهد.خصوصا در برابر خانمها!
مهدی آن روز بیشتر از تمامی گل های نزده من گل زد و با گل آخرش هتریک کرد و انصافا گل کاشت
البته عملکردم نقاط قوتی هم داشت مثل وقتی که سین به دم در دفتر آمد و وقتی که دید مسئول دفتر نیست دقایقی باهم به گفتگو پرداختیم.اما رو در رو نشدن دو رقیب در کنار هم شانسی بود که من آوردم هر چند رفته رفته کفه ترازو سین دارد سبک می شود
کم کم به ساعت شروع کلاس نزدیک می شدیم و همگی از دفتر بیرون رفتیم.
داخل محوطه مهدی با لبخند شیرینی گفت: کیف کن چه دوست دختر خوبی برات پیدا کردم شماره ات را هم بهش دادم
منم خندیدم و گفتم: دستت درد نکنه. راستش من چند وقته تو خط این رفتم این همونه که اون شب تو ماشینت معرفی اش کردم
نزدیکای کلاس بودیم که گفت: حالا می روم به همه بگم!
وقتی به داخل کلاس رفتیم با کمی فاصله از خانم صابری نشستم اما مهدی جلوی کلاس با خانمش بود و داشت در جمع دخترونه و تقریبا خودی کلاس شیطنت می کرد
گفت: نبودید ببینید چه خبر بود
خانمش گفت: چه خبر بود؟
گفت: با آقای محمدی رفته بودیم یه جایی  
خانمش پرسید: کجا؟
مهدی از همان روش سنتی من استفاده کرد و داخل گوشی اش چیزی در حد یک خط نوشت و نشون خانومش داد و خانم میرزائی هم بعد از خوندنش لبخند شیرینی زد و گفت: عجب!
خانم صابری کنجکاوی کرد و پرسید: بگید چه خبره؟
من که دیدم بدجوری دارم قافیه را می بازم تریپ محمود ا.ن در مناظره اش با رئیس جمهور موسوی با لبخند گفتم: آقای غلامیان من به شما علاقه دارم ولی چرا اینجوری می کنید؟! حالا نفر اول انتخابات نشدید باید این کارها را بکنید؟ 
خانم صابری گفت: شما بگید آقای محمدی چه خبره؟
رو کردم به مهدی و گفتم: من به شما علاقه دارم آقای غلامیان...
خانوم صابری برای بار سوم کنجکاوی کرد و اینجا بود که مهدی زد جادی خاکی و گفت: خانوم صابری...علی آقا خوبند!
گفتم حالا شاکی می شه ولی در کمال خونسردی با لبخند گفت: آره خوبند
و بحث رسید به نامزدینگ! ایشون
مهدی گفت: می خواییم آقای محمدی را شوهر بدهیم  
ناز کردم و گفتم: من که فعلاً می خواهم درس بخونم.قصد ازدواج هم ندارم 
خانوم میرزائی گفت: خیلی هم خوبه
یکم بعد تر که جلو رفتم پیش مهدی و خانومش، خانومش گفت: بچه های جامعه شناسایی که جلفند! همیشه با خنده از پله ها می آند بالا 
من فقط خندیدم
یک ربع به دو هم گذشته بود و با این که تقریباً همه بچه ها سر کلاس بودند اما استاد مصیبی نیامده بود.
در همین لحظه گوشی ام یه تک ویبره کوچولو زد یعنی که اس ام اس دارم در ته دلم آرزو کردم که ای کاش خودش باشد. چون شمارشو نداشتم
متن اس ام اس کوتاه بود ولی دلم می خواست که هزار بار بخونمش
" سلام، شمارمو سیو کنید "
قند در همان جایی که گفتم آب شد و کمی بعد استاد محترم هم آمدند
از مهدی پرسیدم: فامیلی اش چی بود؟
گفت: ف/رخ پ/ور
داشتم کانتکش را سیو می کردم که مهدی گفت: ولی خیلی لاغره ها، ترکه ایه!
لبخندی زدم و گفتم: اشکالی نداره، چاق می شه(منظورم چاقش می کنیم بود! )
ساعت از 3 گذشته بود که به استراحت بین دو کلاس خاک شناسی و هیدرولوژی رفتیم و هنگامی که در راهرو بودم دیدم که در داخل محوطه ایکس قرار دارد
حمید که به دور از جریان ظهر بود گفت: حالا وقتشه بری جلو و بگی خانم ...
گفتم: این مرحله پشت سر گذاشته شده. شما در جریان نیستید 
تا چشمش به چشمش افتاد شرم کردم و رویم را بر گرداندم و می خواستم خودم را بی تفاوت نشان دادم و به زور لبم را گاز گرفتم تا خنده ام نمایان نشود اما نشد
بعد هم موضوع را برای سجاد و حمید توضیح دادم با هم به اصفهان برگشتیم و فقط دلم می خواست با مهدی بر می گشتمش تا می دیدم ماجرای امروز را چگونه برای خانمش توضیح می دهد
ساعاتی از صبح روز بعد گذشته بود که در تاریکی شب به نوشتن این خاطره پرداختم و چون دیدم خانم سلحشور مثل چی دارد با گوشی اش تایپ می کند جو گیر شدم و تقریباً نصف این خاطره را با گوشی ام تایپ کردم. گوشی بدون صفحه کلید qwerty واقعاً سخت و عجیب بود ولی از سختی های عشق هم لذت می بردم
دوازده ساعت از آن اس ام اس تاریخی گذشته بود و من هنوز داغ بودم و خوشحال بودم که انتقامی که می خواستم از روزگار بگیرم عملی شد
از وقتی حسام نقش عاشق شکست خورده کلاس را بازی می کند من دیگر رقبتی به ایفای این نقش ندارم و اتفاقاً عنوان سریعترین موفقیت را از آن خودم کردم! 
البته اگر مهدی را در نظر نگیریم
نه مثل این روزهای سجاد در لاک فرو رفته ام و نه مثل حمید آهسته حرکت می کنم.
البته دوپینگ های مهدی را هم نباید فراموش کرد
این نوید یک سال خوب بود. با تابستانی که امیدوارم بهتر از تابستان پارسال باشد هر چند می دانم بهار هم برایم جالب خواهد بود



تاریخ : جمعه 14 خرداد 1389 | 06:48 ب.ظ | نویسنده : پسر آبی | نظرات (4)