دنیای آبی :)

آبی نوشت های من ✍️

ناگهان در دل شب


شب از نیمه گذشته و مانند تمامی شب های این چند وقته تا نزدیکای صبح بیدارم

گره مشکلاتم کور شده و با چنگ و دندان به جانشان افتادم تا باز شوند

افکارم با بن بست مغزم تصادف کردن و نه به سمت راه نجاتی و نه به سمت بی خیال و آزادی از هفت دولت می توانم حرکت کنم

بوی یأس و نا اُمیدی تمام شامه ام را پر کرده

حتی شب هم به تاریک ترین لحظه خود رسیده است

برای لحظه ای احساس میکنم در چاه ظلمت برای همیشه حبس گشته ام

زندانی ام،ولی حبس ابد حقم نیست

در دل سیاهی شب ناگهان صدایی قفل سکوت شب را میشکند...

 جیرجیرکی با صدای بلند جسورانه آواز میخواند

همین صدای به ظاهر ساده برایم کافیست تا شیرینی تابستان را باور کنم

ایمان میاورم که همانطور که سکوت شب پایدار نماند تنگنای این روزهایم هم به زودی از بین خواهند رفت




حتماً باید جیرجیرک جسوری پیدا شود تا با آواز خودش به یاد آورم که با بهانه های کوچک هم میتوان شاد بود
و گاه باید کفش و کلاه سفرهای ماجراجویانه را در آورد و پای خسته را در آب خنک قرار داد و لذت آرامش حال را با هیچ چیز عوض نکرد 
خدایا هر چه را میخواهی ازم بگیر...اما آرامش را نگیز
+1 سلامتی و خانواده و عشق و چند تا چیز دیگه!
+2
با سپاس ویژه از ماه تابان که همیشه خودش میدرخشد و در این شب های غبار آلود تنها روزنه اُمیدم شده
تاریخ ارسال: شنبه 29 تیر 1392 ساعت 05:00 ب.ظ | نویسنده: پسر آبی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد