دنیای آبی :)

آبی نوشت های من ✍️

مرغ طوفان - قسمت دوم

چند دقیقه بعد پیش آن اکیپ همیشگی رفتم و با اشتیاق تمام تعریفم را پیش استاد امیری دوست داشتنی کردند و بعد از گپی بی شیله پیله توافق کلامی کردم که کمک حال دانشجوهای درس خوان و فعال رشته جامعه شناسی باشم
اگر من ممد عربه بودم تشتی از خون شتر می آوردم و در آن با استاد و دانشجوهاش دست می دادم
دومین کلاس بعد از ظهر با همان استادی که کلاس اول را داشتیم در حالی سپری کردم که در جواب تیکه بی مزه اش که گفت علوم اشتباهی  با قاطعیت از رشته دوست داشتنی دوستانم دفاع کردم که آگاهانی مثل مهدی فهمیدند و خندیدند البته بعد از کلاس داستان دیدارم با استاد امیری را براشون گفت تا کمی ذهنشان را از دوست جانم! منحرف کنم

چهارشنبه شب بعد از این که از مغازه بروبکس آپادانا با دست پر بر می گشتم وقتی که یک ربع از نه شب گذشته بود بهش دوبار به فاصله 5 دقیقه زنگ زدم اما جواب نداد
5 دقیقه بعد خودش زنگ زد و گفت ببخشید که جواب ندادم و بعد چند سوال درباره قرار فردایمان پرسیدم
صدای رکورد شده اش نه تنها قلبم را آرامش می داد بلکه مثل یه آدم دقیق نوع کلامم را با وقتی که با وی خانم صحبت می کردم مقایسه کردم و در کمال تعجب تفاوت خاصی ندیدم
وی دوستی درجه دو است که تنها دلیل ارتباطمان تحقیقاتی است که برایش انجام می دهم اما اف جان تجسم عشق رویایی منه!
فردا پنج شنبه فروردین بود و قرار بود که برای اولین بار اف جان را به همراه دوستانش در جایی به غیر از دانشگاه ببینم هر چند هدف تحقیق درباره با جامعه شناسی بود
نگران بودم که مبادا صبح خوابم ببرد و با وجود این که دو ساعت زودتر از قرار بیدار شدم ولی مجبور شدم کلیا کرایه تاکسی دربست بدم تا با حداقل تاخیر به قرارم برسم 
ساعت 9 و 3 دقیقه بود که اف جان و ندا خانم و فاطمه خانم و بعد آقا سعید را دیدم و باهاش آشنا شدم
روز خیلی خوبی بود و خوشبختانه جیبم پر پول و کلیا احساس غرور کردم
هر چند که آن روز اتفاق خاصی نیفتاد اما جایگاهم را به عنوان یک دوست کار درست تثبیت کرد هم برای خودم هم برای جمع 5 نفره بچه های جامعه شناسی و هم برای شخص اف جان!
بعد از دیدن قائمیه به آن سوی شهر رفتیم تا محله محروم دیگری را ببینیم که فاطمه خانم شماره دو هم مانند بقیه مشتقانانه از مشخصات من می پرسید
گفت: پدر و مادر شما فرهنگی هستند؟
گفتم: این سوال را خیلی ها از من پرسیده اند ...نه فرهنگی نیستند 
دیگر نکته جالب آن روز این بود که جواب سوال خانوم میرزائی را پیدا کردم. بچه های جامعه شناسی هر ورودی و هر شکلی که باشند با هم راحت صحبت می کنند مثل آقا سعید که یه جاهایی اف جان را به اسم کوچیک صدا می کرد ولی راستش را بخواهید ته دلم غیرتی شدم! چون از میزان عشق اف جان به خودم مطمئن نبودم این حس را داشتمک وگرنه مخالفتی ندارم
بزرگترین اشتباهی هم که کردم نبردن دوربین بود که نتیجتاً هفته بعد هم عکسهایی که خودش و دوستش ندا گرفته بودند را دیدم اما عکس دسته جمعی که همه در کنار هم را ندیدم و نتوانستم جلوی برادرم و شاید خواهرم احساس غرور کنم
هفته بعد بر خلاف هفته قبل دستاورد چشم گیری نداشت.یک شنبه که کلاً ندیدمش( شاید هم نبودش! ) و دوشنبه صبح هم در حالی که قبا به تن کیف به کمر! می خواستم دو ساعت زودتر از شروع کلاس به دانشگاه بروم و تحقیق وی خانم را به دستش برسانم. ساعت 7 صبح مهدی صبح اس ام اس داد که کلاس برگزار نمی شه و اینجا بود که به این نتیجه رسیدم اون روزعملاً کار خاصی در دانشگاه ندارم  
اما باید با حمید می رفتم و دست دو قمری عاشق را در دستهای هم می گذاشتم      
پروژه به خوبی و خوشی تمام شد و بعد از چند اس ام اس رد و بدل شده و مدتی انتظار بی فرجام دوتایی مشغول برگشتن بودیم که از دور کسی را دیدم که به سمت دانشگاه می آمد 
وقتی نزدیک رفتم مطمئن شدم که خود سجاد هست و همین بهانه ای شد تا ظهر را در دانشگاه باشیم. نبوغ که نداریم ولی حماقت ما سه نفر مشترکه البته حسام این وسط یه استثناء هست که مثل ما اکثر اوقات خل نیست ولی وقتی خل می شه دست سه تاییمون را از پشت می بنده!
ظهر شد و هنوز خبری از اف جان نبود ولی من همچنان منتظرش بودم. بعد از حمید که صبح به وصال رسیده بود نوبت سجاد بود که به دیدار معشوقش رسید و سرانجام در گرماگرم ظهری بهاری اف را با دستی بسته به همراه دوستانش دیدم 
عکسهایی که توضیحش را دادم گرفتم ولی خسته بودم و مثل همیشه گرم تحویلشان نگرفتم و همین باعث شد تا عصر که در خواب نازنین به سر می بردم برایم اس ام اس بزند که آقای میم ناراحت بودید؟!
منم روغن ریخته را نذر امام زاده و گفتم که بله من امروز ناراحت بودم و به خاطر قلب درد دوستم(فرشید) و روحیه بهم ریخته دوست دیگرم(حمید) و دست شما ناراحت بودم 
تمام آن روز شیرین نبود چرا که وقتی با فرشید تنها بودم بی نیش و کنایه ازم به خاطر ارتباطم با الف انتقاد کرد و منم مثل یه بچه خوب قبول کردم 
اما فردا روز بهتری بود
سه شنبه را در حالی شروع کردم که بعد از خستگی روز قبلش، صبح خوب خوابیدم و با نیم ساعت تاخیر به کلاس نقشه برداری رفتم
کلاس که تمام شد چندان عجله ای برای بیرون رفتن نداشتم و بعد از چرخ زدن و ناهار خوردنی یک ربع به یک بچه های جامعه شناسی منو به دفتر انجمن علمیشون دعوت کردند و برای اینکه تکرار گفته اف جان که دیروز ناراحت بودم را دیگه نشنوم داخل انجمن در حالی که ندا در سمت راست و فاطمه شماره یک در سمت چپ و از همه مهمتر اف جان ترگل ورگل که روی صندلی ریاست نشسته بودند با حرارت همیشگی صحبت می کردم و از عکسهای دیروز و کارگاهی که در پیش دارند گفتیم
البته من می خواستم زودتر باهاشون صحبت کنم ولی ونوس خانم مثل همیشه تا منو دید یاد تحقیقاتش افتاد ولی ناخواسته سبب خیرشد!
سکانسهای آخر آن روز  دید زدنهای دختر کفش صورتی توسط من بود
از دیدن دفتر انجمنشان ذوق زده شدم و بعد از این که فهمیدم ما هم مکانی برای دفترمان داریم کلیا خوشحال شدم 
در نتیجه این خبر خوش و این که چهارشنبه آخرین روز هفته بود که اف جان به دانشگاه می رفت داغ کردم که فردا هم الکی به دانشگاه بروم اما خوشبختانه تبم فروکش کرد و حتی صبح پنج شنبه را  هم از خودم نگرفتم و بعد از کلاس جبرانی ساعت 10 به نظافت دفتر پرداختیم و بعد هم کلاس خسته کننده IT‏ آخرین کلاسمان بود
قرار بود که در مورد کلاس زبان و کارگاه روش تحقیق با اف جان صحبت کنم
جمعه حال عجیبی داشتم
مثل نوجوانی بی تجربه از تماس داشتن باهاش می ترسیدم همان ترس از اشتباه کردن که اینجور مواقع عادتم شده 
آبی به صورتم زدم و به خودم روحیه می دادم که پسر خوب تو قبلا با ب.ر مثل بل بل صحبت می کردی.اونم 6 سال پیش که در جاده نوجوانی بودی 
سیلی ای به صورتم زدم اما شدتش کم بود. دومی را محکم تر به هر دو لپم زدم و بالاخره هوشیار شدم 
چیزی عجیب ولی قابل پیش بینی رخ داد...جواب نداد
منتظر تماسش بودم و این انتظار یک ساعت بعد به وصال رسید
با امیرحسین و پدر گرامی تفسیر خبر جمعه شبها را می دیدم که شماره ای ناشناس بهم زنگ زد
اینجور مواقع از هر هوشیاری هوشیار ترم و نه تنها فهمیدم این شماره خونشونه بلکه مکان تقریبی اش را هم پیدا کردم
سومین مکاله بینمان بود و سعی کردم صمیمی صحبت کنم.البته کمتر عصا قورت دادن برای من حکم صمیمت را دارد
بازهم مثل همیشه با احتیاط حرکت کردم و خارج از فعالیت های درسی حرفی نزدم 
استدلالم هم این است که درسته که این دوستی عمیق شده اما سابقه هم مهمه
نهال تازه روییده این دوستی هنوز 1 ماه را پشت سر نگذاشته و برای من که دوستی و عشق را در گذر زمان احساس می کنم ابراز علاقه در این زمان با خودکشی تفاوت چندانی ندارد! 
الک زمان خیلی خوب دوست را از دوست نماها جدا می کند.همانطور که الف با تکیه بر زمان توانست نظر من را به خودش جلب کند اما همین زمان چون شمشیری دولبه عمل کرد و ریشه های نه چندان قوی بینمان را برید
حتی اگر این ریشه ها مثل ریشه های علاقه ام به میم هم قوی بود باز هم توسط گذر روزگار بریده می شد
فقط می بایست کمی صبر کرد
چرا ب.ر بعد از 1 سال پی به بدی ای که در حقم کرده بود پی برد و چرا بعد از 2 سال تلاش کرد تا جبرانش کرد؟! چون گذر سالها از دوستیمان بهترین دلیل برای بی گناهی من بود
اما او با زبان بی زبانی می گوید که می دانم آنچه که پشت سرت در دستهایت سعی می کنی قایم کنی قلبت است.ندیده آن را خریدارم...خسیس نباش! 
این را از اس ام اس های که می زد فهمیدم و سعی کردم حالا که پیشروی نمی کنم پسروی هم نکنم!
می دانید چندین شکست عاطفی اگر شما را خورد نکند چه نتیجه ای در پیش دارد؟
خستگی...
خستگی در عشق هنگامی است که شما از عشق خسته نشدید اما انرژی خود را تحلیل یافته می بینید
جمعه شب شبی بود که من خسته بودم اما جا نزدم و سعی کردم از شکست های قبلی ام درس بگیرم و از همین اول کار ستون های این خانه را محکم بچینم بعد دیگر ماجرا این است که علت تمامی این احساسات دوست نداشتنی این است که عشق دارد در تمامی سلول های بدنم وارد می شود و این آخرین دفاع بدنم در برابر چیزی جدید می باشد
آن شب کانال PDF‏ تایتانیک را گذاشته بود و دیدن دوباره اش بعد از 12 سال آن هم دوبله شده بهانه خوبی شد تا دختر احساساتی درونم بیدار شود و تا پاسی از صبح گریه کنم و تمامی احساسات خوب درونم جانی تازه گرفتند

تاریخ ارسال: دوشنبه 24 خرداد 1389 ساعت 01:03 ب.ظ | نویسنده: پسر آبی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد