X
تبلیغات
رایتل

همانطور که قبلاً هم گفته بودم موقعی این دفترچه خاطرات صفحهاتش زود به زود سیاه می شه که رویدادی تازه پیش رو داشته باشم و کمتر چیزی به اندازه یک مسئله عاطفی می تونه منو هیجان زده کنه!   
سه روز...
مدت زمانی بود که بعد از آن هتریک تاریخی به اف جان! اولین اس ام اس را دادم
آره! اسم اون نه الهام بود و نه بنفشه که من در رویاهای خودم  یکی از این دو تصور کرده بودم

بعد از اون اس ام اس سبزی که به دستش نرسید در عروسی مهدی یکم برای هم اس ام فرستادیم
هر چند که با وسواس و شاید هم ترسی که از ارتباط با الف داشتم عمل می کردم اما حرفهای شب قبل امیرحسین هم در جوگیر شدنم بی تاثیر نبود
آن قدر این چند وقته اتفاقات خوب پشت سر هم برایم افتاده که خیلی راحت می توانم از یک شنبه چشم پوشی کنم هر چند که آن روز هم روز خاصی برای خودش بود و این که وقتی ظهر شد با ونوس خانوم و دوستش ناهید خانوم بیرون دانشگاه بودیم و آن اراذلی که مزاحممان شدند و من با آرامش هر چه تمامتر به سمت داخل دانشگاه هدایتشون کردم تمام اوقات سرم زیر بود و احساس می کنم بیش از حد با او در ارتباطم و اگر به خاطر حمید نبود حاضرم نبودم تا اینجا ادامه دهم اما افسوس و صد افسوس که حمید  فرصت شناس خوبی نیست و نمی تواند مثل من از فرصتهایی که دیگران در اختیارش قرار می دهند درست استفاده کند
البته با توجه به این که اون بیشتر از من شهریوریه چندان تعجبی هم ندارد!
صحبت طولانی با گروه اول که توضیحش داده شد و گروه دوم که اف جان و دوستش بودند باعث شد خسته شوم چون واقعاً گلویم خشک شده بود 
مثل یک دانشجوی خوب وظیفه شناس هم دست نوشته هایم را بدون این که چیزی بهش گفته باشم پس داد ولی من دی وی دی را دادم به خودشون. خیلی هم از کارها تعریف کردند و گفتند مدیر گروهشون هم خیلی خوشش اومده و از یکی از مقالات کپی هم گرفته!
اف که تا آن روز هم اسمش را نمی دانستم و دل خوش به شماره و فامیلش بودم پرسید: شمافردا چه ساعتی کلاس دارید؟
گفتم: از 10 تا 12
گفت: ما از 8 تا 9 کلاس داریم. ای کاش می شد قبل از کلاستون ببینمتون
اگر فکر می کنید دایی آدم تنبل و چیز تشریف دارید درست فکر کرده اید! اما این یک استثناء بود و برای این که خیلی هم خودم را الاف نشان ندهم گفتم: باشه قبول، یه کاری برای خودم توی دانشگاه پیدا می کنم تا 9 اینجا باشم
با مهدی و خانمش به دفتر آقای میرزائی رفتیم تا تکلیف اردوی گاوخونی را مشخص کنیم که مثل خیلی از اوقات دیدیم که اف جان و دوستش آنجا هستند
بعد از این که آب پاکی روی دستمان ریخته شد که وزیر علوم و وزیر کشور دولت کودتایی  عقل نداشته شان را روی هم ریخته اند و حکم صادر کرده اند که با هم به اردو نروید   بحث به حاشیه کشیده شد و آقای میرزائی اشاره به اف جان و دوستش کرد و گفت همه رشته ها یه گروه دالتون دارند. دالتونهای جامعه شناسی اینا هستند   
مهدی گفت: آوریل رشته ما هم حمیده و بعد زیر لب در حالی که کنار اف جان و چشم در چشم من بود دو بار زیر لبی گفت: آوریل اینا هم اینه! 
و من از این شوخی و جسارت مهدی خنده ام گرفت (ولی خدایش آوریل نیست! )
سر کلاس دکتر کیانی هم مهدی گفت: امروز خوب نگاهش کردم، دندونهاش جالب نبود
گفتم: گل بی عیب که خودمم! انسانها در طول زمان شخصیت خودشون را نشون می دند
گفت: بیشتر از رفاقت روش حساب باز نکن. خر نشو بیا همین کیانی را بگیر
گفتم: بابا بی خیال، تو که می دونی من چه تیپی می پسندم
گفت: اتفاقاً بهش می آد ورزشکار هم باشه.نوع نگاهش مثل رزمی کاراست
گفتم: کیو می گی؟ کیانی؟!
گفت: نه بابا این که بخواد ورزش کنه لنگهاش می ره هوا!   
گفت: برو تو کف تک پوشش ( از این النگوهای پهن که تازگی مد شده و استاد محترمه هم یه گرونشو به دست کرده! )
و من خندیدم.
بعد از تاخیری که یک شنبه حمید و مخصوصاً سجاد داشتند فرصت خوبی بود تا دوشنبه به تنهایی یک ساعت زودتر حرکت کنم و ساعت 9 و ربع بود که به دانشگاه رسیدم و داخل دانشگاه انگشت شمار افرادی قابل دیدن بودند
اینجا بود که مغزم هنگ کرد!  می خواستم بروم دفتر الله یاری تا بهانه ای که برای دوستهایم آورده بودم را عملی می کرد اما نرفتم. می خواستم به اف جان اس ام اس بزنم که کارم تمام شده و بیایید تا ببینمتان ولی این کار را هم نکردم. احساس کردم شاید سر کلاس باشد
به دفتر اتوماسیون رفتم و با الله یاری و آقای میرزائی گپی زدم و بعدش ونوس خانوم مثل همیشه درباره تحقیقاتش باهام صحبت کرد و من مصمم بودم حالا که آب شهر قطع شده بروم و آب معدنی بخرم ولی پیدا کردن کلید لابراتوار و صحبت علمی کردن با محمد جواد و ریبوار باعث شد به بهانه اصلی آمدنم به دانشگاه نرسم!   البته اف جان از پشت سرم رد شدند ولی فرصت گپ زدن با آن گلوی خشکم را نداشتم و بعد از این که حداقل فایده این زود آمدن رسیدن به موقع به کلاس بود در ظهر با هم دیدار کردیم
قبلش که به آبخوری رفته بودم سجاد گفت: دوستت کارت داشت
و اینجا بود با شنیدن دوستت یاد تیکه های پسر عمه هایم در 8 سال پیش افتادم. چقدر زود!
کمی آنطرف تر دیدمش و بعد از این که با یکی دیگر از دوستانش که بر خلاف خودش قد بلند نبود آشنا شدیم(سومین دوستشه که اسمش فاطمه است!  ) گفتیم و گفتیم و بعد ندا خانم و چند تا دوستای دیگرش را هم دیدیم و بازهم گپ زدیم
کمی بعد از این که فهمیدم اسم دوستش ندا بید اسم خودش را هم بالاخره فهمیدم و شادی زاید الوصفی را در وجودم احساس کردم چون اسمش بی کلاس نبید " فرناز " و این برایم پیام خوبی بود 
دو کله پوک با هم رفتند و من به تنهایی راهی اصفهان بودم که دیدم گوشی ام ویز ویز می کند
کسی نبود به جز اف جان!
پرسید به جزء شما برای پنج شنبه کیا می آند و من پاسخ دادم هیچ کس!
دقیقاً 6 روز بعد از اولین اس ام اسی که برایم فرستاد بهم زنگ زد و برای اولین بار در یک رابطه عاطفی طرف مقابلم پیش قدم بود.از شنیدن صدایش رکورد شده اش حس خوبی را در وجودم احساس می کنم  
سومین روزی که در هفته دوم به دانشگاه می رفتم بعد از کلاس نه چندان دوست داشتنی نقشه برداری به بیرون کلاس که رفتم دیدم کل بچه های جامعه شناسی بعد از این که کلاسشان که در پایین کلاس خودمان بود تمام شده بود دور تا دور راهرو جمع شده بودند و تا منو دیدند خوشحال شدند
ندا خانم به نمایندگی از بقیه بسته پفکی را که همه شراکتی می خوردند تعارفم کرد و بعد از ناز کردنی طبیعی یه دونه برداشتم و با کلاسی هر چه تمام تر آن را تیکه کرده و خوردم
حدود 10 نفر بودند و به جزء دوستان همیشگی اش فقط آن دختر شطرنج باز را می شناختم و ما بقی چهره های جدید بودند
دختری که به تمامی انگشتهایش لاک سبز روشن زده بود با شور هر چه تمامتر صحبت می کرد و اینجا بود که از خودم پرسیدم: به نظرت خانوم میرزائی درست می گه که بچه های جامعه شناسی جلفند؟!
جواب این سوال را به بعد موکول کردم و بعد از این که هماهنگی لازم را برای فردا و بازدید از یک منطقه خاص کردیم ( با همفکری مهدی عزیز ) رفتم و بعد که برگشتم دیدم که مقنعه اف جان پفکی شده ولی به اندازه من وسواس ندارد که مرتب پاکش کند
واقعاً چرا دخترها این قدر پفک دوست دارند؟! مخصوصاً این جماعت که از اولین آشناییمان پفک می خوردند
یاد میم خدا بیامرز افتادم!:هپی کرای
سر کلاس دکتر مسیبی هم رفتم و اینجا بود که الف را دیدم
حسی که از یکشنبه بهم نصبت بهش دست داده به تندی حسی که بعد از آخرین اس ام اس های رد و بدل شده بینمان نبود
هنوز هم گاهی از دستش خیلی شاکی می شوم و بیشتر از دست خودم که چرا به کسی که از اول تا آخر دوستی ام حس خوبی نسبت بهش نداشتم دست دوستی دادم اما هیکل جذابش و کلاً جذابیتهایش خاصش کاری کرده که با خودم بگویم اگر دوستی باهاش را تجربه نمی کردم امکان انجام دادن این اشتباه حتی الان هم بود! 

