X
تبلیغات
رایتل

نرسیدن به رویای وصال اف جان در تابستان دقیقاً مثل محقق نشدن پیروزی جنبش سبز بود
اگر انتخابات عادلانه برگزار می شد و رئیس جمهور موسوی در جای واقعی خود قرار می گرفت اکثریت ایرانیان و به ویژه جوانان تا مدتی خوشحال بودند ولی بعد می دیدند که به بسیاری از چیزهایی که می خواستند نرسیدند و شادی زودگذر برایشان تمام می شد
اما حالا جامعه ایرانی دارد به آن شعور می رسد که نیاز اصلی ما چیزی فراتر از رئیس جمهور با قدرتی محدود است. ما برای آزادی به ابزاری مثل سکولاریسم نیاز داریم 
خوشحالم که به وصالش نرسیدم هر چند امیدوارم در پاییز برسم ولی اگر نرسیدم هم همه چیز را تمام شده نمی دانم. بعضی مواقع شکست حکم سیلی ای دارد که آدم را از خواب غفلت بیدار می کند و باعث پیشرفت می شود و به نوعی شادی بلند مدت به جای شادی زودگذر می آید 

آن شب که در خانه شان بودم معامله ای شیرین در انتظارم بود که به دلیل جو گیر شدنم ردش کردم و از طبیعت خواستم که به جای این کار خوبم دو چیز به من بدهد. یکی قبولی در تمامی درسهای این ترم  و دیگری اف جان را
به اولی رسیدم ولی به دومی نه!
رسیدن به اولی کار دشواری نبود چون ترم قبلی هم بدون انجام هیچ کار خیری محقق شده بود اما اگر به دومی می رسیدم مطمئناً مسیر زندگی ام عوض می شد
حالا در مسیر زندگی بهتر حرکت می کنم چون هدفی محکم در برابرم می بینم که امیدوارم هیچ خرافاتی نتواند مانع از رسیدنم به آن شود
من این راه را آسان پیدا نکرده ام و سختی های زیادی برای تک تک مراحلش کشیدم و حالا فرصت خوبی برای حفظ کردنش است
خوشحالم که سه سال پیش وقتی این رویا را به صورت خام در سر داشتم عملی اش نکردم چون نتیجه آن خیلی بد می شد اما سختی ها زندگی و شکست های عاطفی باعث شد در یک روز گرم تابستان دایی راهی به سوی موفقیت پیدا کند 
مطمئنم که خیلی زود به موفقیتی بزرگ می رسم اما اگر خودم هم نرسیدم ترجیح می دهم خانواده ام منهای من شاد باشند تا من به علاوه خانواده ام غمگین باشند 
منظورم از خانواده فرزندانی است که سی-چهل سال دیگر مثل امروز خودم و برادرم از پدر خود می پرسند: وقتی مادیات ندارید چرا مارا به وجود آوردید؟!
البته در این که بچه ها همیشه طلبکار پدر و مادرشان هستند شکی نیست ولی باید تلاش کرد بیشترین امکانات را در جهت صحیح در اختیارشان گذاشت تا حداقل وجدان خود آدم راحت باشد
دوست دارم گوشه ای دیگر از دنیا باشم و هر وقت فرزندم چیزی بهم گفت بهش بگم: دخترم پسرم اگر من تنبلی می کردم تو الان در کشوری جهان سومی با این همه مشکلات به دنیا می آمدی
از جهتی خودم هم آرزوهای بسیاری دارم که خوشبختانه به علت تشنگی شدید عطش رسیدن به تمامی شان را دارم و امیدوارم با مختصری آب این حس فرو کش نکند
بعد از 4 سال از خرید کتاب توانگران چگونه می اندیشند بار دیگر دارم می خوانمش تا از معدود کتابهایی باشد که دو بار کامل خواندمش. کتابی که نظم دهنده خوبی به خواسته های جاه طلبانه ام است و باید کمی موقع خواندنش تمرکز کنم 
از این حرفها که بگذریم این تابستان در کنار تلخی ها و فراق هایی که داشت روی نسبتاً خوبی هم داشت
بعد از پر کردن پرسش نامه های پژوهش زنان توسط سه تیم دو نفره از بچه های رشته مان حالا نوبت وارد کردن آنها به سیستم بود
اولش که سعی کردم از زیر کار در بروم ولی وقتی یک شنبه، درست همان شبی که مادر ثریا خانم فوت کرده بود استاد تماس گرفت دیدم که نمی شود از دستور مافوق سر پیچی کرد
فردایش کلاس داشتم و نه به مراسم رفتم و نه به کار استاد ولی سه شنبه بعد از یک سال به شرکتش رفتم  
از مزایای رکورد کردن صدایش این بود که آدرسی که اوایل پارسال داده بود را بدون این که برایم تکرار کند همراه داشتم 
صبح زود با مختصری راهنمایی قبلی از پدر گرامی به آدرس مورد نظر رسیدم و کار را شروع کردیم
دو نفری کار را تا پاسی از ظهر ادامه دادیم و من اکثر اوقات سرم به مانیتور بود و کمتر پیش می آمد موقعی که گرم با هم صحبت می کنیم چهره اش را نگاه کنم
دیدم تعداد پرسشنامه های بیشتر از 300 تاست و در بهترین شرایط ممکن در یک نصفه روز بیشتر از 30 تا نمی توانم پر کنم پس فکری کردم و گفتم: بهتر نیست خانم آس و خانم قا هم باشند؟!
گفت: کارشون بد نبود ولی دلچسبم نبود.کار خودت را بیشتر دوست دارم
از تعریف کردنش خوشم آمد چون معمولاً خیلی دیر و سخت از کسی تعریف می کند 
کمی سرم را بالا گرفتم و سعی کردم بیشتر نگاهش کنم
گفتم: حالا بهشون می گم فردا بیاند کارشون را ببینید اگر خوب بود که بقیه کار را هم انجام می دهند و اگر خوب نبود خودم همشو انجام می دهم
کمی فکر کرد و گفت: باشه حالا بیارشون ببینم کارشون چطوریه...فقط هر جفتشون را بیار.
از این برخوردش تعجب کردم چون ظاهراً که رابطه خوبی با آس داشت و آس ادعای منشی دفتر استاد بودن داشت و حتی استاد را به اسم کوچک در جلوی جمع! صدای می کرد پس چرا حالا به این شکل از چشم استاد افتاده است؟
شب با او هماهنگ کردم و سه روز آخر هفته را در کنار هم بودیم و در کنار کاری که با سرعت خیلی خوبی انجام می دادیم حرف هم زیاد می زدیم و صمیمیت میانمان بیشتر از قبل می شد هر چند من هنوز هم دو همکلاسی ام را تا حد محدودی تحویل می گیرم و به استادمان هم با دیده تردید نگاه می کنم اما در کل دیدم به هر سه شان بهتر از قبل شده و می دانم این ارتقاء متقابل است
سه روز اول هفته را به کار نپرداختم چون دو روزش را کلاس داشتم و یک روزش را اختصاص به مجلس هفت مادر ثریا خانم داده بودم
یک هفته از آغاز ورود دیتا به سیستم با تمامی سختی ها و شیرینی های با بداخلاقی های گاه و بی گاه استاد و تحمل های همیشگی ما سه نفر می گذشت و کار را تا ظهر ادامه دادیم
جالب اینجا بود که بعد از یک سال محبتی که بدون هیچ نافرمانی برایش انجام داده بودم و نمونه بارزش این پروژه آخر بود احساس صمیمیت می کرد و برای اولین بار با اسم کوچک صدایم کرد حس خوبی بود! 
هر چند بودنم صد در صد هم بی ضرر نبود چون من تنها پسر حاضر در شرکت بودم و اگر به جای من مثلاً اش بود خیلی راحت می توانستند کشف حجاب کنند چون واقعاً هوا گرم بود. مخصوصاً برای استاد که طبع بسیار گرمی دارد
دوباره اعصابش بهم ریخت و من و دیگر متولد ماه سنبله جمع به او گفتیم که کمکت می کنیم تا پرسش نامه های باطل را از اول پر کنیم و بعد از کمی صحبت که نیاز به یک نیروی کار جدید داریم با ماشین استاد به داخل شهر رفتیم 
مکالمه دیشب من و اس تاثیرش را گذاشت چون ناخواسته استاد نام او را آورد و من تایید کردم که می تواند این کار را انجام دهد
کمی هم استاد دست دست می کرد و دست و پایش را جمع می کرد و در این بین من جوابگوی سوالهای دو همکلاسی ام بودم که با اشتیاق از سابقه فعالیت هایم در حوزه کامپیوتر می پرسیدند
اولین جایی که توقف کردیم چهار راه نظر بود و من که مار گزیده از اشتباهات گذشته ام بودم نگران بودم که مبادا کسی من را با این اکیپ ببیند و فکرهای عجیب غریب بکند چون حقیقتاً تیپ هیچ کدامش مطلوب نبود
تیپ استادمان دخترونه و تیپ دخترها ناجور بود و فقط خودم که بعد از چند روز ریش گذاشتن برای غم از دست دادن نزدیکانم با صورتی سه تیغ تیپ زده بودم قابل تحمل بودم    آن روز خیلی هم انواع بوهای خوب به خودم زده بودم و وقتی کنار استادمان کار می کردم احساس می کردم مثل خودم حس خوبی پیدا می کند
دو همکلاسی ام را همانجا گذاشتیم تا پرسشنامه پر کنند و وقتی پیشنهاد دادند که من و استاد هم کار کنیم خوشبختانه استاد گفت که کمرش درد می کند و من هم مثل همیشه سنگ صبور استاد شدم که حالا که کمرت درد می کند کاری نکن و سوار ماشین شو تا به درواز شیراز برویم و پرسش نامه ها را تحویل اس جان بدهیم
گفت که فکر نمی کند دیگر نیازی به من باشد و خوشحال شدم ولی گفتم تا مقصدت همراهت می آیم چون برای رفتنم به خانه راحت تر است 
بدون این که اس را ببینم از استاد جدا شدم و به خانه رفتم و آن روز که به جای ناهار شرکت ناهار خانه را می خوردم حس خوبی داشتم
هر چند ناهار شرکت معمولی بود ولی در کنار دوستان هر چند که خیلی صمیمی هم نبودیم برای همه مان لذت خاصی داشت
اما حس عجیبی داشتم
کلاس و کلاً رشته ما هم کوچک شده جامعه ایرانی است و دو قطبی است
یک قطب اصلاح طلب ها به رهبریت مهدی که خانمش و من هم از سران آن هستیم
من با وجود این که نفر اول انتخابات انجمن علمی رشته مان شدم ولی نتوانستم رهبریت این حزب را به عهده بگیرم چون این افراد تمامی مخالفان استاد و رفتارهای غلط او و مخصوصاً شخص آس و قا هستند ولی من چوپانی هستم که ضمن مواظبت از گوسفندها گرگها را هم به چرا می برم و عصر به عصر آنها را به یک فنجان چایی دعوت می کنم
بسیاری دیگری کمرنگ و پر رنگ در این حزب عضویت دارند مثل حمید و سجاد و حسام و بعضی دخترها مثل میرجمال
من ضمن دوستی محکمی که با مهدی و خانم میرزائی داشته و دارم و سه نفری اعضاء گروه "هما" به عنوان تنها گروه رسمی رشته مان هستیم و سهم زیادی در انجمن علمی داریم ولی اعتقاد دارم بخش زیادی از انتقادهای آنها تند و نا به جا است
بالاخره هر چه باشد او مدیر گروه ماست و به واسطه قدرتی که دارد ( که این قدرت هم انتصابی نیست و ابزاری برای انجام دادن کارهای رشته مان است) باید به او احترام گذاشت
اصول گرایان کلاس به رهبریت آس هستند و مرید شماره یکش قا است و پسرهای مثل عنایت هم به خاطر مسائل عاطفی و ذات محافظه کارانه خود به این گروه تعلق دارند و استاد هم حکم رهبری را دارد که اصول گرایان به او نزدیک ترند
من اصول گرا ترین اصلاح طلب کلاسم و رابطه خوبی با اصول گرایان دارم هر چند کیفیتش به خوبی و شفافیت اصلاح طلبان نمی شود. روابط من با دخترهای اصلاح طلب کلاس هم به مراتب دوستانه تر از دخترهای اصول گراست
با پسرهای اصول گرا هم کلاً ارتباطی ندارم چرا که عملاً کارایی چندانی ندارند و فقط خود را به دخترهای خاص! می چسبانند و در عمل ارتباط کمی حتی با استاد دارند چون مهارت خاصی ندارند
ولی با استاد به عنوان راس هرم اصول گرایان روابط خوبی دارم و حتی می توانم بگویم به هیچ کس به اندازه خودم اعتماد ندارد و من هم به واسطه احترام نصفه و نیمه ای که بهم می گذارد دوستش دارم
اما چرا حس عجیبی دارم؟ 
چون خود آس هم اصول گرای صد در صد نیست و وقتی بحث سیاسی شد دیدم که بسیجی است اما طرفدار ا.ن نیست. آن روز که از من پرسید اصفهان چه خبر و به او گفتم اکثریت به آقای موسوی رای می دهند و او گفت: خوابگاه که اکثریت به ا.ن رای می دهند و من با کنایه گفتم: طرفدارهای ایشون که بعضی هاشون دو تا شناسنامه هم دارند؛ منظورش این نبوده که من هم طرفدار ا.ن هستم
آس بدون شک منفور ترین چهره در بچه های رشته مان است و مقصر خودش است که بی جهت به استاد چسبیده و در عین حال سعی می کند با همه حتی مخالفشان هم ارتباط بر قرار کند بدون این که اتفاقی افتاده باشد. مثل ماجرای برنامه امتحانی ترم قبلی که چوب دو سر نجس شد

این آزارم می دهد که مثل آس یا محسن رضایی باشم.آدم باید یا رومی رومی یا زنگی زنگی باشد و نمی شود یک بوم و دو هوا باشد

سبزوار! می خواهد مترقی باشد چون بالاخره چهار تا مسافرت خارجی رفته ولی آخرش دست بوس خامه ای است و همین باعث می شود نه مردمی باشد و نه حکومتی
از انتقادهای شدید خانم میرزائی که بخشی از آن به مهدی هم سرایت می کند خسته ام ولی دوست ندارم که در سر دو راهی انتخاب میان سلطانی و مهدی برسم 
ترس من از آن روز است که موقعیتی پیش آید که مجبور به انتخاب یکی از این دو راه بشوم و چشم در چشم یکی از طرفها نه بگویم
مهدی دوست صمیمی ام است و دوستش دارم اما نه گفتن به استاد هم عواقب بدی در کوتاه مدت و دراز مدت برایم دارد
البته الان در بهترین شرایط ممکن به سر می برم چون هم مردمی ام و هم مورد تایید حکومت ولی بالاخره کمی نگرانی چاشنی همیشگی افکارم است
امیدوارم نگرانی هایم هیچ گاه به واقعیت مبدل نشوند
 



تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1389 | 10:12 ب.ظ | نویسنده : پسر آبی | نظرات (2)