فعلاْ در حال تغییرم و چون خیلی سرم شلوغه مثل قبل مرتب خاطراتم را نمی نویسم
یه جورایی بیش از حد مشغول بودن بهانه ای شد تا خاطرات نه چندان مهیج را ننویسم
گزیده کار می کنم!
وقتی هم خاطره ای نباشه اینجا کمتر آپدیت می شه!!
روزهای خوب
این هفته که گذشت هفته خوبی بود و با وجود این که مطلوب نبود و یه کمی کاستی داشتم ولی نوید یک ترم خوب را می ده.منتها هفته بعد احتمالاً هفته آخر سال 87 هست و این اصلاً منصفانه نیست...آخه من تازه موتورم گرم شده این سه هفته غفلت هر چقدر هم تلاش کنم گرم بمونم باز یکم سرد می شم!
یک شنبه 11 اسفند بود و شب قبلش به سجاد زنگ زدم.شب قبل ترش!
گفته بود که فردا ممکنه نتونه بیاد دنبال مدارکش و بارش باران شنبه صبح باعث شد منم تنبلی کنم و سراغ مدارک پیش دانشگاهی و دبیرستانم نرم
ولی وقتی بهش زنگ زدم و شنیدم که رفته گفتم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و باید حتماً فردا که یک شنبه باشه مدارک را بگیرم
من دوباره به مرخصی رفته بودم
این بار طولانی تر از دفعه قبل
ولی اصلاً ناراحت نیستم
چون مشغول کسب تجربیات جدید هستم و دارم تلاش می کنم
از هوس بازی متنفرم
هر چقدر آدم عاشق پیشه و عشق دوستی هستم ولی از هوس بازی متنفرم.خیلی مواقع دیدم عشق و نفرت را با هم به کار می برند که به نظرم این دو اصلاً از جنس هم نیستند
ولی خیانت و هوس بازی فعل و انفعال یک دیگرند
حالا چی شده که این قدر فلسفی دارم حرف می زنم؟!
دو شنبه که اربعین بود و نتیجتاً دانشگاه تعطیل بود ولی سه شنبه بعد از یک جلسه تعطیلی، صبح و بعد از ظهر با دکتر عبداللهی کلاس داشتیم
کاری به این که اعتماد به نفس زیادم داشت کار دستم می داد و شبیه حسام کرده بودم! ندارم.بالاخره هر از گاهی شیطنت خون من می زنه بالا و یه چیز طبیعیه و فقط خودم باهاش مشکل دارم
بی نظم و ترتیب بودن کلاسها باعث شد صابری، آن دختر جذاب و دلربای کلاسمان که مطمئنم دل خیلی ها رو اگر نگم شیدای خود، تا حدودی قلقلک داده است! به کلاس نرسه
ظهر بعد از کلاس مبانی جغرافیای جمعیت دیدمش و گفتم که اکولوژی که قرار بود صبح بر گزار بشه به بعد از ظهر موکول شد
این چند وقته سرم شلوغه و سال پر کاری را شروع کردم و همین باعث شد که به مرخصی اجباری برم و یه هفته چیز جدیدی توی دل نوشت هایم که همانا اینجا هست نوشته نشه
تا اینجاش که سال خوب و متفاوتی بوده و تصمیم دارم یه یادداشت متفاوت بنویسم
یه درد دل دیگه که این بار نه تنها غم انگیز و تلخ نیست و بویی از سردرگمی نداره بلکه خیلی شفاف و روشنه
من آدمی هستم که خیلی دیر توجه ام نسبت به یک چیز بر انگیخته می شه و از این نظر خیلی مواقع سرد یا پرت از ماجرا به نظرم می آم...ولی آن روی سکه وقتی است که به هر نحوی احساساتم برانگیخته می شود و آن وقت فراتر از حد معمول ولی کنترل شده در وجودم زبانه می کشد
این پست را دادم تا همینجوری یه آپدیتی کرده باشم و بگم فعلاً خبر تازه ای نیست
سال جدید را هزار امید شروع شده ولی هنوز چیزی دیده نشده
شاید من زیاد عجله دارم!
همین که بد نیست یعنی خوبه!
ولی من زیاده طلبم و باید خیلی تلاش کنم
راستی گفتم تلاش...
کلیا تایپ برای تحقیق گروهی دارم که اگر انجام بشه...یعنی حتماً باید انجام بشه...اعتماد به نفسم می زنه بالا و خودم به خودم ثابت می کنم در مواقع سخت می تونم به خودم کاملاً تکیه کنم
متاسفانه خبر خوش جدیدی از میم یا از بخش پر طرفدار!
دانشگاهی جات هم نیست
ولی خبرهای خوبی تو راه هست...خصوصاً از خانم چشم سبز که از کرده خود پشیمون شده و به زودی زود یه آشتی کنون برگزار می شه...اگر آخر و عاقبتش ختم به خیر بشه که می دونم می شه خیلی خوف می شه! 
ولی جداً موجود عجیبی هستم
...تا روز و روزگار آرومه می گم چرا خبری نیست و وقتی کلیا خبر می شه می گم کی هفته ای می رسه که خبری توش نباشه
البته تقصیر از من نیست
تقصیر از روزگاره که یهوووو چند تا اتفاق داغ یک جا برایم رخ می ده و منو غافلگیر می کنه
از وقتی بعد رمانتیک خاطراتم رنگ باخته کمتر دست دلم به نوشتن می ره![]()
الانم می رم تا بقیه تحقیق را تایپ کنم
بالاخره این یادداشتو نوشتم! همونی که
گفته بودم آخر پارسال می خواستم بنویسم ولی نشد
یه روز داشتم فکر می کردم که اگر دختر بودم فلان می کردم و بمان...کلاً تخیلم را قوی کرده بودم و یکمی تصمیم داشتم که نوشته ای با این عنوان توی وبلاگم داشته باشم
فرداش که اومدم دیدم افشین جون!
هم
همچین یادداشتی نوشته...اول این که کف کردم از این همه ارتباط ذهنی و تله پاتی و
از این چیزا! و دوم این که مصمم شدم حتماً یه یادداشتی با این عنوان بنویسم
البته متفاوت تر از اون چیزی که افشین
نوشته...