دنیای آبی :)

آبی نوشت های من ✍️

فصل جدید - بخش اول

ظاهراً من هر چقدر تلاش کنم هر هفته مطلبی در وبلاگم داشته باشم به موفقیت نمی رسم  دوباره به سیکل قبلی ام برگشته ام و بازهم همان شعار قدیمی که گاهی بی نظمی هم یک جور نظم است در اینجا صدق می کنه!
این یادداشت به توضیح سه خاطره خوب که در عرض 9 روز اتفاق افتاده است می پردازد. احتمالاً با کمی تاخیر در وبلاگ منتشر می شود


روز اول – اردوی خوب

بیست سال و دو ماه بعد از تولدم! پس از مدتها با بچه های دانشگاه به اردوی گاوخونی رفتیم.
25 آبان روز عجیبی بود چون غافلگیر شدم (چقدر دلم برای این دیالوگ تنگ شده بود! )
بعد از مدتها با بروبچ دانشگاه به اردو رفتن لذت خاصی داشت که از قبل قابل حدس بود

صبح در سه راه حکیم نظامی منتظر اتوبوس بودیم و ضمن این که در اکیپ پسرهای ترم سومی بودم مثل همیشه نقش اپراتور را بین گروههای مختلف دخترها داشتم 
خبری از دوستان خودم تا دقیقه 90 نبود ولی چندان بد هم نگذشت. بالاخره حضور اس جان و علاقه پنهانی که بهم دارد فوایدی دارد که حداقلش شیرین کردن این انتظار بود
وسیله حمل و نقل پسرها یک مینی بوس و برای دخترها که بیشتر بودند اتوبوس بود. کم بودن ظرفیت مینی بوس بهانه خوبی شد تا بچه های مثبت و محافظه کار را به اجبار به اتوبوس منتقل کنیم.کسی هم گوشش به حرف من بدهکار نبود که دخترها چه گناهی کرده اند که باید یک سری پسر! آن هم از نوع خاص! را تحمل کنند
در اکیپ پسرها چه با وجود استاد وارثی و چه بدون آن بساط بزن و بکوب به راه بود، فقط مواقعی که استاد نبود شدتش بیشتر می شد. تا اینجای سفر با این که جذاب بود اما چون قابل پیش بینی بود غافلگیر کننده نبود 
تقریباً وسط گاوخونی پیاده شدیم و شروع به گشت و گذار در داخل تالاب کردیم و برای این که بار علمی کار بیشتر شود شروع به لمس کردن طبیعت کردیم.به صورت کاملاً عملی شروع به چشیدن بلورهای نمک کردیم! که خیلی هم شور نبود
همچنان به مشاهده و کسب تجربه به صورت جدا از گروه اصلی بچه ها می کردیم و به توصیه رهبر گروه هما با چشیدن لایه های نمک یک سال پتاسیم بدن خود را تامین کردیم
انصافاً از هر شوری که تصور کنید شورتر بود! 
بالاخره در به باتلاق رسیدیم و آب کم اما بسیار شور دیدیم
بچه ها به دنبال سنگ پا بودند ولی از آنجایی که هر گردی گردو نیست هر سنگ آذرینی هم سنگ پا نبود
بار دیگر سوار مینی بوس شدیم و به بزن و بکوب ادامه دادیم و بعد از آن که برای ناهار توقف کردیم و کلیه های خود را خالی کردیم به صورت کاملاً اجباری و اسلامی شروع به سرو ناهار کردیم آن هم به صورت دختر و پسر جدا!
کباب های نه چندان خوشمزه دانشگاه کم و بدون برنج بود اما من خیلی گرسنه نبودم چون به اندازه کافی صبحانه خورده بودم و با برنامه ریزی پیش رفته بودم 
ادامه دادن اردو مشکل بود چون عنایت درست هماهنگ نکرده بود و می خواست حدود ساعت 5 به دانشگاه رسیده باشیم.ولی خوشبختانه وارثی و سلطانی زیر بار نرفتند و نگذاشتند فرصتی طلایی که پس از مدتها به دست آمده بود به راحتی از دست برود
تا اینجای اردوی بار علمی خیلی خوبی داشت ولی بار تفریحی چندان زیادی نداشت. بچه های ما با این که از سه ورودی متفاوت بودند اما نسبت به سایر رشته ها سعی کرده بودند بعد علمی اردو قوی باشد و صرفاً تفریحی نباشد ولی گناه نکرده بودند که از اردو استفاده تفریحی نکرده باشند.
البته من تا همون جاش هم راضی بودم ولی این رضایت به خاطر محدود نگه داشتن فکرم بود! 
بعد با راهنمای محلی خیلی خوش برخورد و با معلوماتی آشنا شدیم که شروع به دادن اطلاعات خوبی کرد و در همین حین مشغول حرکت به مقصدی جدید بودیم
تپه های ماسه ای با رنگ طلایی خیره کننده ای رو به رویمان بودند و آقای خلیلی شروع به دادن توضیحات کرد
صحبت هایش که تمام شد به داخل مینی بوس رفتم تا دوربینم را بیاورم و وقتی برگشتم دیدم که شور انقلابی دانشجویان را گرفته و  مشغول برهنه کردن پاهایشان هستند و من هم جوگیر شدم و بندهای کفش پوتین نمایم را باز کردم و بعد جوراب از پا به در آوردم و مشغول بالا رفتن از تپه شدم و بعد از کمی پرس و جو فهمیدم که بهترین راه بالا رفتن از چنین تپه ای پای برهنه است!
بعد از ساعتها خستگی پاهایم احساس آرامش عجیبی به روی ماسه های گرم می کردم و به جرعت تمامی بوی پایم را هم گرفت.کاری که آب به تنهایی نمی تواند بکند
تپه چندان بزرگ نبود اما بالاتر از دامنه اش شیبش تند می شد و صعود از آن دشوار ولی لذت بخش بود.در این بین ارتباط بچه ها با یک دیگر بسیار صمیمانه بود و این چیزی بود که قطعاً حراست با آن مخالف بود ولی دانشجویان ارزشی آنقدر گرم بودند که چیزی جز لذت بردن از زمان حال به ذهنشان خطور نکرد
وقتی به بالای تپه رسیدیم صمیمیت هم به اوج خودش رسید و دختر و پسر در کنار یک دیگر مشغول تفریح سالم با حفظ حریم یک دیگر بودند. من هم مثل فرشید و ناهید و عده ای دیگر مشغول ثبت این خاطرات با عکس بودم و به سفارش حمید چند عکس سفارشی از محبوبش که دوست خودم هم هست گرفتم.شیطنتم را هوشمندانه پاسخ داد و گفت:
" امان از شما دوتا!"
در این میان اس جان هم گفت ازم عکس بگیر و سعی کردم تا دل او را هم به دست آورم و چند تا عکس مخصوص ازش گرفتم
ارتباطاتی که چند وقته با سمیه و مهری، و کلاً اکیپ بچه های میتینگی جاتها! باعث شده تا خودمانی تر با دیگران ارتباط بر قرار کنم و نمونه بارزش را در اواخر اردو دیدم که به جای به کار بردن بی جهت افعال دوم شخص جمع خیلی راحت به ناهید و اس و بقیه دخترهایی که سرشان به تنشان می ارزید تو می گفتم
این یعنی پیشرفت ارتباط با حفظ وجهه سنتی ای که داشته ام
از تپه ها که می خواستیم پایین بیاییم وی جان شیطنت کرد و من را به مسابقه دو دعوت کرد و با کمال افتخار دوم شدم! و سپس با شور ناشی از شیطنش به دوستانش گفت که آقای میم را بردم...من هم با خنده تکذیب کردم!
سپس عده ای شروع به خواندن نماز کردن ولی من ریاکار نیستم
اردو رو به پایان بود و سوار مینی بوس که بودیم کمتر بزن و بکوب کردیم و سعی کردم صحبت کنیم.مهدی هم مثل همیشه حکم پدر معنوی بچه ها را بازی می کرد و مشغول نصیحت بود
در این بین ماجرای اتفاق افتاد که مثل همیشه من غرق در درونم بودم و متوجه وقوعش نشدم
ظاهراً شیطون خانوم مسابقه دو را با یک نفر دیگر هم انجام داده است و آن کسی نبوده به جز وارثی!
طبیعی است که حال حمید گرفته می شود و حسام جوگیر تر از خود حمید شده بود
به اصفهان رسیدیم و تمامی دخترها و پسرهای اصفهانی داخل یک مینی بوس شدیم و من وسط زمین و هوا معلق بودم؛جای نفس کشیدن نبود چه برسه جای نشستن!
سه راه حکیم نظامی پیاده شدیم و مشغول خداحافظی بودیم و با وجود این که می دانستم وارثی به دنبال بهانه می گردد تا سر به سرم بگذارد ولی به اس جان گفتم که مواظب خودش باشد
سوژه خوبی دست استاد محترم دادم و بعد از طی کردن مسافتی به صورت دسته جمعی به رو به روی خونه مهدی رسیدیم.
بالاخره وارثی شیطنت کرد و گفت که به خانم ایکس! چه گفته ام
بعد از کمی بحث رسید به ماجرای عشق مهدی و با نمک هر چه تمامتر گفتم:
خورشت قیمه بهانه است...مقصود تویی!
که مهدی هم مثل بسیاری از مواقع شیطنت کرد و گفت: منظورت مقصودیه
وارثی هم خیلی احساس صمیمیت کرد و گفت: نه اون که سیاهه.
گاهی احساس می کنم جنبه شوخی ندارم ولی خداییش هیچ کس در آن جمع به اندازه من دیدی خوشبینانه به این شوخی ها نداشت
نباید شوخی را جدی گرفت!
من و حمید و حسام و سجاد و استاد راهی فست فود فروشی شدیم و یک دل سیر فلافل خوردیم و وارثی ادامه درد دل هایش را گفت. از این که مدیریت بسیجی منشانه اردو اصلاً راضی نبود و از این صحبتها
سوار اتوبوس شدم و راهی خانه شدم ولی می دانستم ماجرای حمید و شیطون و ضلع سوم به این سادگی تمام نمی شود
آن روز خیلی انرژی گرفتم چون بخش زیادی از اردو را پیش بینی نکرده بودم و با وجود تمامی مشکلات پیش رو بار دیگر اتحاد و همدلی باعث شد در مجموع همه راضی باشند
ظاهرم و به ویژه صورتم را از شب قبلش تمیز کردم و همه چیز آماده بود تا به استقبال میتینگی سرنوشت ساز بروم

ادامه دارد...

تاریخ ارسال: یکشنبه 14 آذر 1389 ساعت 09:55 ب.ظ | نویسنده: پسر آبی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد