دنیای آبی :)

آبی نوشت های من ✍️

سه هفته طوفان - قسمت دوم

هفته دوم – در قلب طوفان
ناهارهای نه چندان دوست داشتنی دانشگاه را از یک شنبه اول خرداد تا یک بعدش خوردیم و خدا را شکر کردیم که چیزی برای خوردن در کنار هم پیدا می شد
افتتاحیه نمایشگاه خوب بود ولی ضد حال خوردیم و حراست زود تعطیلش کرد
وقتی اومدیم بیرون همگی تعجب کردیم که چرا موقع رفتنمان هوا هنوز روشن است! کارمان این شده بود که هر روز صبح خروس خوان می اومدیم و شب شغال خوان بر می گشتیم


به جز روز افتتاحیه سه روز آخر هفته نمایشگاه بر قرار بود و من مسئول غرفه مواد سنتی بودم
ممد چرچیل ملقب به عمروعاص!  چیدمان اعضاء را به شکلی ریخته بود که من و ملی در کنار هم باشیم اما در عمل موفقیت چندانی به دست نیاوردم
هفته دوم هم تمام شد و نمایشگاهمان در 3 روز فعالیت خود بسیار خوش درخشید و منم خیلی زبون ریختم و سعی می کردم عادی جلوه کنم. گاهی هیچ چیز سخت تر از این نیست که آدم بخواد خودش باشه!
هفته عجیب و متفاوتی بود.پس از 3 سال برای اولین بار جشن 3 خرداد دانشگاه را ندیدم. ولی چندان هم ناراحت نبودم چون این نرفتن و خیلی چیزهای دیگه هزینه هایی بودن که برای به دست آوردن چیزی با ارزش باید پرداخت می کردم
پنج شنبه روز سختی بود، لحظه ای پیش آمد که احتمال وقوعش را پیش بینی می کردم اما بازهم تحمل رخ به رخ شدن با اف برایم سخت بود ولی به هر زحمتی بود با سیلی صورتم را سرخ و اوضاع را آرام نشان دادم
چون استقبال زیاد بود قرار شد دو روز دیگه هم نمایشگاه ادامه داشته باشه.
واقعاً موجود جوگیری هستم چون پنج شنبه را هم باز به غار تنهایی حسام رفتم و زهر ماری کوفت کردم و صبح تا لنگ ظهر زیر نور خورشید خوابیدیم و نتیجه این شد که به نمایشگاه آن روز نرسیدیم
حمید این وسط چی کار می کرد؟!
اما شنبه روز بهتری بود
ملی جان را بعد از سه روز غیب دیدم و در آخرین لحظات هم سعی کردم بازدیدکنندگان جدید نمایشگاه را بمباران اطلاعاتی کنم
چون روز آخر بود دیرتر از همیشه نمایشگاه را ترک کردیم و لحظاتی را به عکس دسته جمعی و برای آخرین بار فال حافظ گرفتن پرداختیم
وارثی هم به جوانان جملگی عاشق نگاه می کرد و لبخندی شیرین تحویلمان می داد
هر چند که نوبت به شعر خودش که رسید حسابی اذیتش کردیم
7 خرداد دقیقاً 8 ماه (و یک روز اضافه :دی) از شکست عاطفی بزرگم درحالی می گذشت که موفقیتهای خوبی به دست آورده بودم اما هنوز برگ بنده بزرگی در دستانم نبود که به تنهایی با تمام موفقیتهای قبلیم برابری کند
یکشنبه در حالی سر کلاس بودم که بی خبر از بچه های نمایشگاه بودم و بعد از تمام شدن کلاس جغرافیای جمعیت چون کبوتری که به خانه بر می گردد پله های راهرو را به پایین رفتم و به آتلیه جغرافیا رسیدم
جمع دوستان جمع بود و گلشون کم بود که منم بهشون اضافه شدم!
مشغول جمع آوری کل دکور خوشگل نمایشگاه بودیم و تا شب هم دستمان بهش بند بود و برای آخرین بار هم ناهار دانشگاه را خوردیم، برنج و مرغی که چندان تعریفی نبود اما بهتر از سری قبل بود (این اسمایل نوشابه است که روی غذا خوردیم :دی)
با این حال روزها خوب پیش نمی رفتند و خستگی چند هفته کار مداوم باعث شده بود تا جسم و روحم نیاز به استراحت داشته باشه
دوشنبه و سه شنبه را نفهمیدم چطور پشت سر گذاشتم چون به معنای واقعی کلمه حوصله کلاس و درس را نداشتم ولی چون هفته آخر بود خیلی هم کلاسها درست و حسابی برگزار نشد و دوشنبه که دکتر مسیبی نیامد و به جای این که سر کلاسش برویم ساندویچ خوردیم و سه شنبه هم کلاس جی ای اس به مجلس بستنی خورون در بوفه و صحبت با بروبچ ترم 4 ای منتهی شد!
چهارشنبه روز سنگینی بود و آنچه که مدتها پیش تصورش را می کردم به وقوع پیوست و آرام و یواش با استاد به مشکل برخوردیم ولی او جدی گرفت
دروغ گویی خوبی نیستم و نتوانستم صبح حمید و سجاد را بپیچونم اما عصر موفق شدم بدون این که بند را به آب بدهم با حسام و محمد به آرایشگاه رفتیم و صبح پنج شنبه با تیپی متفاوت آخرین پرده نمایش را اجرا کردیم

این داستان جذاب ادامه دارد...


تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 تیر 1390 ساعت 11:50 ق.ظ | نویسنده: پسر آبی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد