-
نوشتن،آرامش بخش است
پنجشنبه 19 دی 1387 22:34
خیلی کم هستند چیزایی که منو به آرامش واقعی می رسونند ولی همین چیزای انگشت شمار عمیقاً آرومم می کنند اینو افشین گفت منم روش فکر کردم دیدم دقیقاً همینه...البته برای اون مسائله حاد تره و فقط نوشتن آرومش می کنه هیچی همین....! قرار بود بیشتر از قبل آپ کنم چشممو باز کردم دیدم این هفته گذشت و چیزی ننوشتم این شد که یکی از...
-
یک روز خاص!
یکشنبه 8 دی 1387 18:48
این دفعه می خوام از دو تا دیروز براتون بگم...یکی از دیروز شنبه 7 دی و یکی از دیروزی که یکم قدیمی تره یعنی دو شنبه 20 آبان دیشب امیرحسین که برادرم باشه از دانشگاه اومد و بهش گفتم برو اینترنت را چک کن ببین راضی هستی یا نیستی و اونم شروع به وب گردی کرد و بعد از یکم وقت گفت الف! بیا بدون هیچ تصور قبلی رفتم پیشش و دیدم یه...
-
من بر گشتم!
شنبه 7 دی 1387 16:42
متاسفم از این که بی خبر رفتم و حدود دو ماه آپ نکردم اما توی این مدت هم می نوشتم و نوشته هام نه تنها مثل قبل کامل و با جزئیات هستند بلکه به مراتب طولانی تر هم شده...پیشاپیش خدا یه صبری بهتون بده که این همه نوشته رو بتونید بخونید کلیا یادداشت با مزه و بی سر و ته نوشتم که فکر کنم تا آخر سال بتونم هفته ای دو بار و بلکه...
-
روزگار پرکاری
پنجشنبه 16 آبان 1387 19:39
دانشگاهی جات این وبلاگ هم خیلی خز شده و واقعاْ جو گیر شدم ولی خوب چه کنم که دانشگاه خیلی منو فعال و متحول کرده و واقعاْ با جرقه ای سر تا پایم آتش تحول گرفته این هفته خیلی سرم شلوغ بود شنبه صبح زنگ زدم به مهدی و در مورد تحقیق ژئومرفولوژی باهاش صحبت کردم و عصر ساعت 5 رفتم پل هوایی حسین آباد تا ازش چک نویسشو بگیرم و تایپ...
-
روز ابری....شب بارانی
پنجشنبه 9 آبان 1387 16:27
جمعه شب و شنبه شب مقادیری ژئومرفولوژی خوندم و کلیا جو درس خوندم گرفتم ولی شب امتحان که یک شنبه بود چیز زیادی نخوندم حمام بودم و گوشیم رو سایلنت بود و وقتی برگشتم یه شماره ناآشنا ۰۹۳۶ دیدم و فضولیم گل کرد ببینم کی بوده سه بار بهم زنگ زده خیلی مودبانه زنگ زدم و گفتم شماره شما روی گوشی من بود که بعد از یکم سر کار رفتن...
-
یک هفته در یک پست
شنبه 4 آبان 1387 23:15
یک هفته ننوشتم ولی حالا با دست پر می نویسم و نمی ذارم اینجا خاک غفلت ناملایمات روزگارو بخوره فعلاً که نا ملایماتی نیست یا اگر هم هست کم رنگه پس چرا به روز نباشه؟! اول از همه دوست عزیز وبلاگی ام دخت هرمزگانی بنگری عزیز پس از 4 ماه ننوشتن با کلیا تحول ظاهری و باطنی توی وبلاگشون دوباره نوشتند و واقعاً به یه بلوغ خوبی...
-
دایی کوچولو عاشق می شود...
سهشنبه 23 مهر 1387 21:43
صدای من را از فایرفاکس نسخه سه می شنوید...گفتم برای تنوع با فایر آپ کنم می خواستم با اینترنت اکسپلورر ۸ بکنم و ازش کلیا خوب بگم ولی اصلاْ جنبه نداشت چون خیلی بد ادیتور را نشون می داد الان از اپرا هم راحت ترم...خیلی راحت از داخل Get Smile یه Emotion را کلیک می کنم و بدون هیچ گونه کار اضافه ای اینجا اد می شه خوب به...
-
غلط نوشتن
پنجشنبه 18 مهر 1387 11:41
حس ششمم گل کرد که این وبلاگ شخصی از بازدیدهای صفحه اول بلاگ اسکای بازدید کننده ای پیدا کرده و احتمالا ً نظری هم داده که دیدم دوست عزیزی به نام قطب نما این چنین گفته سلام . چند خطی خوندم . 2 تا غلط املایی داشتی!! هراسان را نوشتی حراسان تقلب را نوشتی تغلب اونوقت دانشجو هم هستی شما؟زشته . بده . قطب نما دوشنبه 15 مهر 1387...
-
دوشنبه ۱۵ مهر ساعت ۶ و ۶ دقیقه
دوشنبه 15 مهر 1387 18:08
امروز صبح هراسان و گیج ساعت 5 و نیم صبح از خواب نازنین با صدای اعصاب خورد کن ولی لازم ساعتی که خواهرم از شرکتش برایم کادو آورده از خواب نازنین بیدار شدم البته در اصل به امیر حسین رسیده و اونم عطای این ساعت تق تق کن را به لقایش بخشید... یه نون و خرما و خامه محلی به بدن زدم و مشغول حرکت به سمت دانشگاه شدم و از کوچه ای...
-
دایی کوچولو دانشجو می شود!
سهشنبه 2 مهر 1387 22:51
به میمنت و مبارکی امروز 2 مهرماه رسماً دانشجو شدم دیشب یکم استرس و اضطراب الکی داشتم که با گوش دادن آهنگ Let U Go از دی جی ATB سر حال اومدم و به اعتماد به نفس معمولی صبح زود ساعت 6 بیدار شدم البته پدر گرامی بیدارم کرد و دو دقیقه بعدش ساعت زنگ زد سعی کردم مثل همیشه کند نباشم و یکم با سرعت بیشتری کارامو انجام بدم سعی...
-
تولد یک شهریوری
سهشنبه 26 شهریور 1387 15:03
دیروز 25 شهریور بود و اینجانب رسماً 18 ساله شدم دیروز هم یک روز عادی مثل بیشتر روزهای زندگی ام بود و فقط پدرم لطف کرد و بردنمون خونه خواهرم و با هم دیگه خیلی خوش گذروندیم و کلیا چیز خوردم! کلاً ایرانیها موقع خوشی فقط بلندند بخورند راستی چقدر زود این وبلاگ یک ساله شد البته نزیک به یک سال امروز از ثبت نام دانشگاه اومدم...
-
شهریوری دیگر
جمعه 15 شهریور 1387 00:36
سلام نمی شه تمامی ماههای سال شهریور باشه؟ چون که تمام 11 ماه دیگه سال کاشته های شهریورم را درو می کنم. همه چیز به صورت خیلی تصادفی توی این ماه اتفاق می افته و یهو برگ جدیدی در زندگی ام ایجاد می شه مثل تولد خودم... مثل عشقم به آن دختر،تولد خواهر کوچکم و حتی ناگوار ترین اتفاق زندگی ام که همانا فوت مادرم هست تماماً در...
-
دورانی نو با فرصتی جدید
پنجشنبه 24 مرداد 1387 17:34
امروز پس از مدتها تصمیم گرفتم یه دستی سر و گوش این وبلاگ خاک خورده بکشم و اتفاقاً مثل همیشه غیر منتظره را بهانه این کارم کردم یه حال عجیبی داشتم که دیگه ادامه تحصیل ندم و برم سراغ یه شغل و تخصصی و بیش از این موجب رنجش خانواده نشم و پدرم هم موافقت ضمنی با حرفهایم داشت و من فکر می کردم عمیقاً موافق است یه مدت تقریباً 10...
-
دل خستگیها
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 07:00
باز دوباره یکی از من بدش اومد و من بهم برخورد.اصلاً جنبه انتقاد ندارم و واقعاً نمی دونم چرا؟! این همه آدما مخالف دارند و دلشون را خوش کردند به طرفداراشون ولی من... گندی که در حق دوست مجازی ام مرجان زدم بالاخره لو رفت و دیشب خیلی حالم گرفته شد.جهنم و مرجان، من از اولم رابطه ام با این آدم خوب نبود و اونم رابطه خوبی با...
-
خاطره ای با عمق ۶ ساله
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 17:03
دوباره خاطرات نامه ام داشت خاک می خورد که یه خاطره شیرین و عمیق امروز باعث شد یاد تنهایی جایی که بیفتم همین دفترچه باشه خاطره ای که شاید جذابیتش فقط برای خودم باشه ولی گفتنش خالی از لطف نیست. امروز سه شنبه ۲۴ اردیبهشت بود.پنج شنبه با مهدی و امین سوار اتوبوس شدیم و از امتحانی که برگزار نشد(به علت جریمه مدرسه تا دیگه...
-
اولین اول مهر
دوشنبه 27 اسفند 1386 22:19
اینو خیلی وقت پیش نوشته بودم دیدم کی بهتر از حالا.برای خالی نبود عریضه نزدیک سال نو با این به روز می کنم. تشنه نوشتن نبودم.دیگر اون ذوقی که اوایل داشتم و دوست داشتم روزی شونصد تا پست بدهم را ندارم ولی حسی درونم می گوید بنویس،بنویس برای خودت و بنگری عزیزی که صمیمانه دفترچه خاطرات من را می خواند. دیشب بازهم بر لب جویی...
-
جوب به رود می رسه!
پنجشنبه 25 بهمن 1386 00:11
همیشه هر وقت یه کاری می کردم که بر خلاف هنجارهای دست و پا گیر جامعه بوده با خودم می گفتم این راه منم مثل آب می مونه،آخرش به رود می رسه مطمئن باش! بر خلاف جریان رود راه رفتن سخته و پاهای محکم می خواد که خوب برای آدم جوونی مثل من سخته! ولی ممکن رفتم به بابام گفتم بابا از کنکور خسته شدم.حرف دلم بود دیگه! خسته ی درس خوندن...
-
بر لب جوی نشستن
پنجشنبه 4 بهمن 1386 14:40
شاعر می گه بر لب جوی نشستم و گذر عمر خود دیدم واقعاً هم راست می گه چون عمر مثل همون جوی آب می گذره.عاقلی کسیه که یه درختی کنارجریان بکاره تا هر وقت نگاهش به جوب می افته بگه آخ جون درختم داره بزرگتر و بزرگتر می شه شاید به خاطر همینه که یه عده بچه دار می شوند و سعی می کن گذر عمر و فرسوده شدن خودشون را یه جور توجیه کنند...
-
چرا وبلاگ؟ چرا نوشتن؟
پنجشنبه 29 آذر 1386 18:45
خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم ولی نمی تونستم نوشته ای بنویسم.اتفاقاً امروز دوست عزیزی گفت که چرا تو که از نوشتن فراری هستی چرا می نویسی؟! بلادرنگ جوابشو دادم.من می نویسم چون اسب سرکشی درونم به روی خجالتی و محافظه کارم حمله می کند و من را از بی تحرکی بدور می کند.بدبختی دو رو دارم یا خیلی آرومم یا خیلی فعال که جفتش...
-
ریتم تند زندگی
شنبه 26 آبان 1386 15:06
دیروز جمعه یه روز استثنایی برام بود.از شب قبلش درگیر و دار عروسی بودم برای اولین بار بودن در یک عروسی را با نبودش یکسان ندونستم. ولی از اول صبح خبرهای داغ دریافت کردم.دخترک نگون بخت هم به سرنوشت من با خانم سبز دچار شده بود و برایم درد دل نامه نوشته بود و بعدش هم فکر ایجاد یک سایت افتادم. کلاً از ریتم تند و ناگهانی در...
-
خصوصیات من
پنجشنبه 24 آبان 1386 12:27
آدمی که خودشو درست نشناخته باشه به هیچ شناختی دست پیدا نمی کنه و این یعنی تبدیل زندگی بیهوده تر از آن چه که هست.بماند که ماهیت زندگی پوچی است و ما هر چه می کنیم ظاهرش را رنگی می کنیم وگرنه باطن بی رنگ است! بیرونم همیشه ثابت رای است ولی باطنم پر است از تضاد و پاردوکس که بوی جنگ می دهند. به همین خاطر بر خلاف ظاهر آرامم...
-
روزهای جدید با چاشنی فلفل
یکشنبه 13 آبان 1386 23:33
نمی خواستم بنویسما! گفتم کم ولی گزیده کار کنم ولی خوب چه کنم که انگیزه برای نوشتن هست و انگیزه هم حس تنبلی را از بین می بره بعد از اون دوران بی مزه ای که همه اش سر و تهم دریبل می زدند به خاطر یه مشت کار بی نتیجه که بی کار بودن و امید بی جا داشتن خیلی پیشش شرف داشت حالا تنور تحولات زندگی ام داغ داغ شده.خودمم هنوز باور...
-
از سر نیاز
شنبه 28 مهر 1386 20:04
نوشتنم نمی آد آخه خیلی مشغولم،مشغول یه مشت کار الکی که دریغ سر سوزنی ارزش داشته باشند.شاید هم من توقعم زیاد رفته بالا! این وسط با یه کسانی هم آشنا شدم که می تونند دلیل خوبی برای این که آدم لبخندی هر چند سرد به روی لبش ببنده.کلاً پاییزهای عمرم یه جور خاصی شروع می شوند.هم روشنه هم تیره ولی من روشن می بینمش تازگی خیلی...
-
خاطرات اول مهری
جمعه 6 مهر 1386 17:00
عاشق تاریخ و گذشته بوده و هستم.اصلاْ به نظر من هر چیزی با گذر زمان ارزش ویژه ای پیدا می کنه.خاطرات تلخ آن تلخی اول کار خود را می بازند و خاطرات شیرین رگه های شیرینی خود را حفظ می کنند.به نوعی تمامی خاطرات به یک آرامش می رسند . امسال یازدهمین اول مهری بود که سپری می کردم.بد ندیدم که این یازده روز را برای خودم یادآوری...
-
پاییز دوست داشتنی
دوشنبه 2 مهر 1386 00:15
دیشب 31 شهریور آخرین شب یه فصل گرم و دوست داشتنی وقتی که توی رختخوابم بودم یاد 3 ماه تابستان گرم و مثل همیشه غیر قابل پیش بینی افتادم . یکم عمیق تر فکر کردم و یاد تمامی خاطرات خوش گذشته خصوصاْ از نوع تابستونی اش و آدمهایی که خیلی زود باهاشون آشنا شدم و خیلی وقته به خاطره ای قدیمی تبدیل شده اند. صدای ماشینهایی که در...
-
بلاگ اسکای
جمعه 30 شهریور 1386 13:40
یکی از ترمزهایی که باعث می شد من وبلاگ ننویسم پیدا کردن یک سیتسم وبلاگ دهی ساده و با امکانات مناسب بود. واقعاً این دعوای کذایی که پرشین بلاگ با بلاگفا راه انداخته است هیچ نتیجه ای جز سردرگمی کاربران ندارد. این بین بلاگ اسکای از حاشیه ها به دور است و برای کاربری مثل من که بین ابتدایی و حرفه ای است خیلی روان و مناسب...
-
شروع
جمعه 30 شهریور 1386 13:07
همیشه نوشتن برایم جذاب و سخت بوده.یه جور وسواس که همیشه فکر می کنم بهترینی هم هست باعث شد من ننویسم تا زمانی که به کمال برسم.ولی کمال به دست نمی آید مگر به عمل. اینجا برای خودم می نویسم.می نویسم تا در تاریخ زندگی ام ثبت شود.خدا را چه دیدید؛فردا پس فردا من نابغه ای چیزی شدم کلیا این خاطرات قیمت پیدا می کنه!