مرداد ماه به سر رسید
پسر ما به خونش نرسید
دومین ماه از تابستان گذشت و عجیب ترین ماه سال در انتظارمه!
همیشه نیمه تابستون که می گذره شروع میکنم به غصه خوردن که ای دل غافل بهترین روزای تابستون داره از کفم میره و هیچ کاری نکردم...
نمی تونم بگم کاملا از این سندرم نجات پیدا کردم اما وقتی کلاه خودمو قاضی میکنم و بابا بزرگ البی همیشه نصیحت کن میشم می بینم که خیلی هم چیز خاصی رو از دست ندادم و غصه خوردن نداره!
تردید همیشه هم بد نیست و زمانی که آدم مکث میکنه و نگاهی به پشت سرش می اندازه بهتر می تونه مسیر آینده رو ببینه
اولین روز دوره جدید پارسال روز تولدم بود که با نا امیدی و غم شروع شد اما خوشبختانه مشغول پیشروی شدم و نتیجه حرکتم در اوج ناباوری امید و شادی شد!
هرگز تسلیم نشو!
بعد از 5 سال همه بچه ها رو دورهم جمع کردم و به جای افسوس گذشته رو خوردن از دوباره باهم بودن لذت بردیم
بعد با آرامش به سمت یکی از موانع به ظاهر لاینحل رفتم و با همان سرعت به مرتب کردن دندان هایم پرداختم
دوستان دیروز را بازیافتم و فری را پر رنگ تر از قبل کردم. هر چند زیاده خواهی نتیجه نداد اما با بازهم با آرامش از مهره های قدیمی اکیپی جدید ساختم.
هر از گاهی حس میکنم مدتیه آدم جدیدی توی زندگیم نیومده و این ضعفه اما حالا که عمیق فکر میکنم می بینم که نگه داشتن آدمای قدیمی مهمتر از کشف های جدیده
دوستام هم از کشف دوباره من خوشحال شده بودند و ب چی در کنار پروژه های زیادی که بهم می داد به مهمونی شلوغ پلوغ دعوتم کرد و 4 تایی کیف کردیم
یادش بخیر؟! نغیر! 9 سال پیش همچون شبی چقدر استرس ریاضی پیش کوفتی رو داشتم
کلپچ شبانه 4 نفره، تمدید ترم و حتی جشن سال نو اونی که انتظارشو داشتم نبودند اما باید پذیرفت تا آزمون و خطا انجام نشه موفقیت به دست نمیاد.
از بهمن 7 ماه بیشتر نمی گذره اما خوشبختانه انقدر اتفاقات مختلف افتاده که دورتر از آنچه که هست به نظر میاد. گذر زمان احساسات ناپایدار لحظه ایم رو آرام کرده.
با ب چی صمیمی شدم و کافه رفتیم و سرویس سواری کردیم و در آخر ماه برای دفاعش دسته گل خریدم
او هم جبران کرد و نه تنها کمکم بود که قوت قلب مضاعفم هم شده بود.
نیمه دوم دوره با آسایشگاه سالمندان و عید تقریباً خوب شروع شد
دید و بازدید های بی مزه عید بعد سال ها برایم اتفاقی عجیب و جالب شده بود.
نگران بودم دچار رکود شوم ولی خوشبختانه چند قدم عاطفی دوستانه برداشتم.
هر چند از نظر اقتصادی درآمدم کم و مخارجم بیشتر شد اما چیزهایی که زمانی برایم آرزو بود را عملی کردم. تور دو نفره ناهار دوتایی و پیک نیک های رفاقتی و تفریحات تین ایجری از این قبیل.
همه آرزوهایم برآورده می شوند اما نه سریع... بلکه در بهترین زمان ممکن! فقط باید صبر کنم
البته هنوز هم تو کف وصال اصلی مانده ام...
یه روز س.ص خبری از میم بهم داد. از اونجایی که طبق روال عادی برنامه دوزاریم کجه متوجه منظورش نشدم اما بعد که فهمیدم افسوس خوردم که چرا دست رو دست گذاشتم در ماجرایی که هنوز کسانی به جز خودم به یادش دارند.
تأثیر گرفتن از دیگران بد نیست به شرطی که عامل حرکت باشه.
بار دیگه به پروفایلش رفتم و عکسش را دیدم و برای آخرین بار حسرت خوردم. به خودم گفتم سهمم از تو همین یه عکسه؟!
عزمم را جزم کردم به دستش بیارم هر چند راه دشواری پیش رو داشتم و هنوز هم دارم.
دوست خوب از اون نعمت هاییه که آدم داره ولی خودش خبر نداره و این غافلگیری چقدر خوبه وقتی که می فهمی طرفت قدردان زحمات و سنگ صبوریاته و کاری که چندین بار خودت نتونستی انجامش بدی را داوطلبانه انجامش میده و به نتیجه می رسونه!
صبر کردن سخته اما نتیجش معمولا شیرینه
پرپروک حال گرفته شام اولمون رو دید هم محبوبه ام را پیدا کرد و هم نصیحتم کرد...هر چند حرفاش منطقین اما اصلا دلم راضی نمیشه دوباره با حرفای منطقی گولش بزنم.
آدم ضعیف به شدنی ها فکر میکنه و آدم قوی به نشدنی ها و من باید قوی باشم!
فرمون به دست مشغول چالش بزرگ بعدی بودم و مطمئنم نه به راحتی اما حتماً موفق میشم چون باید موفق بشم
مرداد دوست داشتنی بود...
موزیکس 3
اگه خوب نبود
صبر کن...
هنوز آخرش نشده!
سر چارز اسپنسر چاپلین درست میگه؛ هر چقدرم شب تلخ شکست همیشگی به نظر برسه بلخره روز شیرین پیروزی از راه میرسه و غبار غم را می شوره و می بره
چهارشنبه 20 تیر با آسودگی خاطر، از مدارک شناساییم عکس گرفتم و از بعد از رام کردن اسب چموش فتوشاپ تنظیم و ارسالشون کردم. اما ظاهرا بیش از حد خوش خیال بودم و زمان انتخاب محل مصاحبه با تمدید تا جمعه بوده!
تمرکز روی مسائل حاشیه ای باعث فراموشی اصل موضوع و فرصا مناسب تبدیل به زمان از دست رفته شده بود
خیلی تو ذوقم خورد و چند دقیقه ای در اوج نا امیدی و سرزنش خودم به سر می بردم
شکست را پذیرفتم و سعی کردم با تفریح از این حال در بیام. مدتی که گذشت هنوز تلخی شکستمو حس میکردم اما مزه اش قابل تحمل بود.
شکست های جور واجور پوستم را کلفت کرده و قوی شدم
با خودم فکر میکردم آیا واقعا این نبرد ارزش بازی کردن داره؟ حالا مصاحبه هم می رفتم، مدارک و دستاورد علمی داشتم قبول شم؟ شهریه ترمی خدا تومن رو دارم؟
بهتر نیست دستاوردای فعلیمو نقد کنم و بعد فکر ادامه تحصیل باشم؟
با وجود مبهم بودن نتیجه این بازی اما دوست داشتم قبول بشم و نرم تا اینکه حتی قبول هم نشم؛ اونم زمانی که نصف راهو اومدم!
ته دلم روشن بود که این افت موقته و در مجموع رو به صعودم و حتی همین اتفاق هم می تونه پلی برای پیروزی باشه.
مثل وصایای امامی که افتادنش را شکست می دونستم اما بعد فهمیدم که کاملا برعکس، کمک پیروزی بود! ( روز تولدم بود و به قول خانم الماسی برو دعاشو به جون امام کن )
پس لرزه های شکست تا شب به سراغم می اومد و یادم که می افتاد بیخیالیم باعث این اتفاق شده به پیشونیم می زدم
(جمعه شب 22 تیر با پروانه و فرزاد شام و آیس پک خوردیم و در اوج خوشی هم زدم تو پیشونیم...امان از میم و یادش! )
حتی دیدن مدارک شناسایی و دوربینی که یادآور خاطرات خوش خیالی قبل این اتفاق بود هم ناراحتم می کرد
به علت احساسات قویم زودرنجم و کودک درونم که دختربچه ای ناز نازی است دلش زود می شکنه و افسرده میشه
امیرحسین امیدوار به تکمیل ظرفیت بود اما از اونجایی که خونده بودم امسال ظرفیت پذیرش دکتری آزاد کمتر شده دلیلی برای امیدواری نمی دیدم.
نا امیدی عملگرام و برای همین تیری در تاریکی رها و نوتیفیکشن کانال اطلاع رسانی هیوا را روشن کردم تا روزی روزگاری اگر خبری شد دیگه بی خبر نمونم.
دیگه هم بهش فکر نکردم و جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده خوابیدم.
کلا چهارشنبه دوست داشتنی نبود و دو تا قرار با دو اکیپ مختلف داشتم که به نتیجه نرسید
یه روزایی روزش نیست و نباید اصرار بی مورد کرد
کمتر از 24 ساعت بعد از خبر تلخ اینبار شیرینشو دریافت کردم و ثبت نام متاخرین شروع شد
حالا فهمیدم بهتر شد که دیر ثبت نام کردم تا با آمادگی بیشتر سر جلسه مصاحبه حاضر بشم.
هر چیزی در بهترین زمان ممکنش اتفاق می افته...فقط کمی صبر لازمه!
عصر شنبه 23 تیر از آموزشگاه زنگ زدن و بدو بدو خودمو رسوندم. اون روز هر چی تلاش کردم نتونستم چشم پزشک پیدا کنم.
بعد از تلاش کمی صبر لازم بود، و دوباره تلاش!
بلخره یکشنبه صبح موفق شدم و اولین جلسه کلاسمو بعد از ظهر رفتم.
بعد از رفع خستگی شب مشغول رفع عیب گوشی امیرحسین بودم و چون مشابه این بلا به تازگی سرم اومده بود خیلی گیج و سر در گم نبودم
به هر دری زدم بسته بود و در اوج نا امیدی به صورت کاملا تصادفی وقتی گوشی را خاموش روشن کردم رام فلش شده نصب شد و همه چیز درست شد.
رسیدن به اوج نا امیدی، آخرین گام قبل از پیروزی است
بدون خستگی تا صبح کار کردم و با گوش دادن Let Me Love You که تمام طول روز رو مخم بود از حس شیرین پیروزی نعشه شدم
خوبی دنیای نرم افزار اینه که نیاز به تصمیم گیری سریع نداره و میتونی با صبر و حوصله تمام راههای موجود را بری و بلخره یکیشون جواب میده...برای همینه به گیک ای سی تی بودنم افتخار میکنم
دوشنبه هم کلاس رفتم و نا خوداگاه یاد خاطرات ده سال پیش زمانی که تازه دانشجو شده بودم افتادم
آن موقع کوچکترین فرد کلاسمون بودم و حالا دقیقا برعکس شده بودم بابا بزرگ کلاس
اولش حس بدی بهم دست داد و تصور میکردم دیر اومدم اما در ادامه متوجه شدم در بهترین زمان ممکن برای گرفتن گواهینامه اقدام کردم
چهارشنبه بعد از کلاس به همایش پیوند تفاوت ها دعوت شده بودم. گفتن شاید کلاس فنی بعد از کلاس تئوری باشه و تداخل با همایش نگرانم کرده بود.
خوشبختانه تونستم به حس ناخوشایندم غلبه کنم و به خودم گفتم هر چیزی در زمان مناسبش اتفاق می افته
و دقیقا هم بهترین اتفاق افتاد و کلاس فنی صبح شد
قدیما چهارشنبه روز خوبی نبود و گره های کور و مشکلات زیادی که نه راه حل و نه راه فراری ازشون بود به سرم آوار می شد.
اما انگار نه فقط خودم که سرنوشتم هم عوض شده و بعد از چهارشنبه شیرین دفاع حالا چهارشنبه سرنوشت ساز دیگری پیش روم بود.
بعد از کلاس رفتم مقاله ها و مدارکمو پرینت کردم. دو تا تایپ و تکثیر بسته بودند اما از اونجایی که به چیزی جز موفقیت فکر نمیکردم سرانجام در بسته باز شد.
خوشبختانه پیشرفت تکنولوژی زندگی را خیلی راحت کرده و به لطف اسنپ و سایر رقباش میشه در یک روز چندین کار کرد و در اوج تابستون از هوای یخ داخل ماشین لذت برد
به جز کمی گیج زدن همیشگی خاص خودم و یکم بد اقبالی در نیاوردن پایان نامه در کل مصاحبه خوبی بود و بهتر از تصورم پیش رفت.
مرسی دکتر گندم ... فقط امیدوارم شهریور موقع اعلام نتایج هم همچنان حسم خوب باشه!
نیمه روز گذشته بود و نصف کارامو کردم (داشتم حساب میکردم 60% انجام دادم یا 51%)
استراحت و کلاس بعد از ظهر را هم رد کردم و با عمو فری رفتیم به سمت همایش
من خسته و اون گرفته بود و نگران بودم که خستگی زیاد باعث اتفاق ناجوری بشه
یکم منفی گرایی نه تنها بد نیست بلکه باعث جمع شدن حواس و دقت بیشتر میشه و نتیجه معمولا بهتر از توقع میشه
بزرگترین گردهمایی زوج های جوان عالی بود و به حرفای انوشه کلیا خندیدیم و ازش چیز یاد گرفتیم
با چشام گیج خواب سر حال بودم
به اجرای ریوندی هم خندیدیم و در حالی که هر دو جیش داشتیم سالن را ترک کردیم
چهارشنبه پر کارم تموم شد اما هنوز هفته شلوغ ادامه داشت
دو کلاس صبح و بعد از ظهر پنج شنبه را پشت سر گذاشتم و یک ساعت زودتر همیشه به استراحت رسیدم
مثل همیشه بیخیال و خوش خیال به روضه پارتی رفتم و ساعت 1 شب تازه کتاب را باز کردم تا شاید بخونمش
در این فکر بودم که آیا مولتی تسکینگ بودن واقعا بده؟!
حجم زیاد کتاب و جواب های غلطم اصلا جای امیدواری نگذاشته بود اما همچنان تلاش میکردم
برای معدود دفعه تا صبح بیدار موندم و خوندم
یاد ترم ششم لیسانس خرداد90 افتادم که تا صبح آمار 2 رو خوندم و آخرشم افتادم
با نهایت نا امیدی سر جلسه نشستم و در اوج ناباوری بدون غلط قبول شدم
البته یکمم شانس آوردم و جواب ها از قبل تیک خورده بود اما به قول کریس رونالدو برای خوش شانس بودن باید خیلی تلاش کرد
و بلخره مزد تلاشمو گرفتم و سرمست از موفقیت غیر قابل انتظارم پیاده تا خانه رفتم و کیف کردم
پ.ن
یاد گرفتم استراتژی داشتن در رابطه عاطفی از شروع رابطه مهمتره و گاهی باید نقش بازی کرد تا شکار دم لای تله بده
و در نهایت موفقیت نصیب کسی میشه که صبر کرده
قرتی بازی 2 ریمیکس ماحالیم شهاب مظفری باشد تا علاوه بر عکس و متن صدا هم ثبت کننده حس و حال این روزام برای فرداها باشه
در بهترین سه ماه سال قرار داریم و همه چیز عالی و پرتقالی مشغول گذشتن است
(بماند که همین اندک اندک زودتر غروب کردن خورشید آزارم میده)
امسال تا حد زیادی شیرینه و بعد از بهار با بحران های مهاجرتی و عاطفی و اقتصادی، تابستون به ثبات رسیدم
چهارشنبه 13 تیر با باارزش ترین داراییم بابا، در طی یک عملیات پیچیده پلاستیک زباله ها را منتقل و احتمالا منهدم می کنیم
نور چراغ حیاط از پشت برگهای درخت انجیر با روح و روانم بازی می کنه و احساس می کنم بهترین تابستان عمرم را دارم سپری میکنم
سال 94 هم همین تصور را داشتم اما خوش خیالی اون دوران، انکار زخمم و درس ناتمامم بود
درسته که امسال هم دنبال کار و یار و گواهی و مقالم و همین ها هم گره هایی هستند که باید بازشون کنم
اما
دوستی در دست و عشقی دور دست...استرس نداشتن برای درس...خانواده در شرایط ایده ال
و کلا همه چیز رو به پیشرفته و همین حرکت آرام و تدریجی ام دلم را گرم کرده
و این گرما حتی دست های یخم را هم در برگرفته و اگر بگذارند بیشتر جاهای خوب بذارمشون از این گرمتر هم میشه!
میدونم اوضاع اقتصادی سیاسی اصلا خوب نیست و این آتش دیر یا زود گریبانگیر کل جامعه ای خواهد شد که من هم جزئی از اون هستم
خورشید عصرگاهی را در درواز شیراز و غروب را در نقش جهان می بینم و مردمی که در کشتی در حال غرق شدن هستند و هیچ کار نمی توانم بکنم حتی برای خودم!
شاید باید پذیرم زندگی همینه
تا در نهایت بدبختی قرار نگیرم ظرفیت های پنهان خودم را نمایان نمی کنم و تازه بعد از آن قدر عافیت دستم خواهم اومد
شاید هم مثل خیلی مواقع دارم خودمو گول میزنم و هیچ نقطه روشنی نیست؛ ولی حتماً باید باشه حتی اگه قراره خودم روزنه امید رو بسازم!
خوشبختانه گره های فعلی یا با کمی تلاش قابل بازشدن هستن و یا کلا کور شدند و کاری از دستم بر نمیاد
و همین مشخص بودن راه حل، مبارزه را راحت تر از درمان و دفاعی که مدتها گرفتارشون بودم میکنه
پنج شنبه ظهر خسته ولی خوشحال مشغول برگشت به خونم و از آفتابی که روی دیوارهای آجری می تابه سرمست میشم
یاد خاطرات شیرین سال 81 می افتم و از تکرار روزای خوب لذتی حتی بیشتر از دفعه اول می برم
راستش دلم برای یه مبارزه سخت تنگ شده...سر مست از موفقیت های قبلی دوست دارم خودمو به چالشی بزرگتر بکشم
و چ چالشی بزرگتر از میم...
آخ که گفتی از میم و کردی کبابم
محال ناتمام من! (احتمالا محال ترین آرزویم حتی بیشتر از رویای مهاجرت!)
در طی این سال ها هرگز از یادش غافل نشدم و همیشه گوشه ای از قلبم و میان افکارم داشتمش
نه گوگل و نه فیسبوک هیچ ردی از گمشده ام نداشتند اما اوضاع همیشه یه جور نمی مونه و بازار شام اینستاگرام باعث شد پیداش کنم (مرسی گوگل!)
چند ماهی به همین روال گذشت و مهرماه بعد از جمع کردن یاران قدیم دورهم اعتماد به نفس کاذبم زد بالا و فالوش کردم و مسیج دادم
جواب نداد و بلاکش کردم و مدتی بعد اون نیز چنین کرد
بعد که خاطرات قدیمو خوندم یادم اومد موقع کنفرانس هام هم خیلی استقبال نمی کرد و تماشای در و دیوار را به شنیدن نطق شیرین عسل کلاس ترجیح می داد!
سعی کردم فراموشش کنم و مدتی به همین روال گذشت تا خرداد از راه رسید و سجاد خبری ازش داد
انگار که می خواست بگه پسر خوب تو که خیلی ریسک عاطفی کردی، پس چرا اینجا هیچ کاری نکردی؟! حالا وقتشه!
پسر متولد دی مقصر نبود چراکه یک هفته قبل هم عکس پروفایل اینستاگرامشو ذخیره کرده بودم و افسوس میخوردم که چرا سهم من از تو فقط یک عکس است
از جذابیت های دنیای مجازی اینه که می تونی عکس کسیو که دوسش داری داشته باشی و این حس متوهمانه بهت دست میده که به دست آوردنش هم به راحتی دانلود فیلمی ازش مقدور باشه
ترگل و ورگل در روزهای اوج ورزشش به سر می بره و حتی تپل هم شده تا از جمیع جهات دلم را برده باشد(کراتین هایی که میخورد اثر کردند)
دیدنش، حتی از پشت شیشه سرد مانیتور چقدر لذت بخشه آن هم بعد از سال ها بی خبری و نا امیدی
اما افسوس و صد افسوس که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل...فیزیکش و موقعیت اجتماعیش بسیار بسیار بسیار (تا سر خیابون هم بسیار بنویسید بازم جا داره) بلندتر از دستان کوتاه من هستش
امروز جمعه بود و باید دریافت جایزشو از نزدیک می دیدم اما در اوج بدبختی مشغول یکی از آزمون های تموم نشدنی سنجش بودم
انگار نه انگار یک دهه گذشته و همچنان دارم دنبال سراب از کنکوری به کنکور دیگه میدوم
شب هم با سمیرا و اشکان کنار زاینده بود جوجه و بلالی خوردیم و از تفریحات حقیرانه ام کمی لذت برم
بازنده ای هستم که نمیخوام شکستو باور کنم و قبول کنم ده سال پیش هم ناخوداگاه به همین نتایج رسیده بودم و برای همین باهاش خیلی همکلام نمی شدم و پا پیش نگذاشتم
انگار من و زندگی عادی مثل بقیه دو خط موازی هستیم که هرگز بهم نخواهیم رسید و حتی تلاش هایم هم مثل گرفتن سایه بی نتیجه است
شب قشنگی بود حالمم خوبه اما این ناکامی برام قابل هضم نیست
جنگیدن و باختن را به تسلیم شدن ترجیح میدم...
پیش به سوی پیروزی!
قرتی بازی! ریمیکس چشمات آتمیس
در دهمین روز از بهاری ترین ماه سال به سر می بریم و در چله بهار هوا دلچسبه و یکم گرمه!
بیست و هشتمین بهار زندگیمو با یه سال تحویل خوب شروع کردم
اما رفته رفته داره کامم تلخ میشه...شایدم این مزه حقیقته
متاسفانه این ششمین بهاریه که با یه انتظار مسخره برا نتایج ل.اتاری شروع میشه و در سال های گذشته ختم به پوچی شده
سال اول 92-91 خیلی مصمم بودم و فک میکردم میشه شانس را با دانش به دست آورد
شب چهارشنبه اردیبهشتی که یادم نیست چندم بود بعد از پارک گردی با فامیل نتایج را با دادام چک کردم و ضد حال خوردیم
سال دوم 93-92 اولش درگیر درس و روابط اجتماعی بودم و بازم امید داشتم که امسال دیگه نوبت منه اما بازهم شکست خوردم
سال سوم 94-93 موقع ثبت نام در اوج افسردگی به سر می بردم و شکست عشقی نا امید از ثبت نامم کرده بود اما به پیشنهاد دادام رجیستر کردم و بعد هم آن عمل کذایی و سقوط آزاد در تمامی زمینه ها
اردیبهشت 94 زمان اعلام نتایج عقب افتاد و با gta V زدن سرمو گرم کردم و امیدوار به لطفی از طرف اوباما بودم و در نهایت بازهم ناکامی
سال چهارم 95-94 به خودم می گفتم پارسال که مصدوم بودم و حتی اگه اسمم هم در می اومد نمی تونستم برم پس برنده نشدنم حکمت داشته! (توجیهات همیشگی ال.برزیسم ) اما امسال که خوبم؟! باید برنده بشم!
شب اعلام نتایج که مثل همیشه تا پاسی از صبح بیدار بودم بدجور تو ذوقم خورد اما با یه آهنگ خوب و یه عکس پسر بچه شیطون برا آواتار مهاجرا سرام خودمو ریکاوری کردم
سال پنجم 96-95 فهمیدم که راهو تا حدودی اشتباه رفتم و باید عکس جدید بگیرم
هنوز نمی تونستم بشینم پس عکاسی نرفتم و تو خونه یه عکس پرسنلی از خودم با موهای هاشولیم گرفتم
برای اولین بار به جز دادام برای باتفرفلای و فافا هم ثبت نام کردم. تاجی هم خودش کار خودشو انجام داد.
مشتاقانه پیگیر اخبار انتخابات آمریکا بودم و چهارشنبه 19 آبان 95 بیشتر از شنبه 23 خرداد 88 اعصابم خورد شد و رویای مهاجرت را از دست رفته می دیدم
اردیبهشت 96 موقع اعلام نتایج همه چیز بهم ریخته بود و تازه فهمیدم پارسال آرامش قبل طوفان بوده و دیگه خبری از دموکرات های مهاجر دوست نیست
ما در واقع 19 آبان 95 باخته بودیم و ازدهام بیش از پیش جماعت ایرانی باعث شده بود برنده ها کمتر بشن
پارسال خیلی تو ذوقم نخورد...عزای عمومی جشنه
سال ششم 97-96 متفاوت تر از سال ها قبل بود
بر خلاف اقبال اندک ایرانیان مشتری های مجانیم! بیشتر شدند و در مجنوع 8 نفر ثبت نام کننده داریم
افسردگی بهاری و انتظار تلخ ل.اتاری دست به دست هم دادند تا بازهم مضطربانه منتظر یه اتفاق خوب باشم
احساس امید و یاس توام باهم دارم
دیگه مسئله فقط قبول شدن نیست و داشتن پیشنهاد شغلی یا تحصیلی هم نیازه و این خودش یعنی 6 خوان بعدی
نا امیدانه امیدوارم...
پ.ن
سرنوشت ل.اتاری و ب.رجام و ح.کم یه بنده خدایی افتاده به دهه سوم اردیبهشت
خدایا تو تا حالا برام بد نفرستادی...مواقعی بدی کردم در حق خودم و تو جلوشو گرفتی
یه وقتایی فک کردم یه چیزی خیره و از نشدنش ناراحت شدم اما گذر زمان ثابت کرد تو بهترینا رو برام رقم زدی
خدایا راضیم به رضایت و بهم صبر بده تا کمتر ناراحت باشم و بیشتر بفهمم
یه مدت طولانی انقدر گرفتار بی تحرکی شده بودم که تصور برون رفت از اون شرایط را غیر ممکن می دیدم
اما خوشبختانه خودمو غافلگیر کردم!
امروز بعد از 5 سال از شروع فوق لیسانس دفاع کردم و از خان آخر هم گذشتم
انگار همین دیروز بود که تو بخش تحصیلات فیس بوکم شروع دوره ارشد رو نوشتم...بهمن 91
یکم استرس داشتم و سعی کردم نگهش دارم تا عامل حرکتم باشه
بی خیالی زیاد، خوب نیس!
کار هرگز نکرده دو بار اسلایدامو خوندم و تقریبا بهشون مسلط بودم...مثنوی هفتاد من بود
صبح 6:30 بیدار شدم و ساعت 7 یادم افتادم باید استادمو خبر می کردم...ضدحال صبحگاهی!
خوشبختانه ختم به خیر شد
ب.... عزیز اومد دنبالم...با اون دسته گلای خوشگلش و کاپ کیکای خوشمزش
مثل همیشه گپ زدیم و توت فرنگی خوردیم و استرس خاصی نداشتم
استرس غیر خاص داشتم...تعریف مدلا و فرمولا
وقتی رسیدیم تقلبامو پرینت کردم و موقع پرینتشون یکم گیج زدم که طبق روال عادی برنامه بود
با یکم تاخیر کار شروع شد و ویدیو پروژکتوری که دیر روشن شد اما بلخره شد
بدون اینکه فکر کنم دلو به دریا زدم و شروع کردم به توضیح دادن
گاهی حضور داشتن در لحظه باعث حواس پرتی میشه و بهتره آتو پایلوت حرکت کنم
ناخود آگاهم خوب کار کرد و خیلی خوب ارائه دادم و حتی حواسم به دو مهمان و چهار داور بود
داشتن تلگرام گردی میکردن!
ب... وسط کار رفت بیرون
موقع نظرات داوران یه اشتباه کوچولو کردم و پریدم تو حرف استادم
اما بعدش با تواضع فریبکارانه همه انتقاداشونو وارد دونستم
خوب دفاع نکردم و از خودم راضی نبودم...توقع داشتم پر حرارت تر حرف می زدم و محکم تر دفاع میکردم
رفتیم توی کلاس قدیمی و با ب... حرف زدیم
از کارم راضی بود
یه ربع بعدش دکتر خ.... صدام کرد و ازش تشکر کردم
گفت صبر کن نمره را بگیم بعد تشکر کن
اساتید گفتن به شرط رفع نواقص نمره کامل میگیری
و برام دست زدن
خ.... گفت اینم عیدیت!
خنده ای از روی تواضع زدم و گفتم ممنون
مثل همیشه تو لحظه های موفقیت گیج بودم اما استرسمم از بین رفت و آروم شدم
ب... دسته گل را داد گفت بده استادت
یاد 6 سال پیش افتادم که س.... دسته گل را داد تا بدم ب....
اتفاقای زندگی تکرار میشن... باید متفاوت رفتار کنم
با استرس کمتری نسبت به سال ها پیش گل را دادم و گفتم استاد قبل جلسه ندادم که فکر نکنن به خاطر نمرس
مثل همیشه در حال رفع ابهام احتمالی بودم
تا برگشتم دیدم دوس جان با مرام وسایل پذیرایی رو مثل چیدنشون فرز جمع کرده بود
کوله بار سنگینمونو به کول کشیدیم و بعد از جیش همیشگی سوار ماشین شدیم
بش گفتم ناخن ندارم بیا رانیمو باز کن دیدم اون که ناخناش بلنده بیشتر در عذابه!
با رعایت نکایت ایمنی دستمو بیرون گرفتم که مبادا بریزه و آب میوه جفتمونو باز کردم
کاپ کیک خوردیم و تنها موقعی که جای خالی ع.... حس میشد موقع میوه خوردن بود تا برامون پوست بکنه
باشم تلفنی صحبت کردیم و آخرش نفهمیدم چرا امروز نیومد!
کلا همیشه مواقعی که باید باشه نیست
ب... گفت سیبا رو گاز می زنیم و خوشم اومد از راحت بودنش
در ادامه موضوع سر بسته دکتر فلان رو یکم براش باز کردم و گفتم یه چیزایی هست که نمیخوام بهت نگم اما اونقدر زشته که گفتنش هم زشته
و اون هم سفره دلشو باز کرد از گذشته عاطفیش گفت
یکمم بغضش گرفت
منم گفتم یارم حالا داره گاو و گوسفند پشمی می فروشه و ناخواسته باعث بردم شد
گفت میاییی فردا پنج شنبه با ماشین بریم کویر
یکم ناز کردم و گفتم بدون تور که حال نمیده...اما خبرشو بهم بده تا بریم
که خبری هم نشد و کویرشونم رفتن!!
تنها چیزی که کمبودش حس میشد آب بود که تو محلمون خریدم و با گل و شیرینی و کلیا حس خوب رفتم خونه
حسای خوبی که دیگه ادامه پیدا نکرد و هر چه تلاش کردم اون دو تام تلاش کردن نابودش کنن و کردن!
باهام میگن میخندن خودشون پیشنهاد برنامه دور همی می دن
اما پشت سر جور دیگه ای رفتار می کنن
گفت یه شب بریم شام بخوریم که می دونستم داره گولم میزنه -_-
با حس غرور کذایی گل را داخل تنگ ماهی گذاشتم و از اینکه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده احساس سبکی میکردم
از اسفند تا اسفند
از اسفند تلخ فراغ 93... اسفند بیمار 94...اسفند تحت درمان 95
تا اسفند شیرین و قابل پیش بینی 96
حتی تاریخ دفاعی که 22 اسفند بود اما ابر و باد و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا بشه 23 ام کذایی
امیدوارم روزهایی بهتر و موفقیت هایی بیشتر در انتظارم باشند
حتما همینطور میشه