دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی

دل خستگیها

باز دوباره یکی از من بدش اومد و من بهم برخورد.اصلاً جنبه انتقاد ندارم و واقعاً نمی دونم چرا؟! این همه آدما مخالف دارند و دلشون را خوش کردند به طرفداراشون ولی من...
گندی که در حق دوست مجازی ام مرجان زدم بالاخره لو رفت و دیشب خیلی حالم گرفته شد.جهنم و مرجان، من از اولم رابطه ام با این آدم خوب نبود و اونم رابطه خوبی با من نداشت و به زور تحملم می کرد؛ نمی خواستم آبروم پیش لیلا که واقعاً مهربون و خیلی برام ارزش داره و پیش بقیه نره.
حالا می فهمم چرا توی میتینگ تحویلم نمی گرفت.بازم گلی به جمال هانی.
البته به اون بدی که فکر می کردم نشد ولی خوبم نشد.
خیلی دلم می خواست سنگ دل بودم.خیلی...
ولی الان می بینم خیلی هم بد نشد ولی من غلط بکنم دیگه کاری بکنم که یه سرش ضرر باشه و سر دیگرشم سود نباشه!
خدایا تو که معلوم نیست کدوم گوری رفتی قایم شدی.می دونمم که نیستی ولی اگر هستی منو ببخش! چون واقعاً احساس گناه در حق یه آدم بی تقصیر دارم.بماند که پای مرجانم توی این ماجرا واقعاً گیره و بازهم ای غایب بی پدر مادر ازت می خوام دستشو خیلی زود رو کنی!
بازم جای شکر داره افشین هنوز چیزی نفهمیده.
خوب دیگه بسمه! می بینی توروخدا فقط وقتی اعصابم خورده زود زود آپ می کنم.خداوندا این اعصاب خورد را از ما مگیر!

خاطره ای با عمق ۶ ساله

دوباره خاطرات نامه ام داشت خاک می خورد که یه خاطره شیرین و عمیق امروز باعث شد یاد تنهایی جایی که بیفتم همین دفترچه باشه

خاطره ای که شاید جذابیتش فقط برای خودم باشه ولی گفتنش خالی از لطف نیست.

امروز سه شنبه ۲۴ اردیبهشت بود.پنج شنبه با مهدی و امین سوار اتوبوس شدیم و از امتحانی که برگزار نشد(به علت جریمه مدرسه تا دیگه امتحان خارج از برنامه نگیره!) به سمت خونه رهسپار شدیم.تو راه امین بهم گفت حلی المسائل عربیتو بده من کپی بگیرم یک شنبه امتحان داریم و منم یه آره الکی به دوست عزیزم گفتم.کلاْ اخلاق بدی که دارم دیر به کسی چیزی می دم.

دیدم از مسیر خونشون رد شد گفتم می ری خونه مهدی اینا؟!

گفت نه میام خونتون

چون باورم نمی شد به این زودی بیاد یه خنده مسخره کردم ولی حقیقت داشت!

ادامه مطلب ...

اولین اول مهر

اینو خیلی وقت پیش نوشته بودم دیدم کی بهتر از حالا.برای خالی نبود عریضه نزدیک سال نو با این به روز می کنم.

تشنه نوشتن نبودم.دیگر اون ذوقی که اوایل داشتم و دوست داشتم روزی شونصد تا پست بدهم را ندارم ولی حسی درونم می گوید بنویس،بنویس برای خودت و بنگری عزیزی که صمیمانه دفترچه خاطرات من را می خواند.


دیشب بازهم بر لب جویی به سرعت زندگی فکر می کردم.ولی ناراحت نمی شوم چون اگر زندگی قرار باشد کند بگذرد همین ارزش ذره ای خود را نیز از دست می دهد.


نوشتن ادامه خاطرات اول مهری بهانه ای شد تا باز بنویسم.


سال اول دبستان به سرعت گذشت و پدر و مادر مرحومم پا به پایم بودند و کمکم کردند تا با سواد شوم.جشن با سواد شدن و آن چراغ مطالعه ی قرمز رنگ و عینکی شدن من و کسب محبوبیت زیاد در بین بچه ها و گرفتن انواع کارتهای خوشگل تبریک را هیچ وقت فراموش نمی کنم.


تابستان به کلاس خط رفتم ولی دریغ از یک سر سوزن تغییر در خط بی نظم من.


و روزگار گذشت و شد اول مهر ۷۶ و این اولین سالی بود که تاریخ شروع مدارس مشخص و معین شد.من به کلاس دوم در کلاس شیشه ای مشرف به حیات رفتم.معلممان خانم محمدی خواه بود که کمی تپل تر از خانم عالی نژاد بود


ادامه دارد...

جوب به رود می رسه!

همیشه هر وقت یه کاری می کردم که بر خلاف هنجارهای دست و پا گیر جامعه بوده با خودم می گفتم این راه منم مثل آب می مونه،آخرش به رود می رسه مطمئن باش!


بر خلاف جریان رود راه رفتن سخته و پاهای محکم می خواد که خوب برای آدم جوونی مثل من سخته! ولی ممکن


رفتم به بابام گفتم بابا از کنکور خسته شدم.حرف دلم بود دیگه!


خسته ی درس خوندن نیستم.خسته اینم که حسم می گه آخر و عاقبت نداره و در زمینه کار و کاسبی در بهترین شرایط زندگی ام هستم!


گفتم حالا بابا نصیحت و پند و اندرزم می کنه که نه و نو و برو درس بخون


ولی بر خلاف تصورات اگر من پسری متفاوت هستم(لااقل تفاوت خواه هستم!) پدرم اگر بیشتر از من نباشد کمتر نیست و خیلی با آرامش قبول کرد و انگار او هم تحقیق کرده بوده و به نتیجه من رسیده بود


کلاً عامه مردم راهو اشتباه می رند چون اگر درست می رفتند اوضاع و احوالشون این نبود.


امسال درسمو می خونم و کنکور امتحان می دم اما هر چی قبول بشم دانشگاه نمی روم!


ببینید کی گفتمآ



اینم عکس احمد شاه مسعود است.یادمه وقتی که اسلامگراها کشتنش با این که بچه تر بودم ولی ناراحت شدم.پسر شاه باشی ولی به خاطر هدفت مبارزه کنی تا پای جان واقعاً جای تقدیر داره!


بهانه ای شد تا اولین پست با عکسم بزنم


فعلاً همینا!

بر لب جوی نشستن

شاعر می گه بر لب جوی نشستم و گذر عمر خود دیدم

واقعاً هم راست می گه چون عمر مثل همون جوی آب می گذره.عاقلی کسیه که یه درختی کنارجریان بکاره تا هر وقت نگاهش به جوب می افته بگه آخ جون درختم داره بزرگتر و بزرگتر می شه

شاید به خاطر همینه که یه عده بچه دار می شوند و سعی می کن گذر عمر و فرسوده شدن خودشون را یه جور توجیه کنند

بهرحال دنبال یه درخت مناسب برای این جوی جاری می باشم.با ما تماس بگیرید!

فردا کنکور آزمایشی دارم.مثل همیشه فقط از روی شانس می روم و به همین خاطر تردید دارم

آخرشم نتونستم با خودم کنار بیام منطقی باشم یا احساسی! هر چند که به توافق رسیدند ولی بدبختانه هر کدومشون سهم بیشتری می خواهند و این می شه یه مویز و دو قلندر!