X
تبلیغات
رایتل


بدین وسیله به اطلاع می رساند دایی معنوی شما (یکمی هم مادی! ) بار دیگر حماسه ای دیگر آفریده است
دو شنبه17 خرداد 1389 درست 8 ماه بعد از آخرین حماسه ای که آفریده بودم خوشحال و شاد و خندون دی وی دی های سبز را به اف جان دادم و بعد به یک جای نسبتاً امن و خلوت (با حضور 4-5 نفر! ) رفتیم و خلاصه بحث عاشقانمون صحبت از صادق حمایت! و فروغ فرخزاد بود البته شاید من کمی گیج باشم ولی با وجود دوستش فاطمیما که پایه ثابت اکثر اوقاتمون هست و استاد امیری مسواک به دست که هی می رفت و می اومد چیز دیگه ای جز این اراجیف! نمی شد گفت
اما این وسط یه اتفاق خوب هم افتاد و درست وقتی که داشتم می رفتم گفت بیا خونمون
و منم قبول کردم برای روضه برم خونشون

هر چند هرگز پامو توی همچین مجلسی نذاشتم ولی براش کلاس فنی مهندسی! گذاشتم که برای تجربه همچین جایی می آم (نمی شد جلوی خودش و دوستش بحث های آتیستی بکنم! ).
یکم باورش برام سخت بود که به روضه دعوت شدم و ذهن بامزه ام تراوشی کرد که شاید منظورش پارتی بوده و اسم رمزش را گفته
فرصت خیلی خوبی بود و برام حکم دروازه خالی را داشت در حالی که توپ دقیقاً روی پایم چسبیده و اگر این فرصت را تبدیل به یک گل جانانه نمی کردم بعید بود که بار دیگر شانس این چنین بهم رو کنه
خوشخبختانه آدم فرصت شناسی هستم و فردا قرار بود که بعد از دانشگاه با سجاد بروم ولی نیومد منتها میدان را خالی نکردم و بعد از یکم دست دست کردن با تیپ معمولی دانشگاهم که چندان هم بد نبود راهی شدم
بین راه امیر را دیدم که بهم گفت: پسر خوب! تیپ رسمی می زدی. اما نزدم!!  
کمی هم شارژ مالی ام کرد تا کم نیاورم منتها شب پسش دادم
خیلی راحت به کوچه اصلی رسیدم و خودم هم باور نمی کردم به این راحتی آدرسی که اصلاً برایم آشنا نبود را پیدا کنم
البته برای این که ثابت کنم دایی همان دایی قبلی است پلاک را اشتباه نوشته بودم و بهش زنگ زدم و گفتم: من الان دقیقاً رو به روی خونتون هستم
بعد از چند دقیقه! فهمیدم که بدجوری سوتی دادم!
واقعاً هم دایی همان دایی قبلی است چون اصل آدرس داخل کیف پولم بود ولی مثل همیشه از عمل محافظه کارانه ام درست استفاده نکردم
خودش و طبق روال عادی دوستش فاطمه! را دیدم و وارد که شدم دیدم بر خلاف تصورم چندان هم شلوغ نیست.خوشبختانه دیر نرسیده بودم و بعد فهمیدم که اتفاقاً زود هم بوده.
تا وارد شدم تنی چند از برادران مثلاً محترم را دیدم که مشغول دولا و راست شدن  بودن و ناگفته پیدا بود که من را هم به این امر نیکو! دعوت می کنند. بدون هیچ حرفی پریدم و رفتم چیز! و بعد از کمی چیز! وضو گرفتم اونم از حفظ! و بعد از چند سال (فکر کنم 3 سال...شایدم بیشتر) چیز خوندم. البته یه نمه استرس داشتم مبادا گاف بدم که خوشبختانه هم ندادم .
احساس می کنم از دور اف جان (برای اولین بار به صورت ناخودآگاه اسمش را کامل نوشتم! ) نگاهم می کرد. بعد از تمام کردن  تظاهر سعی کردم خودمو به کاری مشغول کردم منتها خبر از کار خاصی نبود .
دیدم که اون بالا یه پسر خوش تیپ هست. از اونجایی که ذهن خلاقی دارم شروع به خیال بافی کردم که احتمالاً فامیلشونه و خواستگار اف جان و رقیب من است اما برادرش بود و باهم رفیق شدیم .
مادر شهریوری اش را هم دیدم و باهم سلام و احوال پرسی کردیم که ناگهان دوباره حس شرم باعث شد سرمو زیر بندازم. البته بد هم نشد و این را جامعه ما می پسنده ولی من ازش فراری ام و دوست دارم کم رنگ ترش کنم .
یکم با نون زیر کباب! گرم گرفتم که دیدم بساط پذیرایی آقایون دم در راه افتاد و تا آخر شب این سنگر را به صورت خود جوش حفظ کردم .
یکم بعد ترش یه مرد جا افتاده خوش تیپ دیدم که ته چهره اش منو یاد استاد ارحام صدر می انداخت و او کسی نبود به جز پدر گرامی اش!
تا آخر شب ساندیس و شیرین عسل به ملت می دادم و از برکت روضه! بی نصیب بودم ولی برایم همه جوره جالب بود.از این که برادران ریشو مثل همیشه برای ساندیس ذوق می کردند تا این که پدرش خیلی راحت منو پذیرفت حتی قبل از این که اف جان منو رسماً معرفی کنه .
جالب اینجا بود که از بروبکس دانشگاه فقط من حاضر بودم و یه جایی گفت دو نفر اینجا بودن، ندیدیشون؟! گفتم نه! گفت از بچه های دانشگاه بودند.
ولی هر کی بودند سیاهی لشگری بیش نبودند و نقششون به اندازه من پر رنگ نبود   .
حالا اینی که گفتم کجاش جالب بود؟! جالبش اینیه که الان می خوام بگم
اول کار که دم در خونه با رضا صحبت می کردم ازم پرسید شما آخرش چی کاره می شید؟ و من که فکر کردم می دونه رشته ام چیه روی منبر رفتم .
تا گفتم جغرافیا و برنامه ریزی شهری یکم تعجب کرد و گفت: پس شما جامعه شناسی نمی خونید؟!
اینجا بود که فهمیدم یه گاف ریزه میزه دادم. حالا این که گاف دقیقاً چی بود را بعداً دقیق فهمیدم.
پرسید ترم چندمی و گفتم ترم چهارم و دیگه نشد ادامه خطبه هامو براش بخونم .
بعد از آشنایی با آقای پدر! اف جان جلو اومد تا منو به پدرش معرفی کنه و اونجا بود که گفت ایشون همکلاسی من هستند!
طبیعی هم بود با وجود این که از قبل یه آشنایی از من داده بود ولی نگفته بود که رشته ای دیگه ای هستم چون دیگه اونجوری خیلی عجیب تر از این چیزی که الان بود می شد .
کلیا بالا و پایین می پریدم و دستم را توی یخهایی که برای خنک نگه داشتن ساندیس ها بود می گذاشتم اما از سرمایش که تا مغز استخوانهایم نفوذ می کرد لذت می بردم .


در راه طلب هر آنکه همت دارد...بر همت اوی خدای عنایت دارد


به روضه هم نرسیدم و ساعت از 11 هم گذشته بود که کم کم شروع کردن به شام دادن ولی دو پرس شام به شکل مخصوص! به دست من رسید و به این نتیجه رسیدم کم کم برم.
از پدرش خداحافظی گرمی کردم و حتی جو گیر شدم و به نشانه صمیمیت دستم را روی بازویش گذاشتم و بعد دم در کوچه دیدمش.
خوشخبتانه دوستش فهمیده است و کم کم داره به این نتیجه می رسه که حضور همیشگی اش در صحنه مساوی با زگیل شدن! است و او رفت و اف جان ازم تشکر ویژه کرد
هر چند اون شب کلاً کم دیدمش و نشد خیلی با هم صحبت کنیم اما در کل مثبت بود 
قبل از این که کارم تمام شود، در زمانی که همچنان پشت سنگر بودم گفت: ببخشید امشب کلیا زحمت بهت دادیم
با لبخند گفتم: نه اصلاً! من خودم اینو انتخاب کردم
احساس می کنم که جمله دوم بار معنایی زیادی داشت که اگر به عمقش نگاه کند می تواند بین خودش و آن رابطه ای پیدا کند
آخرین شب که دیدمش بازهم تعارف تیکه پاره کردیم و بازهم شما خطابش کردم و وقتی که گفت: الان داری می ری؟
گفتم: آره می رم تا یه جایی بابام می آد سراغم...منو و بابامو دست کم نگیر با هم لیلی و مجنون هستیم 
و خوشحال شدم که هم کمی از عواطفم برایش تعریف کردم و هم تو خطابش کردم 
البته احساس می کنم خیلی هم نباید مته به خشخاش بگذارم و آرام آرام باید صمیمیت را در کلامم بیشتر کنم
در کل آن شب خوب بود...خوب که چه عرض کنم عالی بود
با شادی خیلی شدیدی غذا به دست راهی شدم و فقط آرزو می کردم سریع تاکسی گیرم بیاد که زود از اونجا برم پیش از آن که سوتی بدم یا این که منو ببیند و به خودشون زحمت بدند تا یه جایی برسوندم
خوشبختانه تا یه جایی رسیدم و بعد هم بابای عزیزم لطف کرد و سر راهش منو سوار کرد
امیر هم نزدیکهای ساعت 9 شب اس ام اس داد که مواظب باش شانس همیشه در خونه آدم را نمی زنه و سجاد هم زنگ زد و گفت ببخشید که نیومدم، ولی احساس می کنم گفته امیر در کلام سجاد هم پنهان بود
حالا هم که خوب فکر می کنم می بینم وقتی که ماجرا جلوی چند تا از دوستاش، مدیر گروهشون،خانواده اش به این شکل دیده می شه دیگه جای عقب نشینی باقی نمی مونه. البته نیمه پر لیوان می گه خیلی هم خوبه و مزایای زیادی داره از جمله این که دیگه هیچ کس بهت نمی گه خبریه یا نه و من مجبور نیستم دروغ بگم یا بزنم زیر همه چیز و از همه بدتر نصیحت های این و اون (اصلاً هم منظورم مهدی نیست!! ) را بشنوم و دیگر این که همین باعث می شود نتوانم عقب نشینی کنم و این خود محرک خوبی برای پیشرفت است. حالا دماغ سوخته الف و اون آقای مثلاً شوهرش را به موقعه اش می دم نون خشکی بخره :دی
اما بدی اش این است که برایم تعهد دادن سخت است.احساس می کنم ازدواج زود برایم خطرناک اما ته دلم روشن است که اگر که قرار است همه چیز دست به دست هم بدهند تا یک اتفاق به بهترین شکل ممکن انجام شود مطمئن باش در زمانی نه به نزدیکی و نه به دوری آنچه تصور می کنی به وقوع خواهد پیوست
از جهتی ما هنوز یک دیدار خشک و خالی دو نفره باهم نداشته ایم و این که من در نظرش بی عیب جلوه می کنم ناراحتم می کند، احساس می کنم کوچکترین عیبی که ازم ببیند حس از بین رفتن مرد رویاهایش بهش دست می دهد
از جهتی سرمایه گذاری روی یک هدف برایم امری بی سابقه است و باعث می شود احساس کنم اگر برنده نشوم اعتبار خود را از دست می دهم
مثل ماجرایی اس که حمید بالاخره با وی خانم باب رفاقت را باز کرده بود و حمید گفته بود که ماجرا را به دایی گفته است. وی می گه نباید می گفتی و حمید می گه نه بابا اون از خودمونه و سپس وی می گه: دایی هم خیلی خاطرخواه داره ها...یکی اش اس بید!
حمید هم می گه: آره؟! ولی اون یکی دیگه را دوست داره
وی می پرسه: کی
حمید می گه: رشته ای جامعه شناسیه
وی می گه: می دونم کیو می گی...همون که قدش بلنده
خلاصه این که به گوشم رسید و بعد دیدم اس حالش گرفته شده فکر کردم شاید به گوشش رسیده که این حال شده ولی فرداش به نتیجه گیری خودم خیلی هم مطمئن نشدم 
منتها به حمید و سجاد گفتم که این ماجرا برایم حکم ماجرای سرمایه گذاری خ.ر روی ا.ن را داره    که شکست او مساوی با شکست من است و حاضر به شکست نیستم
از قدیم گفتند موفقیت آن سوی ریسک است و من ناچار به چنین ریسکی هستم.
در کنار همه اینها آن شب یک اتفاق عجیب دیگر هم برایم افتاد.
معامله ای چرب و نرم در انتظارم بود و در بدترین شرایط بی پولی، مرحم خوبی برای این زخمم بود. صبحش که می خواستم سوار اتوبوس بشوم تا به ترمینال و بعد دانشگاه بروم به صورت خیلی مسخره ای زمین خوردم و علاوه بر این که شلوار نازنینم پاره شد زخمتی و کوفته شدم
این را نشانه ای دانستم که از خیر معامله بگذرم اما گوشم بدهکار نبود
شب که شد علی 3دی زنگ زد و بعد که صدای پدرش را شنیدم چون خیلی جو گیر شده بودم به این نتیجه رسیدم که از خیر این معامله بگذرم تا هم در زندگی رستگار شوم و هم ریاضی ام را قبول شوم!
شام را با پدر و بقیه اعضاء خانواده خوردیم و اتفاقاً خیلی هم خوشمزه بود ولی نگفتم که این دوستم از چه نظر خاص! می باشد. ولی احتمال می دهم که اگر اصل ماجرا را هم بگویم تعجب نمی کنند
باید دید ماجرا چطور پیش می رود...تا حالا که بد نبوده و احساس عاشق شدن می کنم



تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1389 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : پسر آبی | نظرات (1)