X
تبلیغات
زولا

دنیای آبی :)

آبی نوشت های من ✍️

مهره سفید شطرنج

امروز 11 روز از سومین ماه سال در حالی گذشت که سه شنبه بود و دانایان نیک می دانند که سه شنبه روز رمانتیکی جات است!
دیروز که اف جان (چرا من هنوز به میم نوشتن عادت دارم؟! ) را زیاد ندیدم اما مفید بود.امروز هم صبح بعد از کلاس جبرانی باحالی که با دکتر سلطانی داشتیم چایی و بیسکوئیتی خوردیم و کنار حیاط داشتیم سر به سر نظافتچی بی معنیمان می گذاشتیم که چشمم با دیدن اف جان به شدت نورانی شد
سه سلام داغ به خودش و دوتا از دوستهایش که فاطمین!  بودند فرستادم، حمید هم چون کنارم بود یه سلام معمولی کرد
البته قبلش هم داخل بوفه تا هدا خانم را دیدم کلیا براش احترام گذاشتم که باعث شد سیلی شیرینی از حمید میل کنم ولی خداییش ادب یعنی همین دیگه! احترام به دوست دوستت که تازگی باهاش دوست شدی!!

بعد از مدتی کم تحرکی از جانب حمید حرفهای دیروزش امیدوارم کرد که امروز باید روز اون باشه.بی صدا و سر به زیر که تیپ همیشگی منه از کنار اف جان و دوستش رد شدم و به کلاس رفتم

ظهر روی چمنها ناهار می خوردیم(دقت کنید چمن نمی خوردیم!  ) که حرف از آن دختر روانشناسی شد و حمید بعد از یک سال پرده از داستانی جالب برداشت که کوتاه مدتی دعوت دوستی او را پذیرفته بود تا شنیدم گرم شدم و موتورم را به کار انداختم و تشویقش کردم که نقشه اش با وی را حتماً عملی کند

هنوز کلاس شروع نشده بود و داخل حیات روی نیم کتی فلزی نشسته بودند و منم مثل همیشه مشغول انجام خرده فرمایش های استاد بودم و سری به حمید زدم که گفت: بهش گفتم کارش دارم... قراره سر فرصت باهم حرف بزنیم

گفتم: خوبه ولی منتظر نباش بیاد جلو بگه چی کارم داشتی...خودت برو جلو

گفت: من اگر چیز خوردم! مقصر تویی

و اینجا بود که شوخی اش را کمی جدی گرفتم. بالاخره مربی تیم من بودم

دو کلاس دکتر مسیبی کوچکترین فایده ای برایم نداشت ولی کمی که از کلاس گذاشت حمید خوشحال و خندان به کلاس آمد و خبر از موفقیت خودش داد

خوشحال شدم ولی دید چند جانبه ام باعث شد که به خاطر آورم که غایب بزرگ امروز اف جان بود بله درست خواندید او فقط صبح دیده شد و هر چه بعد از ظهر چشم دوختم خبری ازش نبود

بهش اس ام اس دادم و متوجه شدم خسته شده و رفته خونه

بهش گفتم که کار خوبی کردی چون منم سر کلاس خوابم! 

موقع برگشتن به حمید گفتم: بیا با مهدی برگردیم

گفت: نه! بیا با مینی بوس بریم تا بتونیم حرف بزنیم

حرفش را گوش کردم و در حالی با مینی بوس رفتیم که همه کار کردیم به جز حرف زدن! 

اول کار توی صف بودیم که وی و دوستانش را دیدیم و سیس می خندید.حمید گفت فکر کنم وی ماجرا را لو داده. من کمی در فکر رفتم که اگر واقعاً چنین باشد که خیلی بده

سه تا جای سفارشی در مینی بوس وی و سه دوستش برای من و حمید و سجاد کنار گذاشتند که اصلاً برای حرف زدن مناسب نبود قرار بود باهم به کافی نت برویم پس تا مقصد که ترمینال بود همراهیشان کردم و اینجا بود که وی که حسابی خوشحال شده بود همه را حساب کرد!    

رو کردم به حمید و گفتم: دیدی گفتم اینی که برای بهتر شدن دوستیمون می خوام فکر کنم ناز بود! اینم مدرکش

به پیشنهاد سجاد و موافقت من بی خیال کافی نت رفتن شدیم و گفتیم: حمید تو با اونی که منتظرته هم مسیر شو اون کار باشه برای بعد

در حالی به خونه رسیدم که کسی در خانه نبود و با اف جان گرمتر از همیشه اس ام اس بازی می کردم

در خودم فرو رفته بودم و از این حالت لذت می بردم که دیدم اف جان اس ام اس زده زیاد می خوابیا! منم که احساسات خونم رفته بود فی البداهه برایش نوشتم:

"در بیدار که خیر ندیدم...می خوابم، تا در خواب تو را ببینم"

می خواستم بخوابم که وی باهام تماس گرفت و سراغ نقشه اصفهان را گرفت که از کجا می تواند تهیه کند؟

مشغول صحبت بودم که یک دفعه جرقه ای به ذهنم خطور کرد و گفتم: توصیه من این بود که از فلان جا تهیه کنید ولی می تونید از ح.ق (همون حمید خودمون ) هم کمک بگیرید. بالاخره یه دست صدا نداره و اون بیشتر از من به اون نقاط شهر وارده.

گفت: ولی من شمارشو ندارم...

گفتم: براتون اس ام اس می کنم 

و همین کار را هم کردم

چند دقیقه بعد حمید بهم زنگ زد. خیلی تعجب نکردم چون قابل حدس بود!

با خنده و تعجب می گفت: چی کار کردی؟

خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم: هیچی داشتم می خوابیدم!

گفت: حالا مجبور بودی شماره بدی؟!

گفتم: خودش گفت شمارتو نداره...نقشه می خواد

گفت: مردک! حالا من چجوری نقشه تهیه کنم

گفت: کاری نداره که...

ولی خوشحال بود و تا شب نقشه و سی دی و خیلی چیزای دیگه پیدا کرده بود و اینجا فهمیدم همیشه می شود به حس مسئولیت یک مرد شهریوری اعتماد کرد

آن شب خوشحال بودم و ساعت 10 شب به لطف جم تی وی داشتم دزدان دریایی کارائیپ را می دیدم و احساس کردم منم مثل مهدی می توانم گلهای خوبی بزنم و در نظر دیگران زیدان جلوه کنم! فقط وقتی خودم مقابل عشقم قرار می گیرم کمی هنگ می کنم و قدرت بیانم ضعیف می شود که آن هم پدیده ای طبیعی و زودگذر است 

خوشحال از دوپینگم به حمید بودم که اف جان جواب آن شعر عاشقانه! را اینجوری داد

"آررررررررره؟!"

خندیدم؛ چون سابقه نداشت به این شیرینی به کسی ابراز عشق کرده باشم و گویا به کام معشوقه گرامی هم خوش آمده بود اما جوابش را ندادم. چون بهترین پاسخ سکوت بود! 

در پایان آن روز روزی شیرین هم برای من و هم برای دوستم بود

چیزی که در ظهر تصورش را هم نمی کردم

و به این نتیجه رسیدم که چه خوبه آدم در شطرنج زندگی مهره سفید باشه و حرکت اول را خودش بکنه نه این که انتخاب بشه
همین...
 
تاریخ ارسال: یکشنبه 20 تیر 1389 ساعت 04:36 ب.ظ | نویسنده: پسر آبی | چاپ مطلب
نظرات (2)
یکشنبه 20 تیر 1389 04:45 ب.ظ
ثمین(به سوی فردایی بهتر...)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم
وبلاگ خوبی داری
خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنی...
واگر مایلی به تبادل لینک
شنبه 30 مرداد 1389 10:28 ب.ظ
نازنین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام وبت قشنگه دوس داشتی بهم سربزن
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد