-
کابوس یک رویا
سهشنبه 30 شهریور 1389 16:15
رویا چیز بسیار خوبی است به طوری که عده ای این واژه را برای نامگذاری کودکان لطیف الجنس! خود استفاده می کنند. رویا یعنی آرزو و افراد دوست دارند که امیدهای شیرین خود را در آینده محقق شده ببیند عده ای در بیداری تصور می کنند که در زمانی خاص رویاهایشان محقق شود و عده ای صرفاً امید دارند که در زمانی نا معلوم به رویای خود...
-
به سختی یک لیوان آب
شنبه 13 شهریور 1389 17:15
شنیدید یکی می خواد ادعا کنه یه کاری راحته می گه مثل آب خوردنه... از شانس بدش موقع عمل که می شود کار به آن راحتی که تصور می کرد پیش نمی ره و اینجا می شود نتیجه گرفت بعضی مواقع یک لیوان آب خوردن هم چندان کار راحتی نیست! حالا چی شده؟! عرض می کنم خدمتتون قبل از امتحانات در آن یک هفته فرجه ای که برای مطالعه داشتیم (و من...
-
الماس آشنایی
یکشنبه 31 مرداد 1389 18:15
بدین وسیله به اطلاع می رساند دایی معنوی شما (یکمی هم مادی! ) بار دیگر حماسه ای دیگر آفریده است دو شنبه17 خرداد 1389 درست 8 ماه بعد از آخرین حماسه ای که آفریده بودم خوشحال و شاد و خندون دی وی دی های سبز را به اف جان دادم و بعد به یک جای نسبتاً امن و خلوت (با حضور 4-5 نفر! ) رفتیم و خلاصه بحث عاشقانمون صحبت از صادق...
-
مهره سفید شطرنج
یکشنبه 20 تیر 1389 16:36
امروز 11 روز از سومین ماه سال در حالی گذشت که سه شنبه بود و دانایان نیک می دانند که سه شنبه روز رمانتیکی جات است! دیروز که اف جان (چرا من هنوز به میم نوشتن عادت دارم؟! ) را زیاد ندیدم اما مفید بود.امروز هم صبح بعد از کلاس جبرانی باحالی که با دکتر سلطانی داشتیم چایی و بیسکوئیتی خوردیم و کنار حیاط داشتیم سر به سر...
-
سرمای تلخ
شنبه 19 تیر 1389 15:26
بعد از بوقی خاطره نویسی تصمیم گرفتم امشب حس نوشتنم را با نوشتن از حال و روز همین حالام ارضاء کنم جداً هم که به نوشتن اعتیاد دارم و الان حکم خماری را دارم که داره مواد مصرف می کنه هنوز نظر اف جان را در مورد داستان "پایان یک رویا" که به دستش رسوندم جویا نشدم. یعنی هنوز فرصت درست و حسابی پیدا نکردم که ازش بپرسم...
-
پیدا و پنهان
جمعه 18 تیر 1389 14:59
اعتراف همیشه برایم حکم تسلیم شدن در برابر یک جریان قوی تر را دارد، وقتی که مجبور می شوم وجود یک نیروی جدید را پس از مدتها بی تفاوتی و حتی مقاومت بپذیرم 13 سال و یک ماه پس از فوت مادر بزرگم، چهارشنبه 29 اردیبهشت 89 پیش به سوی کلاس کارگاه روش تحقیق استاد امیری رفتم. پدر گرامی گفت صبر کن تا برسونمت ولی خوشبختانه گوش به...
-
نفرین تنهایی
دوشنبه 14 تیر 1389 21:53
امروز 18 روز از اردیبهشت 89 مثل برق و باد گذشته و کم کم نهال دوستی من و اف ریشه دار می شود البته قبلاً هم پیش بینی کرده بودم و الان داره روند خودشو طی می کنه فرآیندی که بر اساس منطق پیش می ره.به قول جمله معروفی عشق برایش شروع نیاز به منطق ندارد ولی برای ادامه حتماً به منطق نیاز دارد. البته منطق حاکم در این رابطه(بهتره...
-
مرغ طوفان - قسمت دوم
دوشنبه 24 خرداد 1389 13:03
چند دقیقه بعد پیش آن اکیپ همیشگی رفتم و با اشتیاق تمام تعریفم را پیش استاد امیری دوست داشتنی کردند و بعد از گپی بی شیله پیله توافق کلامی کردم که کمک حال دانشجوهای درس خوان و فعال رشته جامعه شناسی باشم اگر من ممد عربه بودم تشتی از خون شتر می آوردم و در آن با استاد و دانشجوهاش دست می دادم دومین کلاس بعد از ظهر با همان...
-
مرغ طوفان - قسمت اول
چهارشنبه 19 خرداد 1389 13:28
همانطور که قبلاً هم گفته بودم موقعی این دفترچه خاطرات صفحهاتش زود به زود سیاه می شه که رویدادی تازه پیش رو داشته باشم و کمتر چیزی به اندازه یک مسئله عاطفی می تونه منو هیجان زده کنه! سه روز... مدت زمانی بود که بعد از آن هتریک تاریخی به اف جان! اولین اس ام اس را دادم آره! اسم اون نه الهام بود و نه بنفشه که من در رویاهای...
-
انتقام شیرین - قسمت دوم
جمعه 14 خرداد 1389 18:48
با سجاد ماکارونی دانشگاه را خوردیم و با هم به بیرون دانشگاه رفتیم و اون بی حوصله روی دسته نیمکت نشسته بود و من منتظر بودم، حمید هم رفته بود ساندویچی بخورد ایکس و اون یکی دوستش که از دور آمده بود با فاصله از کنارمان رد شد ولی من پیشش نرفتم. این کلاس گذاشتنم با رفتنش به دانشگاه تمام شد و با کمی تاخیر خودم را بهشون...
-
انتقام شیرین - قسمت اول
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 07:07
این چند وقته حس جدیدی را تجربه کردم...حس انتقام! آدمی هستم که خیلی چیزا را به دل می گیرم، چه خوب چه بد تقریبا احساساتم زود منقلب می شه و این از نشانه های روحیه جوانیه دوشنبه 24 فروردین پارسال اتفاق عجیبی برایم رخ داد که خوشبختانه چون توی دفترچه خاطراتم (که همین جا باشد و نه جای دیگه ) نوشته شده با جزئیات کامل به خاطر...
-
رویای گم شده من
جمعه 10 اردیبهشت 1389 00:57
امروز از همون اول که دیدمش چیز عجیبی را در وجودم احساس کردم کلاً عاشق شدنم سیکل مشخصی داره که اولش طرف را نمی بینم و بعد آروم آروم ازش خوشم می آد و ناگهان... ناگهان در یه دیدار ساده حسی مثل برق وجودم را می گیرد و تازه بعد از اون دیدار عمق فاجعه را درک می کنم! امان این یه حس جدیده... رویاییه که پس از مدتها نا امیدی که...
-
دستهای باز
سهشنبه 24 فروردین 1389 22:39
روزهای آخر سال 88 مثل پارسال برایم سرشار از فعالیت بود اما تفاوت عمده ای با گروه سه نفره "هما" داشت. فعالیت امسال خیلی بیشتر از رفتن به شرکت های شهرسازی و خواندن و تایپ کردن طرحهای جامع و تفضیلی بود و مثل همیشه بخش زیادی از آن به شکلهای مختلف به دوش خودم بود اما با این وجود خستگی اش به تنم نماند چون رنگ و...
-
در جستجوی دوست - قسمت سوم
سهشنبه 24 فروردین 1389 22:21
سومین باری که همدیگر را به صورت خاص دیدیم هدف خاصی نداشتیم ولی از ترمینال تا انقلاب را با اتوبوس رفتیم و بعد تا میدان نقش جهان و از میدان تا پل خاجو پیاده رفتیم و برگشتیم(کلاً می شه 12 کیلومتر،با تشکر از گوگل ارث نسخه ویندوز! :دی ). هوا ابری بود و این برایم خیلی رمانتیک بود ولی الف لباس گرم نپوشیده بود و همین اذیتش می...
-
در جستجوی دوست - قسمت دوم
چهارشنبه 18 فروردین 1389 12:38
از شانس کچل من!آن روز بر خلاف روزهای قبل پول زیادی در جیب نداشتم و همین کار دستم داد بچه ها پول روی هم می گذاشتند که من گفتم قبلاً کادوام را داده ام و همین صداقتم کار دستم داد.البته اگر راستش را هم نمی گفتم شرایط بهتر از این نمی شد! همین که مشخص شد من به الف کادو دادم باعث شد فضولی میرجمال گل کنه و موزمارانه نگاهم کرد...
-
در جستجوی دوست - قسمت اول
شنبه 8 اسفند 1388 16:32
هرگز دوست نداشتم خاطره ای را زمانی که هنوز تمام نشده است بنویسم چرا که حس دانای کل بودن را در نوشته هایم از دست می دهم و حالات زودگذر را که چندان هم مورد علاقه ام نیستند در کل نوشته هایم می بینم اما برای یک بار هم که شده قصد دارم داستانی را قبل از تمام شدن بنویسم چرا که به نظرم باختی در آن نیست و بازی دو سر برد است....
-
هیجان در اوج
چهارشنبه 28 بهمن 1388 14:05
شنبه 9 آبان بعد از ماندن در دانشگاه تا دیروقت با مهدی به کافی نتی در سه راه حکیم نظامی رفتیم تا تحقیق "روش تحقیق" را برای خودش و خانمش سرچ کنم دیرتر از همیشه به خانه رسیدم ولی سعی کردم خستگی بهم چیره نشود و نتیجه آن شد که تا پاسی از شب مشغول کار شدم و فقط چشمهای قرمزم بود که گله از خستگی بسیار می کرد به بازی...
-
بهانه ای برای شاد بودن
دوشنبه 26 بهمن 1388 21:49
دیروز روز خیلی خوبی بود هر چند که چندان سر حال نبودم و فکر می کردم سرما خوردم ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که آلرژی دارم (البته بعد از نظر قطعی آقای دکتر! ) پریروز که دو شنبه 26 مهر بود یکم گلوم بهم ریخته بود و دیروز عملاً بی حال و ساکت بودم. البته وقتی به هیجان می اومدم کمتر احساس می کردم که مریضم! بعد از ظهر کلیا وقت...
-
آشتی کنان
سهشنبه 20 بهمن 1388 19:10
چهارشنبه 15 مهر بابای همیشه دوست داشتنی ام بلیط سفر فردا را تهیه کرد و از همین اول کار کمی تردید را در وجودم احساس می کردم. ولی این که علتش چه بود را نفهمیدم صبح پنج شنبه ساعت 8 و 17 دقیقه اتوبوس سوپرکلاسیک همسفر به سمت تهران حرکت کرد و از خودم پرسیدم که حالا که به صورت قطعی پای در راهی گذاشتی که راه برگشت ندارد هنوز...
-
نوشته های جادویی
پنجشنبه 24 دی 1388 18:21
دو هفته از ترم سوم هم گذشت و در این 6 روز کاری با آنکه خبر چندان مهمی نیست ولی سعی می کنم به همه چیز نگاهی نو داشته باشم کمی حالم شبیه عاشقی دل شکسته است ولی با یادآوری همین روزگار در یک سال پیش که چقدر ترم یک برایم دانشگاه و آدمهایش ناشناخته و جذاب بودند شاد می شوم و با آرزوی کنار گذاشتن ترس، اسب سرکش درونم را با...
-
بغضی که شکست
یکشنبه 17 آبان 1388 21:51
همیشه در لایه های پنهان افکارم می دیدم که کنار لحظات خوشی که با بچه های جغرافیا داریم روزی فرا خواهد رسید که همین همنشینی سبب اشکهایم خواهد شد تصور می کردم شکستی عاطفی خواهم خورد تا چشمانم گریان شود ولی گویا سرنوشت چیز دیگری را رقم زده بود هنوز یک سال از تشکیل خانواده جغرافیا نمی گذرد ولی ما در کنار هم رنگهای مختلفی...
-
طلوع امید
سهشنبه 28 مهر 1388 19:32
دوباره که اینجا داره خاک می خوره! بازم خوبه من یادداشت آماده از قبل دارم که منتشر کنم هر چند انتشار هر یادداشتی به سبک خودم هم نسبتاْ وقت گیره بالاخره خوشگل نویسی زمان می بره! طلوع امید یک ترم دیگه هم گذشت! به همین راحتی با کلیا خاطره شیرین در کل از وضعیتم رضایت دارم و احساس می کنم بر خلاف اون چیزی که انتظار نداشتم...
-
این سالها
جمعه 3 مهر 1388 17:20
خوشبختانه با شروع ماه مهر سرم خلوت شده و فرصتی شده تا به کارهای مورد علاقه ام برسم هر از گاهی لازمه که فشار کاری بهم وارد بشه تا بعد استراحت بهم بچسبه البته استراحت زیاد را هم دوست ندارم بالاخره اول مهر دومین اون وبلاگی که گفته بودم را ثبت کردم در چند روز آینده به صورت رسمی معرفی اش می کنم اما دیروز دوم مهر صبح با پدر...
-
تولدمون مبارک!
سهشنبه 31 شهریور 1388 20:17
دیروز دومین سالگرد تولد اینجا بود و بیست و پنجم تولد خودم...تولد جفتمون مبارک راستش هیچ وقت فکر نمی کردم دومین سالگرد وبلاگ نویسمو بخوام جشن بگیرم و اون وبلاگ اینجا باشه! وبلاگ خلوت و کم سر و صدایی دارم ولی چون دید واقع گرایی به وبلاگ و وبلاگی نویسی پیدا کردم بیشتر از این هم ازش توقع ندارم و حتی اگر کمی خوش بین باشم...
-
داشته های من
شنبه 31 مرداد 1388 13:28
هر چه بیشتر می گذرد بیشتر به نوشتن علاقه مند می شم ولی افسوس که فرصت نمی کنم بیشتر از هفته ای یک بار بنویسم دیشب ترسیدم، ترسیدم از این که نکنه وبلاگ جدیدم را راه بندازم ولی سوژه کم بیارم از اون ترسهای همیشگی بگذریم داشته های من زندگی ام خیلی از مواقع ریتم مشخصی دارد و خواسته و نا خواسته در فصل های مختلف رفتارهای مشخصی...
-
عشق به نوشتن
شنبه 24 مرداد 1388 16:41
امروز برای چندمین بار در این چند وقته اخیر به نحو عجیبی نسبت به نوشتن علاقه پیدا کردم علاقه ای که مدتها در وجودم اگر نگم گم شده بود، کم رنگ شده بود و این منو آزار می داد دم دست ترین صندوقچه نوشته هایم، همین وبلاگ است که امروز خیلی دلم می خواست وجودی فیزیکی داشت تا او را که پس از مدتها فراغ یافته بودم در آغوش بگیرم و...
-
تردید
یکشنبه 18 مرداد 1388 12:42
هر چه بیشتر می گذرد بیشتر دلم برام این وبلاگم می سوزد و دل تنگی می کنم...انگار که برای همیشه از دیدنش محروم شدم امیدوارم همیشه یکی از مهمترین دل مشغولی ام نوشتن باشد تردید یک ماه از سال جدید می گذرد و من کم و بیش تحولاتی را در وجودم حس می کنم خوشبختانه سرم شلوغه و با پرکاری هر چه بیشتر به درسها مشغولم...البته متاسفانه...
-
ساده ولی شیرین
یکشنبه 11 مرداد 1388 20:38
آپدیت قبلی ام یه بیانیه بود برای خودم! و شاید در آینده مدرکی برای کسانی که مایل هستم بخشی از اسرار درونی ام را بدانند اما این دلیل نمی شه که بخش پر مخاطب! دانشگاهی جات!! را بدون آپدیت بذارم ساده ولی شیرین امروز دو شنبه 24 فروردین بود و 57 روز از آن دیدار تاریخی در 27 بهمن می گذشت بدون هیچ زمینه فکری خاصی روز را با...
-
انقلاب نزدیک است
یکشنبه 11 مرداد 1388 20:01
حقیقتاْ این وبلاگ نتیجه دو سال تلاش غیر منظم است که سنگ صبوری برای شادی ها و غمهای اندکم و سردرگمی هایم بوده ولی این چند وقته کمتر بهش توجه کردم اگر توجه نکردنم به خاطر نبود علاقه بود خیالم راحت بود ولی اینجارو خیلی دوست دارم قبول دارم که هیچ وقت منظم نبودم و اینجا را مرتب آپدیت نکردم مگر یک دوره خاص که درصد جوگیری ام...
-
روز چهارم
یکشنبه 4 مرداد 1388 12:34
احساس عجیبی دارم...شاید نوشتمش و بعداً در فرصتی منتشرش کردم فعلاً فکر اینم که یه وبلاگ رسمی و شیک با اسم خودم درست کنم... یه وبلاگ با ورد پرس روز چهارم شمارمو به خاطر تحقیق درس اکولوژی شهری و توسعه فیزیکی شهرها داده بودم به خانم میرزایی چون پدرش معمار بزرگیه و نتیجتاً آدم با نفوذیه گفته بود که شب جمعه! بهتون زنگ می...
-
دولت فریب
شنبه 27 تیر 1388 12:09
کاریکاتور دولت فریب - توسط یکی از دوستان
-
طلوع امید
شنبه 27 تیر 1388 11:35
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 یک ترم دیگه هم گذشت! به همین راحتی با کلیا خاطره شیرین در کل از وضعیتم رضایت دارم و احساس می کنم بر خلاف اون چیزی که انتظار نداشتم تلاشهایم به نتیجه نشست و تونستم اعتماد دوستام و استادها را به خودم معطوف!(چه کلمه قلنبه سلنبه ای! ) کنم حتی از افتادن ریاضی هم برای...
-
اعلام وجود
جمعه 19 تیر 1388 00:16
بعد از مدتها مشغله نه چندان تلخ و نه شیرین بار دیگه به ریتم قبلی ام برگشتم نمی دونم چی بود ولی فکر کنم انقلاب تابستانی محسوب بشه در آینده ای نزدیک بار دیگر با خاطرات شیرینم این وبلاگ را تبرک می کنم فعلاً پست زدم ابراز وجود کنم کجاست وبلاگی که هفته یه روز آپدیت می شد و می خواست بشه هفته ای دو روز به قول سنجد برمی...
-
آرامش نسبی
جمعه 15 خرداد 1388 20:55
یکم سرم خلوت شده ...البته فصل امتحانهاست و باید بیشتر به درسام بپردازم خصوصاً این که افشین عزیز هم چسبیده به درس و خلاصه وقتی مرجع تقلیدم درس بخونه من چرا نخونم؟! ولی من مطمئنم نتیجه فراتر از تصورم عالی می شه راستی کلیا خاطره منتشر نشده دارم...زود زود آپدیت کنم ببینم تموم می شند یا نه؟! تموم هم بشه باید دقت بیشتری کنم...
-
روزهای خوب
سهشنبه 5 خرداد 1388 20:27
فعلاْ در حال تغییرم و چون خیلی سرم شلوغه مثل قبل مرتب خاطراتم را نمی نویسم یه جورایی بیش از حد مشغول بودن بهانه ای شد تا خاطرات نه چندان مهیج را ننویسم گزیده کار می کنم! وقتی هم خاطره ای نباشه اینجا کمتر آپدیت می شه!! روزهای خوب این هفته که گذشت هفته خوبی بود و با وجود این که مطلوب نبود و یه کمی کاستی داشتم ولی نوید...
-
ریتم جدید
دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 12:20
من دوباره به مرخصی رفته بودم این بار طولانی تر از دفعه قبل ولی اصلاً ناراحت نیستم چون مشغول کسب تجربیات جدید هستم و دارم تلاش می کنم از هوس بازی متنفرم هر چقدر آدم عاشق پیشه و عشق دوستی هستم ولی از هوس بازی متنفرم.خیلی مواقع دیدم عشق و نفرت را با هم به کار می برند که به نظرم این دو اصلاً از جنس هم نیستند ولی خیانت و...
-
من واقعی
دوشنبه 31 فروردین 1388 19:31
این چند وقته سرم شلوغه و سال پر کاری را شروع کردم و همین باعث شد که به مرخصی اجباری برم و یه هفته چیز جدیدی توی دل نوشت هایم که همانا اینجا هست نوشته نشه تا اینجاش که سال خوب و متفاوتی بوده و تصمیم دارم یه یادداشت متفاوت بنویسم یه درد دل دیگه که این بار نه تنها غم انگیز و تلخ نیست و بویی از سردرگمی نداره بلکه خیلی...
-
فعلاً خبری نیست
دوشنبه 17 فروردین 1388 22:14
این پست را دادم تا همینجوری یه آپدیتی کرده باشم و بگم فعلاً خبر تازه ای نیست سال جدید را هزار امید شروع شده ولی هنوز چیزی دیده نشده شاید من زیاد عجله دارم! همین که بد نیست یعنی خوبه! ولی من زیاده طلبم و باید خیلی تلاش کنم راستی گفتم تلاش... کلیا تایپ برای تحقیق گروهی دارم که اگر انجام بشه...یعنی حتماً باید انجام...
-
اگر دختر بودم
دوشنبه 10 فروردین 1388 00:08
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 بالاخره این یادداشتو نوشتم! همونی که گفته بودم آخر پارسال می خواستم بنویسم ولی نشد یه روز داشتم فکر می کردم که اگر دختر بودم فلان می کردم و بمان...کلاً تخیلم را قوی کرده بودم و یکمی تصمیم داشتم که نوشته ای با این عنوان توی وبلاگم داشته باشم فرداش که اومدم دیدم...
-
وصال شیرین
یکشنبه 2 فروردین 1388 16:28
می خواستم آخر پارسال یه یادداشت خوشگل و متنوع بنویسم ولی فرصت نشد دوباره می خواستم اول امسال بنویسمش ولی بازم نشد حالا علی الحساب اینو داشته باشید تا بعد جداً چه خوبه آدم موقعه هایی که حس و حال نوشتن داره بنویسه و به مرور منتشرشون کنه! اتفاقاً اپیزود شیرین و خوبی هست و خودم دوست دارم روزی سه نوبت...صبح و ظهر و شب...
-
فست فود خونگی
یکشنبه 25 اسفند 1387 21:48
می دونی چیه من خیلی مواقع اشتباه می کنم...مثل خیلیای دیگه تا اینجاش یه چیز طبیعیه ولی از جایی عجیب می شه که مثلاً بعد از x روز می فهمم که راه را اشتباه رفتم برگشتن به راه درست برام سخت می شه...با خودم می گم اگر امروز راهو عوض کنم یعنی راه دو روز پیشم کلاً اشتباه بوده؟ و این ترس از عوض کردن راه باعث می شه روزهایی خیلی...
-
پایان انتظار
یکشنبه 18 اسفند 1387 22:36
بدون هیچ خبری از وضعیت فعلی ام می رم سر اصل مطلب چون با این که روز و روزگار خوش است ولی آینده ام مبهمه...دو دلم ولی مطمئنم به زودی از این دو دلی در می آم امروز شنبه 21 دی بود و امتحان ژئومرفولوژی داشتم از یک شنبه که ریاضی را به طرز فجیعی دادم 5 روز فرصت درس خوندن داشتم و با وجود این که بعد از ریاضی خیلی داغ بودم که...
-
انتظار
شنبه 10 اسفند 1387 19:06
این یادداشت را تقدیم می کنم به میم عزیز وقتی که تو تب و تاب اوایل امتحانات تو برزخ عجیبی چشم انتظار این بود که ببینمش هر چند کاراکتر اصلی کس دیگری هست ولی همانا عزیز دل ما میم است و بس دختر صورتی با وجود سهل انگاریهای بی جهتم! ولی با کمک مهدی و همراهی سجاد یه کمی ریاضی خوندیم تا خودمو برای اولین و سخت ترین امتحان ترم...
-
سنت شکنی
شنبه 3 اسفند 1387 00:52
بالاخره این هفته بدون هیچ انگیزه قبلی سنت شکنی کردم و بعد از مدتها دو یادداشت در یک هفته توی این وبلاگ نوشتم...اونم توی یه روزی به غیر از دوشنبه و پنج شنبه که روزهای سنتی آپدیت شدن اینجاست پس در حقیقت من دو تا سنت را با یه پست شکستم روز و روزگار خوش است و خبر خاصی نیست...توجه شما را به ادامه سیزن 1 دعوت می کنم سعی می...
-
دقیقه نود
دوشنبه 28 بهمن 1387 16:59
تا حالا توی اوج بدحالی وبلاگ نویسی نکرده بودم که یادداشت قبلی این کارو کردم ولی سرانجامش خیلی خوب شد با خواهرم رفتم بیرون و خلاصه خیلی بهم خوش گذشت...روزی که می تونست به معنای واقعی کلمه یه روز جهنمی بشه ولی خواست من انرژی درونی ام را به سمت مثبت بر انگیخت کلیا خبر داغ دارم...پیش تولید سیزن 2 داره کلید می خوره ولی تو...
-
اعصابم خورده ولی آرومم
پنجشنبه 24 بهمن 1387 08:31
من واقعاً دارم عوض می شم چون می خوام...حالا چون یه کمیت قابل اندازه گیری نداره فهمیدنش سخته و شاید هیچ کس جز خودم اینو نبینه امروز پنج شنبه 24 بهمن 87 ساعت 8 و نیم صبح هست و من شبو نخوابیدم و از دیشب کلیا اعصابم خورده ولی دیگه مثل سابق کشش نمی دم و سعی می کنم به آرامش برسم مطمئنم اینم یه حس زودگره که مختص سنمه من شاید...
-
در جستجوی تغییرات
دوشنبه 14 بهمن 1387 16:38
پنج شنبه هفته قبل می خواستم با یکی از اون مطالب دانشگاهی جات آپ کنم تا روال هفته ای یه پست را بهم زده باشم اما پشیمون شدم یه جورایی نخواستم گرفتار دام افراط و تقریط بشم خصوصاً با اون دانشگاهی جات های واقعاً خزم که روز به روز طولانی تر می شه و حوصله سر می بره البته خودم که خیلی کیف می کنم و کلیا بهشون می خندم خیالتون...
-
همیشه شعبون...این دفعه رمضون
سهشنبه 8 بهمن 1387 15:49
حقیقتاْ هیچ دوستی، بهتر از رفتار خود آدم با خودش نیست.من برای روحیه گرفتن دنبال یه منبع خارجی بودم اما چند روزیه که به صورت مستمر حس می کنم منبع لایزال انرژی خودم هستم من خوشحالم و انرژی دارم حتی حالایی که نتیجه همه نمراتم اومده و حسادت می کنم به حمید که 5 اش 10 شده ولی نمره من زیاد نشده به فال نیک می گیرم و امیدوارم...
-
اینجا امید زنده است
جمعه 4 بهمن 1387 13:09
بالاخره فصل امتحانات با همه خوبی ها و سختی هایش تموم شد تا با از بین رفتن اضطراب و بی خوابیهایم،اعصابم هم نفس راحتی بکشه این چند وقتی که گذشت بی هیچ علت خاصی انگیزه نداشتم و افسرده شده بودم ولی حالا نه تنها به حالت عادی برگشتم بلکه جبران دوران کمبود انرژی ام را هم دارم می کنم نمراتم تا حالا نه مثل رویاهای شیرینی اول...
-
گذشته ای نه چندان دور
جمعه 27 دی 1387 16:36
بعد از دو ماه آپ نکن کلیا خاطره داغ داشته و دارم و گفتم سعی می کنم بیشتر از هفته ای یه بار آپ کنم ولی حالا راضی شدم به همون هفته ای یه بار....اصلاً وقت نمی شه از جهتی اون قدر قسمتهای حساس داستانمو اینجا ننوشتم که کلاً اون رمانتیک بازی تموم شد رفت حالا یه فکری بکنم ببینم کی اپیزود سیزن دومش را شروع می کنم...باید دید...