دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

دست نوشته های پسر آبی ✍️
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

دست نوشته های پسر آبی ✍️

روز چهارم

احساس عجیبی دارم...شاید نوشتمش و بعداً در فرصتی منتشرش کردم

فعلاً فکر اینم که یه وبلاگ رسمی و شیک با اسم خودم درست کنم... یه وبلاگ با ورد پرس 


روز چهارم

شمارمو به خاطر تحقیق درس اکولوژی شهری و  توسعه فیزیکی شهرها داده بودم به خانم میرزایی چون پدرش معمار بزرگیه و نتیجتاً آدم با نفوذیه

گفته بود که شب جمعه! بهتون زنگ می زنم ولی همونطور که حدس زدم منظورش جمعه شب بود

یه اس ام اس ازش به دستم رسید و فوراً توی ویکی مپیا به دنبال آدرس گشتم

یکم وقت که گذشت یه شماره ناشناس بهم زنگ زد و به خیال این که پژمانه...ردش کردم.حوصله جزوه دادن بهش را نداشتم!

دوباره زنگ زد و یه حسی بهم گفت پژمان نیست و اتفاقاً هم نبود

خانم میرزایی بود که با شماره پدرش زنگ می زد و گفت: شماره ناشناس جواب نمی دین؟! مثل دخترا شدینا

سراغ مهدی را از من می گرفت چون که مهدی معمولاً روزای تعطیل سرپرستی تور به عهده داره


ادامه مطلب ...

دولت فریب

کاریکاتور دولت فریب - توسط یکی از دوستان

طلوع امید

یک ترم دیگه هم گذشت! به همین راحتی با کلیا خاطره شیرین

در کل از وضعیتم رضایت دارم و احساس می کنم بر خلاف اون چیزی که انتظار نداشتم تلاشهایم به نتیجه نشست و تونستم اعتماد دوستام و استادها را به خودم معطوف!(چه کلمه قلنبه سلنبه ای! ) کنم

حتی از افتادن ریاضی هم برای بار دوم گله ای ندارم (حالا اگر گله داشته باشم چی کار می تونم بکنم؟! ) و به فال نیک می گیرم 

همیشه خودم را دست کم می گیرم ولی به موقعه اش (بخونید دقیقه 90! ) تلاشمو می کنم و نتیجه فراتر از تصورم می شه.

اگر پارسال همین موقع یکی بهم می گفت سال دیگه دو ترم از دانشگاهت را تموم کردی باور نمی کردم و می گفتم: با این سوادی که من دارم عمراً بتونم از پس امتحانای دانشگاه با اون بچه های درس خونش بر بیام 

 

ادامه مطلب ...

اعلام وجود

بعد از مدتها مشغله نه چندان تلخ و نه شیرین بار دیگه به ریتم قبلی ام برگشتم

نمی دونم چی بود ولی فکر کنم انقلاب تابستانی محسوب بشه

در آینده ای نزدیک بار دیگر با خاطرات شیرینم این وبلاگ را تبرک می کنم

فعلاً پست زدم ابراز وجود کنم

کجاست وبلاگی که هفته یه روز آپدیت می شد و می خواست بشه هفته ای دو روز

به قول سنجد

برمی گردم....حتماً

آرامش نسبی

یکم سرم خلوت شده ...البته فصل امتحانهاست و باید بیشتر به درسام بپردازم

خصوصاً این که افشین عزیز هم چسبیده به درس و خلاصه وقتی مرجع تقلیدم درس بخونه من چرا نخونم؟!

ولی من مطمئنم نتیجه فراتر از تصورم عالی می شه

راستی کلیا خاطره منتشر نشده دارم...زود زود آپدیت کنم ببینم تموم می شند یا نه؟!

تموم هم بشه باید دقت بیشتری کنم و به روز تر خاطره بنویسم

مشکلی نیست...

نهایتاً شلنگ آب را ول می کنم تو خاطراتم


هفته آخر  

این هفته‌ی آخری بود که در سال ٨٧ به دانشگاه می رفتیم
صبح یک شنبه هفته را درحالی شروع می کردم که کاپشن خوشگلم را با وجود این که شسته بودمش ولی نپوشیدم به چند دلیل
مهمترین دلیلش سوراخی که پشتش داشت و عذاب فکری ای که بهم می داد
دوم این که حرفهای دو هفته پیش خانم میرزایی که گفته بود چرا این قدر سرمایی هستین و به خاطر ورزش نکردن روم اثر گذاشته بود
و مهمتر از همه هوا خیلی خوب شده و کاپشن یه چیز اضافه است.بماند که صبحیه یه نمه سوز سرد می اومد
بعد از نیم ساعت منتظر سجاد بودن با شارژ جدیدی که گرفتم بودم بهش زنگ زدم و گفت خواب موندم
صبح زود ساعت هشت خودمو به لب زبان رسوندم و فقط مهدی را دیدم که تک و تنها نشسته و منظر ما دانش آموزانش هست
یه سرویسی رفتم و برگشتم ولی هنوز کسی نیومده بود و فرصتی شد تا به شنیدن فیلم هایی که مهدی دیده است بپردازم
یه کمی گذشت و انگشت شمار بچه ها سر کلاس اومدن...از جمله میس باقری
روی یه صندلی نشسته بودم و دو تا صندلی کنارم کاملاً خالی بودن که بعد از چند دقیقه دختر جنوبی کلاسمون که تیپ خود را بیش از پیش جنوبی کرده بود با رژ لب عجیب غریب صورتی وارد کلاس شد و بین این همه جا، کنار من نشستن را ترجیح داد
کمی بعد هم سجاد اومد و می خواستم تریپ مرام و معرفت بذارم و برم یه جا دو تایی بشینیم ولی حیفم اومد دست رد به سینه مقصودی بزنم.نتیجتاً سجاد رفت و یه صندلی آورد و کنار من نشست
تریپ مثبت بازی در آوردم و نگاهش نکردم و یه جوری دستمو روی صورتم گذاشتم که نبینمش...بیشتر هم با سجاد حرف می زدم ولی هر از گاهی کمکش می کردم و بهش مداد می دادم و اینا
من واقعاً متحول شدم ولی می ترسم این تحولات همه جور نتیجه خوبی داشته باشه الا نتیجه مطلوب مورد نظرم!
ساعت اول زبان تموم شد و مهدی روی منبر رفت و گفت ارزشتون را بدونید و خودتون را تابلو نکنید! خلاصه روی صحبتش به عباسیان و صابری که نبودند بود ولی روی من بیشتر از اونا تاثیر گذاشت
در حقیقت روی اونا هیچ تاثیری نداشت!

ادامه مطلب ...