اما سوگوند به خورشید و ماه تابان که دیگر کلامی باهاش صحبت نخواهم نکرد
حداقل تا اطلاع ثانوی و تا زمانی که پی به اشتباه خودش نبرده.من و او مثل آب و آتش هستیم که نزدیک شدنمون بهم خطری بزرگ بود 
اون گوشه ای از خشم آتشینش را نشانم داد ولی نمی داند که آرامش این دریا سطحی است و در عمق خشمی بزرگ دارد
خیلی تلاش می کنم باهم به مشکل بر نخوریم.
جدا من مغز چی خورده بودم که اوایل دی ماه حسی شبیه عشق به این موجود داشتم؟!
جایگاه سنتی اش را هم با خفت هر چه تمام تر به معصومه شماره 2 واگذار کرده.جایگاهی که عشق درجه 1 یا 2 نیست ولی به علت تیپ خاصی که دارد گوشه ای از قلبم را به خود اختصاص داده  

هر چند او هم حکم دیکته نانوشته را دارد و برای همین تا عملکرد نه چندان پر رنگش زیر ذره بین بررسی نشود نمی تواند جایگاهش را بهبود بخشد
ولی خنده شیرینی که با جواب سلام برایم فرستاد جایگاهش را تثبیت کرد    
کلاس اول مسیبی تمام شد و در حیاط طبقه دوم دانشگاه با دوستانم از بعد ازظهر بهاری لذت می بردم که بروبچ بهم خبر دادند دکتر سلطانی جلوی راهروی ورودی دفتر اساتید دیده شده
خودم را بهش رسوندم و در همین هنگام اف جان از پشت سر استاد با ایما اشاره بال بال کرد و گفت که زود بروم پیشش 
 



تاریخ : چهارشنبه 19 خرداد 1389 | 01:28 ب.ظ | نویسنده : پسر آبی | نظرات (1)