دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی

آرامش نسبی

یکم سرم خلوت شده ...البته فصل امتحانهاست و باید بیشتر به درسام بپردازم

خصوصاً این که افشین عزیز هم چسبیده به درس و خلاصه وقتی مرجع تقلیدم درس بخونه من چرا نخونم؟!

ولی من مطمئنم نتیجه فراتر از تصورم عالی می شه

راستی کلیا خاطره منتشر نشده دارم...زود زود آپدیت کنم ببینم تموم می شند یا نه؟!

تموم هم بشه باید دقت بیشتری کنم و به روز تر خاطره بنویسم

مشکلی نیست...

نهایتاً شلنگ آب را ول می کنم تو خاطراتم


هفته آخر  

این هفته‌ی آخری بود که در سال ٨٧ به دانشگاه می رفتیم
صبح یک شنبه هفته را درحالی شروع می کردم که کاپشن خوشگلم را با وجود این که شسته بودمش ولی نپوشیدم به چند دلیل
مهمترین دلیلش سوراخی که پشتش داشت و عذاب فکری ای که بهم می داد
دوم این که حرفهای دو هفته پیش خانم میرزایی که گفته بود چرا این قدر سرمایی هستین و به خاطر ورزش نکردن روم اثر گذاشته بود
و مهمتر از همه هوا خیلی خوب شده و کاپشن یه چیز اضافه است.بماند که صبحیه یه نمه سوز سرد می اومد
بعد از نیم ساعت منتظر سجاد بودن با شارژ جدیدی که گرفتم بودم بهش زنگ زدم و گفت خواب موندم
صبح زود ساعت هشت خودمو به لب زبان رسوندم و فقط مهدی را دیدم که تک و تنها نشسته و منظر ما دانش آموزانش هست
یه سرویسی رفتم و برگشتم ولی هنوز کسی نیومده بود و فرصتی شد تا به شنیدن فیلم هایی که مهدی دیده است بپردازم
یه کمی گذشت و انگشت شمار بچه ها سر کلاس اومدن...از جمله میس باقری
روی یه صندلی نشسته بودم و دو تا صندلی کنارم کاملاً خالی بودن که بعد از چند دقیقه دختر جنوبی کلاسمون که تیپ خود را بیش از پیش جنوبی کرده بود با رژ لب عجیب غریب صورتی وارد کلاس شد و بین این همه جا، کنار من نشستن را ترجیح داد
کمی بعد هم سجاد اومد و می خواستم تریپ مرام و معرفت بذارم و برم یه جا دو تایی بشینیم ولی حیفم اومد دست رد به سینه مقصودی بزنم.نتیجتاً سجاد رفت و یه صندلی آورد و کنار من نشست
تریپ مثبت بازی در آوردم و نگاهش نکردم و یه جوری دستمو روی صورتم گذاشتم که نبینمش...بیشتر هم با سجاد حرف می زدم ولی هر از گاهی کمکش می کردم و بهش مداد می دادم و اینا
من واقعاً متحول شدم ولی می ترسم این تحولات همه جور نتیجه خوبی داشته باشه الا نتیجه مطلوب مورد نظرم!
ساعت اول زبان تموم شد و مهدی روی منبر رفت و گفت ارزشتون را بدونید و خودتون را تابلو نکنید! خلاصه روی صحبتش به عباسیان و صابری که نبودند بود ولی روی من بیشتر از اونا تاثیر گذاشت
در حقیقت روی اونا هیچ تاثیری نداشت!

ادامه مطلب ...

روزهای خوب

فعلاْ در حال تغییرم و چون خیلی سرم شلوغه مثل قبل مرتب خاطراتم را نمی نویسم

یه جورایی بیش از حد مشغول بودن بهانه ای شد تا خاطرات نه چندان مهیج را ننویسم 

گزیده کار می کنم!

وقتی هم خاطره ای نباشه اینجا کمتر آپدیت می شه!!


روزهای خوب

این هفته که گذشت هفته خوبی بود و با وجود این که مطلوب نبود و یه کمی کاستی داشتم ولی نوید یک ترم خوب را می ده.منتها هفته بعد احتمالاً هفته آخر سال 87 هست و این اصلاً منصفانه نیست...آخه من تازه موتورم گرم شده این سه هفته غفلت هر چقدر هم تلاش کنم گرم بمونم باز یکم سرد می شم!
یک شنبه 11 اسفند بود و شب قبلش به سجاد زنگ زدم.شب قبل ترش! گفته بود که فردا ممکنه نتونه بیاد دنبال مدارکش و بارش باران شنبه صبح باعث شد منم تنبلی کنم و سراغ مدارک پیش دانشگاهی و دبیرستانم نرم
ولی وقتی بهش زنگ زدم و شنیدم که رفته گفتم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و باید حتماً فردا که یک شنبه باشه مدارک را بگیرم

ادامه مطلب ...

ریتم جدید

من دوباره به مرخصی رفته بودم

این بار طولانی تر از دفعه قبل

ولی اصلاً ناراحت نیستم

چون مشغول کسب تجربیات جدید هستم و دارم تلاش می کنم


از هوس بازی متنفرم

هر چقدر آدم عاشق پیشه و عشق دوستی هستم ولی از هوس بازی متنفرم.خیلی مواقع دیدم عشق و نفرت را با هم به کار می برند که به نظرم این دو اصلاً از جنس هم نیستند ولی خیانت و هوس بازی فعل و انفعال یک دیگرند
حالا چی شده که این قدر فلسفی دارم حرف می زنم؟!
دو شنبه که اربعین بود و نتیجتاً دانشگاه تعطیل بود ولی سه شنبه بعد از یک جلسه تعطیلی، صبح و بعد از ظهر با دکتر عبداللهی کلاس داشتیم
کاری به این که اعتماد به نفس زیادم داشت کار دستم می داد و شبیه حسام کرده بودم! ندارم.بالاخره هر از گاهی شیطنت خون من می زنه بالا و یه چیز طبیعیه و فقط خودم باهاش مشکل دارم
بی نظم و ترتیب بودن کلاسها باعث شد صابری، آن دختر جذاب و دلربای کلاسمان که مطمئنم دل خیلی ها رو اگر نگم شیدای خود، تا حدودی قلقلک داده است! به کلاس نرسه
ظهر بعد از کلاس مبانی جغرافیای جمعیت دیدمش و گفتم که اکولوژی که قرار بود صبح بر گزار بشه به بعد از ظهر موکول شد

ادامه مطلب ...

من واقعی

این چند وقته سرم شلوغه و سال پر کاری را شروع کردم و همین باعث شد که به مرخصی اجباری برم و یه هفته چیز جدیدی توی دل نوشت هایم که همانا اینجا هست نوشته نشه

تا اینجاش که سال خوب و متفاوتی بوده و تصمیم دارم یه یادداشت متفاوت بنویسم

یه درد دل دیگه که این بار نه تنها غم انگیز و تلخ نیست و بویی از سردرگمی نداره بلکه خیلی شفاف و روشنه

من آدمی هستم که خیلی دیر توجه ام نسبت به یک چیز بر انگیخته می شه و از این نظر خیلی مواقع سرد یا پرت از ماجرا به نظرم می آم...ولی آن روی سکه وقتی است که به هر نحوی احساساتم برانگیخته می شود و آن وقت فراتر از حد معمول ولی کنترل شده در وجودم زبانه می کشد

ادامه مطلب ...

فعلاً خبری نیست

این پست را دادم تا همینجوری یه آپدیتی کرده باشم و بگم فعلاً خبر تازه ای نیست

سال جدید را هزار امید شروع شده ولی هنوز چیزی دیده نشده

شاید من زیاد عجله دارم!

همین که بد نیست یعنی خوبه!

ولی من زیاده طلبم و باید خیلی تلاش کنم

راستی گفتم تلاش...

کلیا تایپ برای تحقیق گروهی دارم که اگر انجام بشه...یعنی حتماً باید انجام بشه...اعتماد به نفسم می زنه بالا و خودم به خودم ثابت می کنم در مواقع سخت می تونم به خودم کاملاً تکیه کنم

متاسفانه خبر خوش جدیدی از میم یا از بخش پر طرفدار!دانشگاهی جات هم نیست

ولی خبرهای خوبی تو راه هست...خصوصاً از خانم چشم سبز که از کرده خود پشیمون شده و به زودی زود یه آشتی کنون برگزار می شه...اگر آخر و عاقبتش ختم به خیر بشه که می دونم می شه خیلی خوف می شه! 

ولی جداً موجود عجیبی هستم...تا روز و روزگار آرومه می گم چرا خبری نیست و وقتی کلیا خبر می شه می گم کی هفته ای می رسه که خبری توش نباشه

البته تقصیر از من نیست

تقصیر از روزگاره که یهوووو چند تا اتفاق داغ یک جا برایم رخ می ده و منو غافلگیر می کنه

از وقتی بعد رمانتیک خاطراتم رنگ باخته کمتر دست دلم به نوشتن می ره

الانم می رم تا بقیه تحقیق را تایپ کنم