دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی

سختی های شیرین

حدود یک ساله چیزی ننوشتم.
سالی  پر از سختی، اما شیرین بود  
یاد گرفتم سختی لزوماً با تلخی همراه نیست و میشه از  چالش ها لذت برد.
راحتی و آرامش با غریزه حفظ انرژی آدم سازگار است. اما منجر به نتایج تلخ می شود.
حیف است پتانسیلم هرگز شکوفا نشود. فقط و فقط خودم هستم که می توانم توانایی های نهفته ام را شکوفا کنم.
بعد از سال ها صبر کردن برای لحظه اقدام، بالاخره زمان مناسب را ایجاد کردم!

تا پاییز گذشته مشغول کوچ مجدد بودم. دوباره شکست خوردم.
در سکوت گریستم. افکار پریشان به سراغم آمد. به زانو افتادم.
حتی در احساس هم شکست خوردم. بی راهه هایی بودند که سعادت در نرسیدن بود  
زیاد خسته می شوم.
گاهی بی انگیزه می شوم.
اما همیشه به راه خودم ادامه می دهم. مانند آب روانی که پشت سد نمی ماند و به مسیر خود ادامه می دهد.
از معلم سخت گیری به نام زندگی درس گرفتم که تا سقوط به قعر دره نا امیدی نباشد، صعود باصلابتی هم وجود نخواهد داشت.
این بار هم  دوباره بلند شدم. محکم تر و مصمم تر از قبل.
خودم را جمع و جور کردم و راه ناتمام فعلی را ادامه دادم تا به نتیجه برسد.
عجله بازهم کارساز نبود و همه چیز در بهترین زمان ممکن پیش رفت.
تلاش آهسته و پیوسته کردم و در زمستان، گام اول موفقیت را جمعه ۱۶ ژانویه برداشتم.
قدم دوم بازهم شکست بود اما درسی با ارزش داشت.
قدم سوم در پنجشنبه ۹ اپریل،  هم درس بود و هم پیروزی بسیار با ارزش  



حالا باید خودم را برای قدم آخر آماده می کردم.
سخت ترین و در عین حال شیرین ترین چالش ممکن.
حتی وقتی ۰ بودم هم حس بدی بهش نداشتم و سختیش را به چشم یک بازی جذاب می دیدم.
همین راحت گرفتن عامل موفقیتم شد.
دفعه اول شکست خوردم.
دفعه دوم هم شکست خوردم.
یک بار هم هیچ کاری نکردم  
دفعه سوم برای اولین بار تلاش کردم و اگرچه پیروز نشدم، اما بهم ثابت شد که با تلاش می شه پیروز شد.
دفعه چهارم سخت تر از همیشه تلاش کردم. به مرز ویرانی رسیدم. اما نه تنها چیزی خراب نشد بلکه آستانه تحملم هم بالاتر رفت.
روز موعود را با نا امیدی مثبت شروع کردم.
حسی که شش سال پیش داشتم و عامل موفقیتم شد را سعی کردم تکرار کنم.
حس تلاش اما عدم انتظار از نتیجه، مانند واکسن از سم شوک منفی جلوگیری می کند.
خودم را حتی برای بدتر از بد هم آماده کرده بودم.
نشخوار فکری معکوس میکنم و به این نتیجه میرسم حتی بدترین حالت ممکن هم آنقدر بد نیست و در آن شرایط هم میشود کاری کرد.
استراتژی عدم رویایی با گزینه های سخت، خوشبختانه به خوبی جواب داد.
مرحله اول را به زحمت رد کردم.
اصلاً آماده مرحله دوم نبودم  اما  در سرازیری قرار داشتم. با یک هل کوچک به مقصد رسیدم.
نتیجه ایده آل و کاملاً بی نقص نشد. اما خیلی خوب شد و همین کافی است.
نزدیک به نیمه روز بود که به اتاقم رفتم و  تنهایی جشن گرفتم و گریستم.
برای تمامی سختی ها و نا امیدی های که در طی این مسیر 30 ماهه طی کردم و حالا در قله ایستاده ام 
سه شنبه ۱۶ جون ۲۰۲۶ جاودانه شد  

یاد گرفتم تقویم و تاریخ واقعیت مطلق نیستند.
نه سال بد داریم و نه زمان نامناسب. فقط یک اصل داریم و آن هم اول تلاش و بعد امید است.
آدمی که تلاش می کند اول زمین می خورد. بعد بر می خیزد و دیر یا زود به قله می رسد. جایی که بهترین ها از همه چیز و مهمتر از همه بهترین نسخه از خودش قرار دارند.
امسال سال من است. اما متفاوت تر از هر سال دیگری است. در اوج کنترل خودم و اوضاع، از آرامش خودخواسته لذت می برم.
آهسته و پیوسته رو به جلو حرکت می کنم.
نه آن تک پری زیبا و نه آن دو پری رعنا، نگذاشتم  از ادامه مسیر منحرف کنند 
دنیا پر از گزینه های خیلی خوب است که دشمن های جذاب برای توقف در مسیر عالی هستند.
من احساس را قربانی می کنم و با احترام به مسیرم ادامه می دهم.
احترامی که در اوایل دهه بیست داشتم  و  خرابش کردم، حالا در میانه دهه سی قدرتمندتر از قبل ساخته ام.
شیرینی این روزها برایم یادآوری شیرینی هشت سال پیش است  
با قدم های استوار در مسیر موفقیت!

الف، آزادی

تابستان ۲۰۲۵ از نیمه گذشته و هوا وحشی‌ گرمه. تنها تو اتاق جدیدم نشستم و باد خنک کولر صورتمو نوازش می‌کنه. این آرامش، این تنهایی که به عمق وجودم می‌چسبه، حتی همین کولر، مفت به دست نیومده. برای تک تک این چیزای ساده جنگیدم، عرق و گاهی اشک ریختم. یه تنه در کمتر از دو هفته دو بار اسباب کشی کردم. ولی حالا که اینجا نشستم و مزه‌ی شیرین پیروزی زیر دندونمه، میگم دمم گرم که جا نزدم، ارزششو داشت!


الفبای زندگی با الفِ آزادی شروع شده. تا وقتی اینو نداشته باشی، هیچ کلمه‌ی دیگه‌ای رو نمیتونی درست و حسابی بنویسی. آزادی چیزی نیست که بری از مغازه آماده بخری. باید براش بجنگی. حتی وقتی به دستش آوردی هم باید حواست باشه که از دستت نره.

مهاجرتم اگر فقط یک دستاورد داشته باشد، همین رهایی از زنجیرهای نامرئی است. آن قید و بندهایی که حتی وجودشان را حس نمی‌کردم، تا وقتی که آزاد شدم و فهمیدم چقدر سنگین بودند. حالا زندگی می‌کنم به سبک خودم، بی‌پروا و رها، بدون اینکه نگران قضاوت این و آن باشم یا مانعی سر راهم باشد.


هر روز که از خواب بیدار می‌شوم، اولین کارم شکرگزاری است. نه از روی عادت، که از ته دل. شکر می‌کنم که زندگی برایم معنا پیدا کرده، که گذر زمان را نه با دور تند، که به شکل ملموس حس می‌کنم.


خوشحال از پیروزی‌های قبلی - آن نبردهای کوچک و بزرگی که پشت سر گذاشته‌ام - حالا خودم را برای جنگی تازه آماده می‌کنم. نبردی جدی‌تر از همیشه.
راستش یه کوچولو استرس دارم. ولی از اون استرس فلج‌کننده‌ها نیست؛ از اون مدل خوباشه که آدرنالین خونمو می‌بره بالا و حواسمو شیش‌دونگ جمع می‌کنه. ته دلم مطمئنم که این مرحله رو هم رد می‌کنم.
اینم مقصد نهایی نیست، فقط یه پُله‌ برای رسیدن به قله‌های بالاتر!


بدنم زخمی است از جنگ‌های گذشته. این زخم‌ها مرا ضعیف نکرده‌اند. برعکس، مثل فولادی که در آتش آبدیده می‌شود، قوی‌ترم کرده‌اند. با همین تن زخمی اما نیرومند، قدم در مسیر صعود به قله جدید می‌گذارم.


و معجون سحرآمیز من؟ چای دارچین با نبات! این نوشیدنی ساده که طعم خونه رو می‌ده، سوخت موشک من برای جهش رو به جلوست.
گاهی قدرت، تو همین چیزای ساده است 


بازگشت جنگجو

چند وقتی بود دستم به نوشتن نمی‌رفت، اما دوباره هوس نوشتن افتاد به جونم. راستش راه انداختن دوباره چرخ‌دنده‌های ذهنی که یکم زنگ زدن، کار راحتی نیست. ولی  مزه‌ی هر کاری به همین سختی‌هاشه. 


امروز هفتم فروردین ١٤٠٤، اولین پنجشنبه‌ی ساله. همه میگن پنجشنبه آخر سال برای یاد کردن از رفتگانه، ولی من دوست دارم این روز رو به زنده‌ها تقدیم کنم. به خودمون، به همین نفس کشیدنی که هنوز فرصتشو داریم. از پنجره اتوبوس غرق تماشای بهارم؛ به این جوانه‌های تازه و آسمون آبی که خدا تازه رنگش کرده. این سرزندگی، حس خوبِ بودن توی این خاک پرنعمت رو هزار برابر می‌کنه.


تا همین چند وقت پیش فکر می‌کردم این روزا قراره سخت و تکراری باشن و خودمو سفت گرفته بودم. ولی خوشبختانه برخلاف تصورم، یه حس قدرتمند توی وجودم حس می‌کنم؛ یه حسی که بهم میگه آینده قراره خیلی بهتر از اون چیزی باشه که انتظارشو دارم.


زندگی مثل یه بوم نقاشی سفیده. این ماییم که با فکرا و کارامون روش خط می‌کشیم. منم دارم سعی می‌کنم نقاش خوبی برای بوم خودم باشم و  از این فرایند ساختن، از این مسیر، دارم لذت می‌برم.


خوشحالی عمیقم از اینه که حس می‌کنم اون جنگجوی درونم که انگار یه مدتی گوشه رینگ بود، دوباره بیدار شده. حالا دیگه حتی سختی‌های مسیر هم مزه‌شون عوض شده. دیگه اذیت نمی‌کنن، بیشتر شبیه نشونه پیشرفتن. یه جور "دردِ شیرینِ رشد" که باهاش حال می‌کنم.


چیزایی که تا حالا به دست آوردم با ارزشه. تجربه‌ها و موفقیت‌های خوبی بودن و بابتشون شاکرم. ولی ته دلم میدونم که لیاقت و تواناییم خیلی بیشتر از این حرفاست. پس، مسیر ادامه داره. باید اون‌قدر برم جلو تا به اون چیزی برسم که واقعاً حقمه.

این روزها کمتر بغض راه گلومو می‌گیره و بیشتر احساس قدرت و کنترل روی شرایط رو دارم. هرچند، خوب می‌دونم که چند قطره اشک هم بخشی طبیعی از این مسیره و اصلاً برای سبک شدن لازمه. مثل دیشب که بعد از هفده روز، بغضم شکست و حس رهایی خوبی بهم داد.

و حالا یه عهد با خودم: به شرافتم قسم می‌خورم – همون‌طور که اون شب خاص، با چشمای گریان اما صدایی مصمم به عزیزانم گفتم: این "رفتن" با رفتن بقیه فرق می‌کنه. تا پایان اسفند ۱۴۰۴، اون‌قدر پیشرفت می‌کنم که امروز حتی تو بهترین تصوراتم هم نمی‌گنجه.

خدایا شکرت واسه همه داده‌هات و نداده‌هات، که حالا می‌فهمم تو جفتش یه حکمتی بود، حتی اگه گاهی در لحظه درکش نکردم. و دم خودمم گرم! که تمام این مدت، هوای خودمو داشتم. که جا نزدم و هنوز این عطشِ رشد و درخشیدن تو وجودم زنده‌است.

با یه دل قرص به لطف خدا و با یه عزم جزم، سالی پر از موفقیت و شادی پیش روم می‌بینم.

این تازه اول ماجراست؛ بازگشت جنگجو شروع شده. 


آفتاب روی دیوار

در یک بعد از ظهر بهاری رأس ساعت ۱۵:۳۰ من عاشق

.

.

.

نشدم!


داشتم تقلا میکردم بخوابم که یهو چشم افتاد به آفتاب روی آجرهای دیوار

و همین منظره ساده بردم به سال های کودکی.



اصلا انتظارشو نداشتم دوباره با خانواده یه جای قدیمی بریم و نوستالوژی سال ها پیش دوباره تکرار بشه اونم تو خونه عمم!

تاریخ  جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۹ بود اما محیط حس  ۱۲۹۹ رو می داد و پیش خودم فکر کردم صد سال دیگه امسال با آدماش و حتی این روز خردادیش همگی خاطرات قدیمی  قرن گذشته میشیم.

ما آدما و گذر زمان را باور نمی کنیم ولی زمان با سرعت در حال حرکته...پس باید تا می تونیم لذت ببریم.

این دورهمی به ظاهر معمولی عمق زیادی داشت و شاید من  بیشتر از تمام آدم هایی که اونجا بودن  ازش لذت بردم.

بعد از چند سال تاریک زندگیم طلوعی دوباره کرد و در خیلی زمینه ها پیشرفت کردم

از جمله سفر!

سفر شمال ۹۷ و تفلیس همان سال برای منی که تا چند وقت قبلش حتی نمی تونستم از خونه بیرون برم به شکل غیر قابل باوری خوب بود.

یزد و دوباره تفلیس سال بعد شوکه کننده نبودن ولی همچنان تازه کننده روحیم و تجربه ناب محسوب میشن.

سرما خوردگی اجازه نداد شمال بابام اینارو همراهی کنم و حسرتش باعث شد این سفر ۲۴ ساعته با کلیه اعضاء خانواده شدید به جیگرم بچسبه.

اصن تجربه شخصی به کنار
بی انصافا تا همین چند هفته پیش کابوس قرنطینه تا یک سالو می دیدم حالا که یه سفر کوچولو اومدیم به جای لذت بردن از حال، غصه مسافرت های نرفته رو می خورید؟!
یه روز یه ایرانی غصه نخورد  امتیاز اون مرحله رو از دست داد

عرایض تمام
صرفاً برای ثبت این خاطره نوشتم

با ۱۱ ماه تاخیر 

سبک سنگین

مدتهاست میخوام چیزی بنویسم اما تو ذهنم اونقدر فکرای جور واجور گره خورده که  نوشته ای ازش در نمیاد.

مهر ۹۸  شیرین تمام شد. برای مدتی در رویای برادرم شریک شدم و از خیال وصال آرزوی مشترکمون لذت می بردم. گاهی از زود رسیدن به هدف می ترسیدم و نگران بودم که مبادا آماده نباشم. خبر خوش دیگری آمد و به رسیدن نزدیکتر شدیم اما هنوز نگران چیزی بودم.

یه شب به بابام گفتم انقدر هر چی خواستیم بش نرسیدیم که باورش برام سخته اینبار قراره بشه :(

پشت این حس آزار دهنده شواهدی بود که نشان می داد یک جای کار شدید می لنگه!

و بالاخره  از ۴ ماه انتظار شب  ۲۱ بهمن حقیقت مشخص شد و فهمیدم که تجربه ام از اتفاقای تلخ گذشته اشتباه نمی کرد. ای کاش در آن شب مرداد که دلمو شکسته بود آدم حسابم میکرد و قبل از انجام هر کاری میگفت که براش آمار در بیارم. مثل چند وقت قبل که برخلاف میلش حرفم را قبول کرد و آن قرعه پوچ را بردیم.


همانطور که هیچ وقت همه چیزهای خوب باهم اتفاق نمی افتند اتفاقای بد هم باهم نمیان و الان هم در اوج بلاتکلیفی و بحران جهانی اوضاع درونیم خیلی خوبه.

قبل از آن شب تلخ همو  گرفتم و با اینکه مدیریتش کرده بودم ولی آنقدر اعتماد به نفسم کم شده بود که تلاش هایم را بی فایده و شکست را غیر قابل اجتناب می دیدم. کشف کردم که اوضاع پایین و بالا به خاطر استرس است و کمترش کردم.

دوشنبه ۲۸ بهمن در حالی که گنبز کرده بودم به شکل ناباورانه ای پیروز شدم! 

هیچ مرگیم نبود و مدتها بود به جای واقعیت چیزی که تصور میکردم را می دیدم. خوشحال مثل فنر از جا در رفته  به راه رفتن در مسیر سرازیری پرداختم و خدا را بابت لطفی که در حقم کرده بود شکر کردم. طوفان آن روز گرد و غبار را از جسم و روحم کنار زد و به خودم قول دادم که دیگه آیینه دلم را کدر نکنم.
به راه راست هدایت شدم.

معمولا تلاش اول به نتیجه نمی رسه و فقط نقش آزمون و خطا داره. داشتیم برای تلاش دوم آماده می شدیم که ناگهان در دنیا نه تنها به روی ما که به روی همه بسته شد.

باز خوبه تا لب چشمه نرفتیم تشنه برگردیم ... اونجوری سوزشش بیشتر بود :)
میدونم که ته این ماجرا عالی میشه فقط نمی دونم کِی و چجوری؟!
فکر کردن هیچ وقت کار راحتی نبوده اما نتیجش همیشه خوبه
غرنتینه هم بهتر تصور پیش رفت و شرایط ویژه باعث شده تا هوای همدیگه رو بیشتر از قبل داشته باشیم.

از اینکه خونمو بخشیدم ناراحت نیستم. فقط یکم خورد توی ذوقم چون فکر میکردم مال خودمه اما دوباره یادم رفته بود که سوار خر مردم باید یه وری شد. همین که مستاجر خوبی هستم برای خودم و صاحبخانه ها رضایت بخشه. شانس آوردم سقف نه چندان محکم بالا سرمو نفروختم.

 تعمیرات کنسل موثر نبود و در شرایطی که شپش تو جیبم گل کوچیک میزنه ارد ناشتا میدهم که نسل فعلی بو میده باید سیستم ببندم :)
در همین خیالات بودم که ناگهان مجموعه ناشناخته ها اومد تو دستم و همین جرقه نشانه ای شد تا رویاهایم را دست یافتنی بدونم و شروع به تهیه لیست کنم.


آخیش چار خط نوشتم آروم شدم و چقد خوشحالم کلیا فکر و خیالو تو چند خط جمع و جورش کردم