دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی

چرا وبلاگ؟ چرا نوشتن؟

خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم ولی نمی تونستم نوشته ای بنویسم.اتفاقاً امروز دوست عزیزی گفت که چرا تو که از نوشتن فراری هستی چرا می نویسی؟!
بلادرنگ جوابشو دادم.من می نویسم چون اسب سرکشی درونم به روی خجالتی و محافظه کارم حمله می کند و  من را از بی تحرکی بدور می کند.بدبختی دو رو دارم یا خیلی آرومم یا خیلی فعال که جفتش تحمل کردنش لااقل برا خودم راحت نیست.
من سر کش که همیشه منظم و مرتب به مدرسه می روم یهو به سرم می زند و سر از ناکجا آباد در می آورم.آیا اون هم من هستم؟ یا اون کسی که همیشه دم از نظم و انظابت می زند و مقرراتی بودنش زبانزد منم؟
تضاد جالبی درونم هست که گاهی شیرینی و گاهی دلشوره آور است
من می نویسم تا به خودم ثابت کنم که می تونم بنویسم و اتفاقاً خوب هم می نویسم
می نویسم تا حرفهای دلم را که هر کسی و بلکه هیچ کس ظرفیت شنیدن و درکش را ندارد آزادانه منتشر کنم
من نمی نویسم که بگم هستم من می نویسم که ببینم چقدر هستم!
خوب دیگه پر حرفی و داغ گویی بسه

ریتم تند زندگی

دیروز جمعه یه روز استثنایی برام بود.از شب قبلش درگیر و دار عروسی بودم برای اولین بار بودن در یک عروسی را با نبودش یکسان ندونستم.
ولی از اول صبح خبرهای داغ دریافت کردم.دخترک نگون بخت هم به سرنوشت من با خانم سبز دچار شده بود و برایم درد دل نامه نوشته بود و بعدش هم فکر ایجاد یک سایت افتادم.
کلاً از ریتم تند و ناگهانی در زندگی لذت می برم.امیدوارم نتایج خوبی داشته باشه!

خصوصیات من

آدمی که خودشو درست نشناخته باشه به هیچ شناختی دست پیدا نمی کنه و این یعنی تبدیل زندگی بیهوده تر از آن چه که هست.بماند که ماهیت زندگی پوچی است و ما هر چه می کنیم ظاهرش را رنگی می کنیم وگرنه باطن بی رنگ است!
بیرونم همیشه ثابت رای است ولی باطنم پر است از تضاد و پاردوکس که بوی جنگ می دهند.
به همین خاطر بر خلاف ظاهر آرامم درونم همیشه متلاطم است.
یه مواقعه ای هست که ریسکهای معمولی مثل از روی جوب پریدن نمی کنم و عقلانی برخورد می کنم ولی مواقعی که احساس می کنم این ریسک نتیجه مهمی در زندگی ام دارد دیگر آرامش قبل را ندارم.
بدبختانه زود از یه چیزی خسته می شوم و احساس ناراحتی بهم دست می دهد.ای کاش همیشه کسی بود که می شد باهاش به درستی مشورت کرد و یا لااقل همانند چاه حرفهای آدم را تکرار کند تا قوت قلب بگیرم.
برای من کمی جرقه ای بس است تا آتش بگیرم.بیا و با جرقه ات آتشم بزنم!
این یادداشت را هم نوشتم که بنگری عزیز که از خودم بیشتر پیگر این خاطرات نامه ی من است نگه تنبلم!

روزهای جدید با چاشنی فلفل

نمی خواستم بنویسما! گفتم کم ولی گزیده کار کنم

ولی خوب چه کنم که انگیزه برای نوشتن هست و انگیزه هم حس تنبلی را از بین می بره

بعد از اون دوران بی مزه ای که همه اش سر و تهم دریبل می زدند به خاطر یه مشت کار بی نتیجه که بی کار بودن و امید بی جا داشتن خیلی پیشش شرف داشت حالا تنور تحولات زندگی ام داغ داغ شده.خودمم هنوز باور نمی کنم.

کلاً هفته ی قبل هفته ی داغی بود.

اول از همه ۵ آبان که اول هفته بود و دو ساعت اول را کلاس نداشتیم.وقتی رسیدم یکم دیر بود.اسب سر کش درونم من را به سمتی کشاند که دوست داشتم.رفتم سمت دبستانم و کلی حس نوستالوژیک در زیر سایه های پیاده رو با کشیدن دستم روی دیوارها ایجاد شد.

دو شنبه به دخترک! که خود زاده ی ارتباط با خانم سبز بود زنگ زدم و کلی با هم صحبت کردیم و آخر شب هم کلی با دوست یک رنگم صحبت کردم.

اما سه شنبه ۸ آبان با این که تلخ بود اما داغ و دوست داشتنی بود.چون فردایش عازم سفر بودم به خانم سبز زنگ زدم و اولش که جواب تماسم را نمی داد.ولی پیله کردم مثل همیشه و آقایی گفتند بعدند تماس می گیرم.

بلافاصله بعدش زنگ زد و برخورد بسیار تندی با من داشت و هر چه سعی کردن آن را آرام کنم نشد که نشد.برخوردی که خیلی وقت بود انتظارش را داشتم و آخرین ضربه به پیکره ی بی جان دوستیمان بود!!

فردایش یکی از داغ ترین روزهای عمرم بود بود و سفرم به تهران با آن شرایط هیجان انگیز من.درست به فاصله کمتر از ۲۴ ساعت که دوستی مهم را از دست دادم دوستانی دوست داشتنی تر یافتم.

خلاصه که خودمم باورم نمی شه.اصلاً توقع نداشتم.

 

 

از سر نیاز

نوشتنم نمی آد آخه خیلی مشغولم،مشغول یه مشت کار الکی که دریغ سر سوزنی ارزش داشته باشند.شاید هم من توقعم زیاد رفته بالا!

این وسط با یه کسانی هم آشنا شدم که می تونند دلیل خوبی برای این که آدم لبخندی هر چند سرد به روی لبش ببنده.کلاً پاییزهای عمرم یه جور خاصی شروع می شوند.هم روشنه هم تیره ولی من روشن می بینمش

تازگی خیلی خود رای شدم.ظاهرم که همون همیشگی که بوده هست ولی باطنم پیرو هیچ چیز و هیچ کس نیستم و همه چیز را نفی می کنم و می گم هر چه می کنم خوب است.چون اعتماد به نفسم کمه حسش اون غرور شیرین و البته کاذبی که دارد را نمی تونم حس کنم

دیشب رفتم سراغ دفتر خاطراتم.دفتری که سه نوشته بیشتر ندارد ولی همان سه نوشته اش می ارزد به تمام نانوشته هایم.این شد که گفتم بیام بنویسم

صحبت دیگری نیست جز به امید روزهای روشن تر