X
تبلیغات
رایتل

رویا چیز بسیار خوبی است به طوری که عده ای این واژه را برای نامگذاری کودکان لطیف الجنس! خود استفاده می کنند. رویا یعنی آرزو و افراد دوست دارند که امیدهای شیرین خود را در آینده محقق شده ببیند
عده ای در بیداری تصور می کنند که در زمانی خاص رویاهایشان محقق شود و عده ای صرفاً امید دارند که در زمانی نا معلوم به رویای خود برسند. حتی این افراد حاضرند که اگر شده پس از مرگشان هم آن رویا محقق شود اما بالاخره به واقعیت بپیوندد      
دسته سوم می ترسند در بیداری رویا ببیند و فقط گاهی در خواب رویاهای شیرین خود را لمس می کنند 
اما یک عده حتی در خواب هم می ترسند و به جای رویا، کابوس می بینند
تقصیری هم ندارند ضمیر ناخودآگاهشان از بازیهای روزگار خاطرات چندان خوشی ندارد 
بیچاره آن دسته ای که با ساده انگاری و خوش خیالی در بیداری می خواهند رویا بینند اما به جای آن کابوس می بینند

امروز یک شنبه 27 روز از اولین ماه گرمترین فاصل گذشت.

کمتر از دو هفته قبل بعد از چند روز آرامش خیال از امتحانات و دردسرهای دیگر شبی با اعصابی آرام و لبی شاد داخل اتوبوس نشسته بودم و روشنایی های خورشیدی رنگ داخل خیابان حس غریبی را در وجودم بر انگیخت

سعی کردم نشانی این حس را بیابم و فوری متصلش کردم به تابستان 81 که در آغاز دوران نوجوانی یکی از شادترین تابستانهای عمرم را تجربه می کردم
با آنکه آن روزگار دنیای جدیدی را برای اولین بار تجربه می کردم اما حالا که پخته تر شده ام ایرادهای بسیاری بر آن می گیرم و مصمم شدم اکنون که طبق جداول نجومی و طالع بینی من درآوردی ام! چرخ روزگار قرار است برایم بچرخد تابستانی مثال زدنی و بی عیب و نقص را بیافرینم
آرزو داشتم اولین تجربه عاطفی جدی ام که در همان تابستان خاص بود و با این که به وصال نرسید اما شیرین بود را جبران کنم و گفتم هر طور شده دل اف جان را به دست می آوردم و با بردی قاطعانه تا سالها کام و یادم را شیرین می کنم
اگر از کم محبتی بعضی از استادها چشم پوشی کنم،امتحانات برای دومین ترم متوالی با موفقیت 100% همراه بود و این نوید یک تابستان داغ را می داد 
اما ناگهان همه چیز دگرگون شد و آن رویای شیرین بیشتر از چند روز دوام نیاورد
بر طبق محاسباتم امثال تابستان نباید خبری از درگذشت دوست یا عزیزی باشد اما عود ناگهانی بیماری عمه ام و فوتش آب سردی به این خیال خام ریخت 
عمه نازنین و دوست داشتنی ام سه شنبه 22 تیر فوت کرد و این اتفاق ناخوشایند سر آغازی برای اتفاقات دوست نداشتنی بزرگ و کوچک دیگری شد
دو روز بعد پنج شنبه برای آخرین بار با اف جان تلفنی صحبت کردم
داستان من و او و پرسشنامه هایی کذایی شده بود مثل پرونده اتمی جمهوری اسلامی و مذاکراتی که برای حل و فصلش می کنند
برای بیرون بردن پرونده از بن بست! گفتم پرسش نامه را بهت می دم و من اصلاً دخالتی نمی کنم، خودت با دوستت پر کن.
به خودم گفتم: بگذار یک بار به یک بهانه تنها ببینمت؛ با هم پارک رفتن طلبم باشد برای بعد!
اما این فرصت هم سوخت چرا که گفت دوستش نمی تواند کمکش کند.
بعد که فهمیدم دوستش همان ندا خانم خودمان است که نوزمد کرده(به جان یه دونه بچه ام خودش همینطوری گفت! ) ماجرا برایم جالب تر شد
اما آنچه مسلم بود خستگی روحی اش بود
بعد از مکالمان اس ام اس داد و گفت خسته شده از کل دانشگاه و از همه اهالی اش هم حالش بهم می خورد (از اتاق فرمان اشاره می کنند اگر یه دور از جون ساده می گفت خوب بود! ).
بهش پیشنهاد دادم ببینمش ولی مودبانه گفت شرمنده و گفت اصلاً از این دانشگاه می خواهد برود. سینه سپر کردم و برایش اس ام اس رمانتیک فرستادم که دوستت دارم اما خوشبختانه! گوشی اش را خاموش کرد و به دستش نرسید.
چرا می گویم خوشبختانه؟!
آن شب هم شب جالبی نبود و بعد از اعصاب خوردی بابت درگذشت عمه ام این دومین ضد حال در عرض دو روز بود اما خوشحال بودم که شماره و همه چیزش را دارم و حتی اگر دانشگاهش را عوض کرد گمش نمی کنم. اشتباهی که در باره میم علیه سلام وسلام! کرده بودم
ماجرا به همین روال گذشت و در این فکر بودم که بعد از اعلام نتایج کنکور باهاش تماس می گیرم تا هم گذشت زمان اثر خودش را کرده باشد و آرام تر شده باشد و هم به بهانه تصمیمش درباره تغییر دانشگاه صحبت کنم
ای کاش برادر یا دوستی پیدا می شد تا به هر زوری که شده متسول می شد و  مجبور می کرد یک ماه دندان روی این جیگر بی صاحبم بذارم  
دو روز بعد شنبه قطعه شعری عاشقانه را برای سه تن از چهار محبوبم فرستادم.
سپی که ظهر هم اس ام اسی فرستاده بود و اس ام اس من جواب آن قطعه ادبی اش بود ولی دو نفر دیگر واکنش نشان دادند.
اف جان پرسید شما؟ و این بدان معنا بود که او دومین نفری است که شماره ام را از کانکت هایش پاک کرده
پاسخ دادم یه آدم بدبخت که یه حرفی تو گلوش گیر کرده...به اندازه یه اس ام اس اجازه هست حرف دلمو بگم؟
نه تنها از کانکت هایش بلکه انگار از فکرش هم شیفت+دیلیت شده بودم چون پاسخ داد بفرمایید!
و دایی ساده دل قصه مان نیز این گونه نوشت
گفتی می خوایی از این دانشگاه بری...چه کار خوبی می کنی. جونت را نجات می دی.
منم گیر افتادم.
همه این تحقیق و اینا بهانه بود. بهانه هایی برای دوست داشتن.
شش ماهه می خوام همینو بگم
فکر می کنید پاسخش چی بود؟!
واسط متاسفم فقط همین. همه پسرها مثل هم هستند.دیگه هیچ وقت شماره ات را روی گوشی ام نبینم وگرنه یه جور دیگه باهات رفتار می کنم.بای واسطه همیشه!
من خیلی دوستانه براش نوشتم:
هر چی دوست داری بگو ناراحت نمی شم. هر چه از دوست رسد نیکوست.اگر دوست داشتن را جرم می دونی به مجرم بودنم افتخار می کنم. خدا گفته قضاوت زود گناه داره(اینو نوشتم بلکه از این طریق متوجه اشتباهی که کرده بشود ولی فایده نداشت! ). حتی یک فرصت بهم ندادی حرفهایم را بزنم و بعد برایم حکم صادر کنی.
این بار به دستش رسید اما پاسخی نداد.
شب که شد برایش خیلی مودبانه نوشتم که خانم اف (فامیلشو نوشتم و فامیلی اش هم مثل اسمش با اف شروع می شه! ) اجازه بدهید باهاتون تماس بگیرم و از خودم دفاع کنم.
اس ام اس به دستش رسید و خواندش چون چند دقیقه بعد که بهش زنگ زدم گوشی اش خاموش بود و کیه که ندونه این توهینی مودبانه است
احساس کردم بیش از حد روی اعصابش راه رفتم و از رفتار اون روزم ناراحت شدم خصوصاً که اعتقاد به گذر زمان داشتم و بهش عمل نکردم 
این وسط اس جان (کی این جان را این وسط نوشت! این لقب مخصوص رده های بسیار بالاست!! ) هم گیر داده بود که معنای این اس ام اس ها چیه و با یک نقش بازی کردن ساده جورایی پیچوندمش بهم.خوشبختانه به اندازه اف جان گیر نبود
گیجم و منتظرم گذر زمان باعث شود روحیه شادابش را بازیابد چرا که با خودم عهد بسته ام پس از او با هر کسی خواستم رابطه بر قرار کنم اما دل نبندم!
این اتفاقات شکی نه چندان بزرگ برایم بود اما طبع شعرم که چند وقتی بود مجدداً جوشش کرده بود جانی تازه گرفت و بعد از آن چند شعر گفتم تا روزی روزگاری برایش بخوانم
دو روز بعدش با اس قرار گذاشتم تا بخش پایانی پروژه استادمان را ازش تحویل بگیرم. می خواستم کمی با هم صحبت کنیم و بنابر این مکان قرارمان را به جای درواز شیراز که نسبتاً تابلو بود به درواز تهران تغییر دادم تا برایش راحتتر هم باشد
مثل قراری که با رودحله داشتم کمی زود رسیدم اما او بر خلاف هم گروهش دقیقاً سر وقت به قرار رسید و بعد از این که کمی در مورد پروژه صحبت کردیم تصمیم گرفتم برای اولین بار کمی درباره مسائل شخصی صحبت کنم
اولش کمی برایم سخت بود و مثل همان دفعه ای که دی وی دی و چرک نویس های کارگاه را می خواستم به اف جان بدهم مردد بودم که نکند ترس بهم چیره بشود و ناگفته ترکش کنم
اما خوشبختانه این حس دیری نپایید و خیلی زود سر صحبت را باز کردم و گفتم که اس ام های شعر و رمانتیکی که برایت می فرستم را برای بسیاری دیگر هم می فرستم و بعد داستان پردازی کردم که آن شعری که برایت فرستادم را برای شاعرش هم فرستادم و او جواب داد که حالا شعر خودمون را تحویل خودمون می دی و در جواب بهش فی البداهه گفتم:
عشق ما عشقی است پایانی ندارد
                             درد شیرینی است درمانی ندارد
توقع داشتم وقتی که می فهمد طبع شعر دارم به به و چه چه بسیار مانند الف ملعون که معلوم نیست دیشب چه کاری باهام داشت که به خوابم آمده بود بکند اما خنده ای ساده کرد.
شاید هم مثل خودم درون گرا هست و احساساتش را دیر نمایان می کند.
در ادامه نیم ساعتی درباره حرف و حدیث های دانشگاه پشت سر خودم و خودش صحبت کردیم.برای او چنین صحبتهای آن هم با یک پسر جدید بود ولی من در پاسخ بهش گفتم که سعی کرده ام روابط اجتماعی بالایی داشته باشم
در کنار هم کوتاه مدتی راه رفتیم و راستش را بخواهید هر چقدر افکار و اندیشه اش را در سطح بالاتر از قابل قبول می دانم اما به زحمت به صدای نازکش نمره قبولی می دهم و از آن بدتر چهره مهربان و هیکل دخترانه اش است
معیار من صدای قرص و محکم که شل و ول نباشد با حداقل لهجه است که منهای لهجه که ایده آل گرایی است اف جان نمره بسیار بالایی در این رده می گیرد
چهره هم نباید مثل چهره خودم کودکانه و مهربان باشد (به قول معروف بیبی فیس! ) و باید در عین شاد بودن خشمی نهان را در خود و مخصوصاً در نگاه داشته باشد خشم نهان نگاه اف جان را مهدی کشف کرد و با کمی دقت خودم هم به وجودش پی بردم
از نظر هیکل هم اس با این که رزمی کار است اما امتیاز بسیار پایین تری از اف جان والیبالیست می گیرد
حداقل پوست صافی هم ندارد که دلم را به آن خوش کنم و متاسفانه نداشتن تعادل بین باطن و ظاهرش باعث می شود سرمایه گذاری اول و آخرم را روی همان اف جان بکنم
حق هم دارم که بعد از ماجرای الف نادان! با احتیاط تر گام بردارم و هر کسی را حتی به عنوان کاندید هم انتخاب نکنم
 تلاش می کنم این یک ماه انتظار مضاعف را به فال نیک بگیرم. بالاخره یک ماه انتظار است و بعد از این دوران به پاسخ قطعی مثبت یا خدایی ناکرده زبانم لال مورچه خاک به سر کک به تنور گلاب به روتون روم به دیوار پاسخ نه قطعی می رسم
 



تاریخ : سه‌شنبه 30 شهریور 1389 | 04:15 ب.ظ | نویسنده : پسر آبی | نظرات (4)