X
تبلیغات
رایتل

اعتراف همیشه برایم حکم تسلیم شدن در برابر یک جریان قوی تر را دارد، وقتی که مجبور می شوم وجود یک نیروی جدید را پس از مدتها بی تفاوتی و حتی مقاومت بپذیرم
13 سال و یک ماه پس از فوت مادر بزرگم، چهارشنبه 29 اردیبهشت 89 پیش به سوی کلاس کارگاه روش تحقیق استاد امیری رفتم. پدر گرامی گفت صبر کن تا برسونمت ولی خوشبختانه گوش به ندای درونم دادم و خودم رفتم 
تا وارد ترمینال شدم، در یک نگاه کلی اف جان را دیدم که در ردیف جلو نشسته و مشغول صحبت با دوستانش است که عده ای از آنها هم رو به رویش ایستاده بودند طبق روال عادی برنامه خودم را به کوچه علی چپ زدم و سر به زیر به سمت مینی بوس هارفتم  

در همین احوالات بودم که  ناگهان صدایی آشنا گفت: سلام آقای میم!


سعی کردم خودم را کمی متعجب و خوشحال نشون بدم و جواب سلام اف جان را دادم و بعد تعارفشون کردم که سوار مینی بوس بشوند ولی حس عجیبی را در قلبم احساس می کردم (همون سیم معروف که هر از گاهی جریان برقی در مکان نامبرده ایجاد می کنه ) بعد از مدتها ریتم یک نواخت آن روز مینی بوس سوار شدنم خاص بود چون تنها بودم ولی در عین حال چندین جفت چشم در پست سرم بودند و سعی می کردم خودم را خیلی آرام نشان دهم 
بعد از کمی صبر وارد کلاس شماره 5 شدم و اینجا بود که دیالوگ را آغاز کردم. البته مثل همیشه تنها نبود ولی من به همین هم راضی ام
در ردیف جلو نشستم و بعد از چند دقیقه سعیدشون(با دکتر سعید! رشته خودمون اشتباه نشه   ) در سمت چپم و کمی آن طرف تر او هم در جلوترین ردیف خانمها نشسته بود. از گوشه چشم یک بار نگاهش کردم و دیدم که چقدر لباس جدیدی که پوشیده به تن خوش تراشش آمده است و دیگر تا آخر کلاس 2 ساعته نگاهش نکردم 
کمی احساس عشق کردم ولی بیشتر از کمی عاشق بودم منتها سرگرم کلاس بودم
دم استاد امیری گل گلاب هم گرم که دو تا حال اساسی بهم داد تا هیچ کس تصور نکند که من پسری الاف ( مثل دوست پسر خیارشور  ) هستم و برای زاغ سیاه چوب زدن دختر مورد علاقه ام به کلاس آمده ام  
اول کار استاد گفت هر کس پول نداده خودش از کلاس بره بیرون. با خودم گفتم یا امام عجیب دایی شده غریب!   کسی حرفی از پول به من نزد. آروم به سعید گفتم بگو من پول ندادم ولی استاد جواب داد که شما مهمان ما هستید!
ضمن درس دادن هم هر از گاهی سوالی ریزه میزه می پرسیدم تا خیلی هم نقش سیاهی لشگر نداشته باشم و بعد از این که کلاس تمام شد و من اصلاً احساس خستگی نکردم (نشون به اون نشون که اصلاً ساعت را نگاه نکردم ) اف جان مثل اکثر اوقات مبصر کلاس شد و رفت تا از جزوه استاد کپی کند استاد گرانقدر یک عدد شکلات به من دادند    البته یکی دیگه هم به سعید که تنها دوست هم جنسم در رشته جامعه شناسی هست داد
داشتم با چند تا از پسرهاشون صحبت می کردم که از دور دیدم دارد به سمت بالا می رود. چند دقیقه بعد آبی خوردم و به بالا رفتم تا پیدایش کنم ولی پیدا نشد. دوستش فاطیما را دیدم و ضمن تشکر گفتم که سلام برسونه 
شب که شد بهش زنگ زدم و خیلی گرم خوش و بش کردیم و گل گفتیم و گل شنیدیم
اون روز هر چند کوتاه مدت اما خیلی شدید احساس کردم که دوستش دارم و در برابر نیروی عشق تسلیم شدم
هر چند که وقتی کنارش هستم خیلی به عشق فکر نمی کنم اما کیفیت این حس در حد بالایی است
شش روز بعد جشنواره جغرافیای فرهنگی اقوام ایرانی داشتیم و بعد از این که به خاطر برخورد تند بچه های انتظاماتمون کلیا براش دلستر باز کردم و خودش و دوستانش را دعوت کردم الف ملعون را دیدم که بدجوری ظاهرش داغون بود
کلاً این چند وقته حال و روز اصلاً خوبی ندارد و احساس می کنم یک بار هم که شده نفرین عاطفی به من نگرفته و طرف مقابلم کفاره اذیت کردن طرف بی آزارش را دارد می دهد جالب تر این که با این که گاهی برای زمانی کمتر از یک ثانیه چشم در چشم می شدیم ولی روز به روز سکوت بینمان را سنگین تر می کنم 
از حالا دارم برنامه ریزی می کنم که تا آخرین ترم باهاش هیچ حرفی نزنم، که می شه تا همیشه! مگر این که اتفاق خاصی بیفتد
در حالی که سرگرم کارهای جشنواره و فیلم برداری بودم و به صورت بسیار جدی از قوی ترین ابزارم که ندیده گرفتن طرف مقابل است استفاده می کردم هر از گاهی سری به برنده نهایی که همانا اف جان باشد ولاغیر و دوستانش می زدم و دعوتشان می کردم از انواع غذاهایی محلی بخوردند و اگر چیزی نیاز داشتند بهشان می رساندم
هر چند مهدی رویش عیب و ایراد زیاد می گذارد ولی من حرفهایش را به حساب محبت می گذارم حالا یا واقعاً حرف دلشو می زنه و به دنبال کیس بهتری برای منه و یا تجربه چیزیت! حسام او را به این نتیجه رسانده که دوستانش و به ویژه صمیمی ترین آنها را با گفته هایش از عشق و عاشقی به دور کند اما همگان می دانند من سرکش تر از این حرفهام!   
شب هم با هم تلفنی صحبت کردیم و هم ازش سپاسگذاری کردم و هم برای جمعه که قرار است به اردوی پل زمان خان برویم هماهنگ کردیم
شب قبلش سوم خرداد سالروز بازپس گیری خرمشهر بود و مثل پارسال در دانشگاه جشن و مراسم اهدای جوایز بود و با این که بر خلاف سال گذشته امسال بعد از ظهر برگزار می شد ولی مجبور بودیم منتظر بمانیم تا تمام شود تا کارهای اولیه جشن فردا را شروع کنیم. کاری که تا هشت و نیم شب به درازا کشید
اصلاً انتظار نداشتم در نفرات برگزیده ازم تقدیر شود و مثل پارسال هم نشد ولی وقتی صحبت از اهدای جوایز به پژوهشگران برتر شد حق مسلم خودم می دانستم که ازم تقدیر بشه و لوح را شب به خانه ببرم تا با سری بالا بگویم نتیجه این همه فعالیت اینه. ولی به مهدی رسید...منتها حمید و سجاد و خیلی ها عقیده داشتند حق من بود. البته مهم نیست، من و مهدی نداریم
اذان مغرب را گفتند و برای اولین بار تا این ساعت در دانشگاه بودیم که خانم یوسفیان و دوستش گفتند یکی با ما بیاد تا به اصفهان برویم
وقتی اینو به مهدی گفتیم مثل همیشه رویکرد کمک به دیگرانش را به کار برد و نتیجه این شد که من در کنار حمید جلوی ماشین نشستم و در عقب رودحله پور و یوسفیان و دوستش و خانم میرزائی بودند و کلیا هم من و مهدی نمک ریختیم!
شب خسته بودم و کوله پشتی ام از همیشه سنگین تر بود چون علاوه بر لپ تاپ دانشگاه دوربین و کلیا چیز دیگه تویش بود(بازم شانس آوردم اون یکی لپ تاپ را عنایت برداشت وگرنه رسما...! ) شب بی هدف داشتم به اطلاعات داخل هاردش نگاه می کردم که ناگهان چشمانم از خوشحالی برق زد
کلیا عکس داخلش کشف کردم که هیچ کدامش دو سه ماه پیش که لپ تاپ دستم بود وجود نداشتند و کلکسیونی باحال از عکسهای اف جان را کشف کردم         و با خوشحالی نشان امیر دادم و او هم دیگر نتوانست عیب و ایرادی بگذارد و گفت که باید دید حمیده چه می گه؟! 
اتفاقاً فردا آبجی گرامی یه سری بهمون زد و با نهایت دقت زنانه اش نتوانست ایرادی روی آخرین و بهترین انتخابم بگذارد 
اما این نیمه پیدای ماجرا بود و نیمه پنهانش به شدت اعصابم را خورد می کند 
هیچ کدام از دو جشن فرصتی جدید که حکم کلید دروازه طلایی داشته باشد را ایجاد نکرد و با خودم می اندیشیدم که جمعه که به اردو می روم حماسه ای دیگر و روزی سرنوشت ساز جدید ایجاد کنم  
لعنت بر من که بعضی مواقع دهن بین می شوم و اگر چندین نفر هم خوب چیزی را بگویند، نظر آنکه انتقاد (حتی مخرب!) می کند رویم بیشتر تاثیر می گذارد
متاسفانه برای جمعه زمینه خوبی نداشتم (حتی با وجود رضایت نصبی آبجی و داداش گرامم) و مهدی روی دندونها و هیکل اف جان عیب گذاشت
جمعه صبح یک ربع مانده به 7 صبح رو به روی ترمینال خودش و دوستانش را دیدم که داشتند عکس می گرفتند
آن روز هم روز من نبود و چندین بار شعار همیشگی ام "دا*ی البرز....مرد همیشه پیروز" را زمزمه کردم ولی این بار اصلاً عینیت نداشت
این عیب من است که شکستهای کوچک هم تاثیر عمیقی روی روحیه ام می گذارند (شکستهای بزرگ که جای خود دارند!) 
نمی دانم بگویم خوشبختانه یا متاسفانه ولی اتفاق قابل حدس افتاد و امنیت اخلاقی گرفتمان این که می گویم خوشبختانه به خاطر این است که علتی برای تلخ کامی آن روزم یافتم ولی این که می گویم متاسفانه به این خاطر است که ای کاش این اتفاق نمی افتد تا حداقل اردو به کام دیگرام به صورت نسبی شیرین باشد
آن روز اصلاً حس عشقم بر انگیخته نمی شد، انگار که بهش عادت کرده ام و بدنم پادتن ایجاد کرده تا دیدنش دیگر اتفاق جدیدی نباشد
با هم کم و بیش صحبت می کردیم و کل اتفاقاً هفته ای که گذشت هر چند برایم جهش به بالا محسوب نمی شود اما ادامه روند + بود که دارد طی می کند.
در کل امروز حس خوبی ندارم
جمعه 7 خرداد 



تاریخ : جمعه 18 تیر 1389 | 02:59 ب.ظ | نویسنده : پسر آبی | نظرات (1)