X
تبلیغات
زولا

دنیای آبی :)

آبی نوشت های من ✍️

کنکور عشق- قسمت اول

هوا گرم اما خوشبختانه قابل تحمل است
شنبه اولین روزی بود که اولین ترم تابستانه را می خواستم آغاز کنم. برای اولین بار با یک هفته تاخیر ترم را شروع می کردم.این برایم عجیب بود چون همیشه اولین نفری هستم که در اولین جلسه شروع ترم حاضر می شوم. درست مانند ترم بهمن که تنها پسر حاضر در کلاس بودم. هر چند که آن هم توفیقی اجباری بود! 
درست گفته اند که از هر چه بترسی به سرت می آید چرا که نگران بودم مبادا دیر برسم و حسم درست می گفت چون 2 ساعت خواب ماندم
با 45 دقیقه تاخیر به کلاس معارف رسیدم و بعد امتحان دادم! البته خوشبختانه استاد محترم بسیار مهربان است و قصد اذیت کردن موجوداتی مظلوم! به نام دانشجو را ندارد
شانس آوردم که تنها نبودم و ابوالفضل و میم شماره دو هم بودند وگرنه بغض غریبی گلویم را می گرفت 
عصر و شب که شد در غیاب نبود نعمتی به نام نت به تی وی دیدن روی آوردم و مثل خیلی از مواقع ام بی سی پرژیا می دیدم 
در اثر دیدن فیلم My First Wedding جو گیر شدم و به خودم گفتم امشب باید یه تماسی با اف جان بر قرار کنم
یکی نبود بهم بگه پسر خوب اولاً این فیلمه و دوماً ژانرش کمدیه... چرا جدی می گیری؟! البته نتیجه اش با این که + نبود اما به نظرم یک گام رو به جلو در جهت شناخت طرف مقابلم بود (اینارو نگم چی بگم...وقتی کسی نباشه روحیه بده خودم می دم! ).


ضد حال بدی خورده بودم و داشتم فلش گیم بازی می کردم که دیدم اس ام اسی فرستاد.
خیلی خوشحال شدم هر چند این حس بیشتر از چند صدم ثانیه دوام نداشت 
نوشت شرمنده که دیر جواب دادم گوشی ام پیش نبود. من دختر عمه اش هستم و ما با هم خطهایمان را عوض کرده ایم.
اون گفته شماره شما را رد کنم و مایل نیست باهاتون ارتباطی داشته باشید.
به شما هم توصیه می کنم دیگه اس ام اس نفرستید چون دارید خودتون را کوچیک می کنید.
اون با همه دخترها فرق داره
حاضرم شرط ببندم که دختر عمه ای وجود نداشت و خودش بود
هر چه نباشد سنبله ای هستم که ترازوی سبک و سنگین کردن هم به دست دارم 
از آن شرمنده اولش که خاص خودش است و در اوج ناراحتی و بی حالی از روی ادب می گوید تا نوع خاص نوشتنش به این نتیجه رسیدم
با هم کمی مذاکره کردیم ولی از من اصرار و از او انکار بود
دو روز بعد هم اس ام اسی خوشگل به زبان اجنبی برایش فرستادم  
مذاکرات فعلاً به بن بست بدی برخورده است 
ولی من همچنان امید دارم که بازی را درست پیش ببرم هر چند در طالع بینی ماهش خواندم که نباید خیلی پیله کنم (می کردم!  ).
اما کنکور این وسط چیه که تیتر این یادداشت را بهش اختصاص دادم؟!
شنبه خانم شیرانی از من و فرشید و ابوالفضل خواست که لیستی از اسم و فامیل و شماره تماس بچه هایی که در حال حاضر موجود هستند تهیه کنیم
موضوع مربوط بود به کنکور کاردانی به کارشناسی رشته های فنی که قرار بود برای اولین بار در مکانی به غیر از دانشگاه اصفهان برگزار شود.
و مکان جدید هم جایی به جز دانشگاه ما نبود!
یک شنبه باهام تماس گرفتند و گفتند فردا صبح ساعت 10:45 جلسه است
بعد از کلاس با دوستام رفتیم سالن اجتماعات تا به حرفهای آقای میرزایی و میرباقر گوش کنیم.
چهارشنبه بعد از ظهر فرشید اس ام اس داد که عصر جلسه است و این در حالی بود که موه و ریش بلندی داشتم
به سرعت مرتبشون کردم و خوش تیپ با موهای کوتاه! با تاخیر به جلسه رسیدم
اشتباه بزرگی مرتکب شدم و جایی هم برای فرشید و ابوالفضل گرفتم 
دوباره به خانه برگشتم تا هم عکس بیاورم و هم تیپم را رسمی کنم
شب به خوابگاه رفتم تا فردا صبح پیش از طلوع خورشید دانشگاه باشم
کم خوابیدم اما صبح قبل از آنکه ساعت بیدارم کند ساعت بدنم بیدارم کرد و اینجا بود که پی بردم ندای وظیفه ام است که دارد بیدارم می کند
صبحانه نخورده به دانشگاه رفتم ولی برای این که دهنم بو ندهد آدامسی بسیار خوش بو خوردم
وارد که شدم حس عجیبی داشتم. تا حالا این ساعت دانشگاه نبودم. هوا تاریک بود ولی همه جا پر از نور بود و شده بود مثل مجلس عروسی. انگار داماد هم خودم بودم ولی عروس را گم کرده بودم
بعد از کمی گیج زدن که همیشه و در همه حال به عنوان کپی رایت حفظش می کنم رو به روی ژاله جون! و قادری نشستم و به استقبال صبحانه رفتیم
انصافاً برخورد خوبی داشتند و حسابی تحویلم گرفتند و لیوان چایی که بهم دادند چسبید
این آغاز یک سری همکاری توام با دوستی بود که در آینده هم ادامه داشت

بعد از گرفتن کارت و کمی نگرانی بابت تاخیر ابوالفضل که نهایتاً به غیبت هم منجر شد به خط ایستادیم و مثل پادگان شماره حوزه خود را بلند می گفتیم
فرشید هم نیامد اما جایگزینی نسبتاً زیبا روی به جای خود معرفی کرده بود
رئیس دانشگاهمان با همان حالت نظام از من بازخواست کرد که چرا کسانی که معرفی کردی نیامدند و اینجا بود که خانم مرادی به کمکم آمد و گفت بگو جایگزین کردند
انصافاً باید یاد بگیرم کمی ذهنم را تقویت کنم تا بتوانم اینجور مواقع بلادرنگ دروغ بگویم
من و خانمی دیگر مراقب بودیم و خانمی باس.. که قبل از این فامیلش را بسیار می شنیدم و خودش را هم کم وبیش دیده ام اما نمی دانستم کیست رابط بود
اما در ادامه آقایی دیگر و خانم مرادی هم به ما اضافه شدند تا مجموعاً تیمی 5 نفری باشیم تا بیش از 80 پسر اکثراً بازیگوش و درس نخوان را در جهت آرامش مدیریت کنیم (عجب جمله ای!  )
بعد از بررسی اولیه و کمی کمک کردن و جا به جا کردن پنکه در کمال آرامش منتظر بودیم تا هر چه سریعتر زمان ورود داوطلبان به سالن شود
خانم باس چهره اش بد نبود و خیلی بهتر از دختر رئیس دانشگاه بود و کار کردن باهاش به عنوان یک مافوق تجربه خوبی بود. از جهتی هم خوشحال بودم که خانم مرادی هست و ضمن این که همدیگر را می شناسیم و بهتر منظور هم را می فهمیم خیالم از بابت قولی که به فرشید بابت مواظب همسرش بودن داده بود هم راحت شد
جلسه شروع شد و با کمک همه در جای خود نشستند. همین اول کار عده ای نخاله و مشکوک به شرارت هستند
پرسشنامه ها و پاسخانه ها توزیع می شود و جلسه در کمال آرامش شروع می شود اما این وضعیت دیری نمی پاید تا این بحث بر سر آوردن ماشین حساب بالا می گیرد
نداشتن نظم و نگرفتن تصمیم قاطع از جانب مسئولان دانشگاه که مقصر اصلی اش سازمان سنجش است باعث می شود عده ای شروع به شلوغ کاری کنند. با کمی توپ و تشر توسط خانم باس.. و من آرام شدند اما مشکل تقریباً تا نصف زمان آزمون ادامه داشت
برای من که عشق راه رفتن دارم فرصت خوبی بود و بی توجهه به توصیه های قبلی که زیاد راه نروید کلیا راه رفتم اما کم کم داشتم خسته می شدند و از صبح ننشسته بودم.
نشستم و بعد از کمی استراحت بار دیگر شروع به راه رفتن کردم که خانم مرادی بهم گفت بیا جایمان را عوض کنیم...این پسرها شیطون اند 
ته دلم خوشحال شدم که آمده و مشکلش را می گوید...خیلی بد می شد که مشکلش را نمی گفت و شب به نامزدش می گفت
رفتم و دقیقاً کنار چهار بازیگوش که اضلاع یک مربع را تشکیل می دادند نشستم
پسری شیطون ازم پرسید: تو کارمند اینجایی؟!
بهش گفتم ساکت!  حواست به برگه ات باشه ولی ته دلم بهش خندیدم چون او 2 ماهی هم از خودم بزرگتر بود ولی چهره و کارهایش به سنش می خورد اما تیپ رسمی و رفتار قاطع من فراتر از سنم بود. بهتر که نفهمیدند ما لیسانس هم نداریم چون در آن صورت همین یک ذره حساب را هم از ما نمی بردند 

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 مهر 1389 ساعت 02:44 ب.ظ | نویسنده: پسر آبی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد