دو هفته از ترم سوم هم گذشت و در این 6 روز کاری با آنکه خبر چندان مهمی نیست ولی سعی می کنم به همه چیز نگاهی نو داشته باشم
کمی حالم شبیه عاشقی دل شکسته است ولی با یادآوری همین روزگار در یک سال پیش که چقدر ترم یک برایم دانشگاه و آدمهایش ناشناخته و جذاب بودند شاد می شوم و با آرزوی کنار گذاشتن ترس، اسب سرکش درونم را با امید زنده نگه می دارم
مهدی و خانم میرزایی هم ازدواج کردند تا رشته جغرافیا در طول یک سال در کنار غمهایش، شادی هم داشته باشد
با امید به این که لحظات شادش جاودانه و غمهایش زودگذر باشند
دیروز دو شنبه 13 مهر بود و پس از دو هفته انتظار بالاخره شیرینی این پیوند مبارک را در آخرین لحظات کلاس زمین در فضا با حضور تمامی دانشجویان سه ترم جغرافیا و برنامه ریزی شهری خوردیم
قبلش هم یه تیکه باحال به دختر ناشناس ترم یکی انداختم که وقتی استاد ایزدی پرسید تعداد قمرهای منظومه شخصی چقدره هر کی یه چیزی گفت و دخترک یکم پر رو! گفت: 500 میلیارد
تیکه همیشگی ام را انداختم و گفتم: به ریال یا تومن؟!
و باعث شد کلیا بچه ها به این تیکه به موقع ام بخندند
همیشه در لایه های پنهان افکارم می دیدم که کنار لحظات خوشی
که با بچه های جغرافیا داریم روزی فرا خواهد رسید که همین همنشینی سبب اشکهایم
خواهد شد

تصور می کردم شکستی عاطفی خواهم خورد تا چشمانم گریان شود ولی
گویا سرنوشت چیز دیگری را رقم زده بود

هنوز یک سال از تشکیل خانواده جغرافیا نمی گذرد ولی ما در کنار هم رنگهای مختلفی از بی کران رنگهای سرنوشت را دیده ایم و این بار جامه تنمان را سیاه کرد!
دوباره که اینجا داره خاک می خوره! بازم خوبه من یادداشت آماده از قبل دارم که منتشر کنم
هر چند انتشار هر یادداشتی به سبک خودم هم نسبتاْ وقت گیره
بالاخره خوشگل نویسی زمان می بره!

طلوع امید
یک ترم دیگه هم گذشت! به همین راحتی با کلیا خاطره شیرین
در کل از وضعیتم رضایت دارم و احساس می کنم بر خلاف اون چیزی که انتظار نداشتم تلاشهایم به نتیجه نشست و تونستم اعتماد دوستام و استادها را به خودم معطوف!(چه کلمه قلنبه سلنبه ای!
) کنم
حتی از افتادن ریاضی هم برای بار دوم گله ای ندارم (حالا اگر گله داشته باشم چی کار می تونم بکنم؟!
) و به فال نیک می گیرم
همیشه خودم را دست کم می گیرم ولی به موقعه اش (بخونید دقیقه 90!
) تلاشمو می کنم و نتیجه فراتر از تصورم می شه. اگر پارسال همین موقع یکی بهم می گفت سال دیگه دو ترم از دانشگاهت را تموم کردی باور نمی کردم و می گفتم: با این سوادی که من دارم عمراً بتونم از پس امتحانای دانشگاه با اون بچه های درس خونش بر بیام
اما با این که موفقیت خیلی بزرگی نیست ولی من خیلی دوستش دارم و در اوج ضدحال! امید را در سر تا سر وجودم احساس می کنم. امیدی که صرفاً سو سوی کوره نور نیست و خورشیدی درخشانه که روز به روز طلوعش را بهتر می بینم
البته این روشنایی از پرتوی آگاهیه که خیلی هم راحت به دست نیومده و هنوز 4-5 سال پیش را خوب یادمه که وقتی مشکلی پیش می اومد در ظلمات به دنبال پاسخی حقیقی برایش می گشتم
در کل که خیلی خوشحالم و امیدوارم به یه جای درست و حسابی برسم تا بتونم به بقیه کمک کنم.نمی خوام شعار بدم...اما خردگرا شدن باعث شد بیشتر انسان دوستی را بفهمم
خوشبختانه با شروع ماه مهر سرم خلوت شده و فرصتی شده تا به کارهای مورد علاقه ام برسم
هر از گاهی لازمه که فشار کاری بهم وارد بشه تا بعد استراحت بهم بچسبه
البته استراحت زیاد را هم دوست ندارم
بالاخره اول مهر دومین اون وبلاگی که گفته بودم را ثبت کردم
در چند روز آینده به صورت رسمی معرفی اش می کنم
اما دیروز دوم مهر صبح با پدر عزیزم بیرون رفته بودم تا کفش بخرم و وقتی بابا به بانک رفته بود روی صندلی دراز کشیدم و یاد همین روز و روزگار در سال پیش افتادم
سه شنبه 2 مهر 1387 ساعت 9 و 45 دقیقه بعد از اولین کلاس دانشگاهمون که ریاضی با خانم یاوری بود
دیروز دومین سالگرد تولد اینجا بود و بیست و پنجم تولد خودم...تولد جفتمون مبارک
راستش هیچ وقت فکر نمی کردم دومین سالگرد وبلاگ نویسمو بخوام جشن بگیرم و اون وبلاگ اینجا باشه!
وبلاگ خلوت و کم سر و صدایی دارم ولی چون دید واقع گرایی به وبلاگ و وبلاگی نویسی پیدا کردم بیشتر از این هم ازش توقع ندارم و حتی اگر کمی خوش بین باشم از توقعم هم بالاتره بوده و هست