دنیای آبی :)

آبی نوشت های من ✍️

روزهای تکراری

داشتم کتاب وبلاگستان شهر شیشه ای را که وحید قاسمی عزیز برایم فرستاده می خواندم که به شکلی غیر اتفاقی! یادگاری مامان فریبا را دیدم
تاریخش مال 4 مهر بود و 12 روز زودتر از سفر پارسالم بود
خواستم بازی با اعداد بکنم و 12 را به 16 اضافه کردم و رسیدم به 28 مهر که خبر خاصی نبود
هر چند چهارشنبه چندان هم در سکوت سپری نشد و بعد از مدتها با ندا خانم دوست اف جان سلام و احوال پرسی کردم و عصر با فرزاد و محمد رفتیم تا پروژه ای دیگر را انجام دهیم اما تمامی اینها در دراز مدت نتیجه می دهند. درست مثل حروفی بی معنا که در کنار هم کلمات با معنا را به وجود می آورند
دیروز هم 29 ام بود و فارغ از این که باز هم روزی معمولی بود اما اعداد تقویم فریاد می زدند که دقیقا 5 ماه از آن کلاس روش تحقیق شیرینی که رفتم می گذرد


هر چند آن روز مثل همیشه کمی قاطی کرده بودم و بالای دفترم نوشتم 13 سال گذشت، در صورتی که تاریخ فوت مادر بزرگم 29 فروردین بود نه اردیبهشت! اما در کل روز خوب و بسیار شیرینی بود. حتی شیرین تر از شکلاتی که استاد دوست داشتنیشون بهم داد چرا که بر خلاف خیلی از مواقع موقعی که در کنارش بودم حس شیرین دوست داشتن را احساس می کردم
هر چند میزان این حس کم بود اما خیلی بهتر از حسی بود که روز اردو داشتم. کلاً موجود محافظه کاری هستم و برای همین به آرامی عاشق می شوم
5 ماه قبل دز اوج بودم و حالا کجایم؟!
جالبیش به همین است که دقیقاً نمی دانم در چه موقعیتی قرار دارم ولی تلاش می کنم دچار رکود نشوم
پاییز امسال هم به مانند پارسال موقعیت اجتماعی بالایی دارم و بار دیگر توسط تازه واردها تحسین می شوم هر چند دشواری هایی هم دارد چرا که هیچ موفقیتی بدون تلاش به دست نمی آید. خوشبختانه تازه واردهای سال گذشته و حتی دوستان هم دوره ایم هم در غیاب مهدی به یاری ام شتافته اند و همه اینها با تحکیم روابطم با استاد باعث شده است تا جایگاهم در دانشگاه هیچ گاه به این خوبی نبوده باشد
از جهتی روابط خوبی با محمد و فرزاد هم دارم و هر وقت دلخسته از بی مهری هایی دانشگاه می شوم به آنها پناه می برم
سه سال بعد از اولین میتینگی که رفتم حالا موقع برداشت کاشته هایم است و میتینگهایی بسیار پربار با دوستانی باحال در شهر خودم برگزار می کنم
اما!
 بشنو از نی چون حکایت می کند...از جداییها شکایت می کند
بعد از یک دوره 4 ماهه که علاقه به اف جان داشتم ولی با زیرکی به آرامی حرکت می کردم 3 ماه رابطه مان در اوج بود و بعد از آن شب عجیب که در پاسخ به تصمیم عجلوانه ام، ضد حال بهم زد تقریباً 2 ماه نهال کوچک آشناییمان در کما بود و سرانجام چهارشنبه 7 مهر 1389 تصمیم گرفتم قورباغه را قورت بدهم و سخت ترین کار را انجام دهم
هیچ چیز بدتر از بی خبری و سردرگمی نیست.حتی خبر بد هم بهتر از بی خبری است
بعد از 2 روز رابطه جن و بسم الله با من، باهاش تماس گرفتم و سعی کردم ماجرا را با گفتگو ختم به خیر کنم
از من اصرار و از او انکار....با هر لحن و کلامی سعی کردم از خر شیطون پیاده اش کنم ولی گوش بدهکار حرفهای عاشق سینه سوخته غصه مان که سعی کرده بود از خود غیرت نشان بدهد و جرعت کرده بود حرف دلش را بزند نبود
شکست سنگینی خوردم و به صورت کاملاً اتفاقی سجاد و حمید و حسام راهی بیرون بودند و من هم به پیک نیکشون رفتم و تا پاسی از صبح در کنار هم بودیم
روحیه ام بهتر نشد چرا که کلام کسی مسکن نبود تا آرامم کند و اتفاقاً نیشتر هم به این زخم زدند.چیزی که در کوتاه مدت اذیتم کرد و حتی باعث شد فردایش به دانشگاه نروم و به زحمت بغض خود را فرو ببرم
باورتان می شود من که زمانی زور می زدم تا برای مسائل رمانتیک قطره ای اشک بریزم حالا تلاش می کردم تا اشکم در نیاید؟!
این شکست از دو نظر برایم سنگین بود
اول آنکه کیسی منحصر به فرد را از دست داده ام که به راحتی نمی شود برایش جایگزینی انتخاب کرد. البته از جهتی هم دیکته ننوشته است که حسن خاصی نداشت و فقط من بودم که به او بیش از حد خوبی کردم
دوم و مهمتر جایگاهی که بین دوستان و همکلاسی هایش و مخصوصاً مدیر گروهش داشتم.
در تلاشم دومی تا دومی را ترمیم کنم چرا که از دست دادن موقعیتی که داشتم برایم بسیار گران تمام شده است و حالا که از رسیدن به یارم فاصله گرفته ام حداقل با سیلی هم که شده صورت خود را سرخ نگه دارم
البته مشکل خاصی نیست و مثل همیشه دارم بیش از حد مته به خشخاش می زنم و دوست دارم هر چیزی 100% بی عیب و نقص باشد. حتی به 99% هم راضی نمی شوم
راستش را بخواهید اول می خواستم تیتر این پست را بکنم "مثل هیچ روز" و بعد از یک ماه و نیم چیز جدید ننوشتن با تریپی روشن بینانه بگویم که این روزها قرار است متفاوت باشند و خلاصه از این حرفها
هر چند میتینگهایی که می روم و پولی که استاد محترم بابت پروژه های پارسال بهم داد نکات جدید و خوبی هستند ولی دل و دماغ ندارم
دست خودم هم نیست...بالاخره بدجوری توی ذوقم خورده و زمان می برد تا روحیه ام را بازیابی کنم.همین که بعد از وقفه ای تصمیم به نوشتن گرفتم خودش نوید روزهای خوب را می دهد روزهایی که شاید حرف تازه ای برای گفتن نداشته باشند ولی بد هم نیستند
خدا رو شکر که هنوز سر زنده ام و عشق اصلی ام که پدر عزیزم است صحیح و سلامت می باشد
اصل کار همین است...ما بقی خوب یا بد می گذرد!

تاریخ ارسال: دوشنبه 10 آبان 1389 ساعت 03:29 ب.ظ | نویسنده: پسر آبی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد