بعد از روزهای طلایی پاییز و زمستان 92، سال 96 حکایت جالبی بود...
بر خلاف 92 که آرام آرام اتفاق های خوب شروع شدند حتی اولین روزهای پاییز 96 هم برایم جالب بود. مثل اسب می دویدم و از پیشرفتم لذت می بردم. خوب یادمه که یه عصر مهرگاهی سوار سرویس یونی مشغول بازگشت بودم و با اینکه راننده مسیر طولانی را انتخاب کرده بود از حس خوب آن لحظه لذت می بردم. از شهر دانشگاه قبلیم عبور می کردم و سال های یکی از دوره های زندگیم از جلوی چشمانم رد میشد. روشنایی روز کم شده بود و در حال گیک بازی مجانی! مثل بچه ای تازه متولد شده دور و برم را می دیدم و کیف می کردم.
حس خوب بعدی آن روز در مطب و به دنبالش مهمانی دوستانه بود و بعد در روزهای آخر سال دفاع کردم و تا مدتها از نتیجه کارم شارژ بودم (بخونید خر کیف!).
رفیق بازی و سفرهای دوستانه چند ماه بعد اگر چه آنچه میخواستم نبود اما تجربه ای ضروری بود. اتفاق خوب بعدی چاپ مقاله ام در اوج ناباوری بود.
در این بین کار دیگه ای را شروع کردم که اولش آسان به نظر می رسید اما آن طور که تصور می کردم نبود و شکست خوردم...
بارها تلاش کردم، عرق و حتی گاهی اشکم ریختم ولی مطمئنم در زمان مناسب به پیروزی شیرین می رسم.
به هدفی بزرگ فکر می کردم و به موفقیتم اطمینان داشتم اما باید صبر می کردم.
از مسیر منحرف شدم و یادم رفت که لذت واقعی چیه...
دوباره دست به قلم شدم و بر خلاف تصورم انجام دوباره اش به سختی دفعه اول بود! خوشبختانه این بار همه چیز مشخص بود.
نوشتم، پاک کردم و بازهم نوشتم و بعد از حدود یک ماه نتیجه در کمال تعجب اصلاحیه خوانده نشده تایید شد.
اما زهی خیال باطل که در سرازیری راحتی قرار گرفتم!
مزه هر کاری به سختیاشه
تصور می کردم در عرض یک ماه کار تمام میشه اما کمی گیر کرد و مریضی و تنبلی باعث شد مدتی بی خیالش بشم.
باید بپذیرم که روز تولدم یه روز عادی نیست و اولین روز سال جدید زندگیمه، یا خوب یا بد!
مثل دوشنبه 25 شهریور 1381 که با ضدحال چشم ورم کرده کادو پسر عمه هامو گرفتم. و یا شنبه 25 شهریور 1396 که هنوز سورپرایزشو با جزئیات الترا اچ دی یادمه.
خواسته یا ناخواسته دوشنبه 25 شهریور 1398 هم روزی خاص و شیرین شد.
بعد از مدت های آقای گیر را پیدا کردم و اصلاحیه ام را تایید کرد. دوباره فرم امضاهای نهایی را گرفتم و تصور می کردم تا چند روز دیگه که کار چاپ و صحافی پایان نامم انجام و همه چیز تموم میشه.
راحتی در کار نبود و هفته بعد همان روز ضدحال خوردم.
تلاش بیش از حد نکردم چون می دونستم در اون لحظه پیشرفتی به دست نمیارم. ناچارا صبر کردم و کمی هم نا امید شدم و به خودم می گفتم هر هفته قراره یه امضا بگیرم؟! چرا مثل لاک پشت حرکت میکنم؟؟
دوست نداشتم مثل 7 سال پیش باشم ولی چاره ای نبود این قاعده بازی و مدل پیشرفت خاص منه.
دوشنبه 8 ام آنقدر رفتم و گشتم و بازهم رفتم که همه امضاهای ممکن را گرفتم به جز یکی. با اینکه می دونستم کار یک روز بیشتر نیست خودم هم باورم نمی شد چه موفقیت شیرینی به دست آوردم. تلاش ممکنه دیر نتیجه بده اما نتیجه اش همیشه شیرینه.
موقتا عقب نشینی کردم تا به پیروزی نهایی برسم.
سرانجام موفق شدم دوشنبه 15 مهر قدم آخر را هم بردارم. خاله ال ماس ای با کمی نگرانی گفت یه عکس کم داری اما خوشبختانه مجهز بودم و هر مدرک دیگه ای که میخواست داشتم. وقتی بهم گفت دیگه کاری نداری و منتظر باش تا فارغ التحصیلیتو اعلام کنن چیزی را که می شنیدم باور نمی کردم.
یه حس خوشمزه ای بم دست داد که مزه اش هنوز زیر دندونمه و به راحتی میتونه معتادم کنه؛ حس موفقیت!
رهای رها بودم و از اینکه به ثبات رسیده بودم لذت می بردم. البته قرار نیست همیشه تو این حال بمونم و دوباره ماجراجویی میکنم تا به لحظه باشکوه موفقیت برسم.
جمعه 19 ام شام را با خانواده خوردم (قبلش سیب قرمز!) و خداحافظی شیرینی باهاشون کردم تا جدایی صغری رقم بخورد.
یادم 5 سال پیش همچین روزی افتادم که چه حال خرابی داشتم. تجربه با ارزشی بود اما نباید اجازه می دادم یه آدم بی ارزش کاممو تلخ کنه. نه پر... نه فر... نه میم و نه هیچ خر دیگه ای!
اونی که خاصه خودمم و انعکاس بازتاب خودمه که باعث میشه طرفم را هم خوب ببینم.
نتیجه گیری:
دیگه اجازه نمیدم هیچکس حال خوبمو ازم بگیره و از این به بعد همیشه در حال پیشرفتم 

اصولا هر پدیده ای درجهان دارای نظمی است.
پرده اول
عشق دیروز
چون پول نداشتم (و هنوز هم ندارم!) شرایط وصال فراهم نبود، تابستان 87 دم را غنیمت شمردم و با S.A سرمو گرم کردم. پاییز هم مشغول درس و عاطفی جات شدم و دیگه بهش فکر نکردم.
حتی یادمه وقتی خبر رسیدنش را شنیدم هر چند خوشحال شدم اما دیگه ذوق و شوق قدیم را نداشتم و با یکبار دیدنش از نزدیک دلم آرام گرفت.
بازهم بهش فکر نکردم و با کمترین میزان توجه بعد از یک سال و دو ماه وصال حاصل شد.
تابستان دردناک 88 را باهاش سپری کردم و راضی بودم، هر چند به اندازه سال قبل آرامش بخش نبود.
تابستان 89 مصمم بودم یاغی بازی نکنم و داستانی پیش برم تا از منظم بودن لذت ببرم. همه چیز برای مدت کوتاهی خوب پیش می رفت که ناگهان باگی عجیب باعث شد همه زحماتم به باد فنا برود و برگشتم به نقطه صفر. این ضربه ناگهانی دلسردم کرد و حوصله تکرار هم نداشتم و کلا قیدشو زدم.
دیگه هم درست و حسابی اجرا نشد (حتی یادمه تو سفر مشهد با لپ تاپ امیرحسین هم تستش کردم) بنابراین تصمیم گرفتم پلتفرمم را عوض کنم و تابستان 90 این کارو کردم ولی بازهم وصال حاصل نشد.
در ادامه با دشواری بسیار بلو ری تهیه کردم و یکی از صبح های اسفند بعد از بازگشت از سفر بلافاصله به سمتش رفتم و بالاخره موفق به اجراش شدم، ولی بازهم به صورت جدی ادامش ندادم (چراشو نمیدونم)
امسال پس از 10 سال دوباره وصال حاصل شد اما...
با همه خوبی هاش که با چاشنی نوستالوژی لذتش دو چندان می شود باید بپذیرم که عالی نیست و عیب های بزرگی دارد
در برابر V خیلی ضعیفه و رسالت اصلیش که سرگرمیه را به خوبی انجام نمی دهد
در این بین مدتی با دیگر عشق آن دوران Opera سیر کردم و با اینکه بسیار بهتر از قبل شده اما به گرد پای Chrome نمی رسه!
باید بپذیرم که عشق دیروز مال دیروزه و هیچ جای در امروزم نداره
همونطور که کروم و V عشق نبودن اما از لحظه اول فهمیدم بهترینن.
+
تابستون به معنای واقعی کلمه کوفتی 82 رو در کف مافیا1 و VC بودم. با حداقل امکانات چند تا عکس کوچیک از دارینوس می گرفتم و با کمک Compu Pic پن زوم میکردم و کف میکردم.
بعد از طوفان سیستم رو آپگرید کردیم و اول وایس سیتی و بعد مافیا اونم فارسی! بازی میکردم.
سال 83 در انتظار S.A بودم ( گوشه چشمی هم به داشتن Ps2 داشتم مثل سال قبلش) و بعد از انتشار برای Pc به دستش آوردم و سال ها سرگرم بودم.
سال 89 بود که فهمیدم عشق جدیدی به نام RDR وجود داره. پوسترش را به کمد لباسم چسبوندم و خیلی بهش فکر میکردم و با دیدن ویدیوهای نه چندان با کیفیت تصور می کردم عجب چیزی میتونه باشه!
نه برای PC ارائه می شد و نه توانایی مالی خریدن کنسول داشتم. تیر 90 کاری عجیب کردم که با وجود اینکه میدونم بد بود اما شک دارم دوباره (دوباره؟!) انجامش ندم؟!
هدف اصلیم IV نبود RDR بود و بهش رسیدم. با تی وی SD شب های طولانی تابستان 90 تنها وسیله سرگرمیم بود. سرگرم میشدم اما خوشحال نه، درست مثل تم غمگین خودش...
یکسال طول کشید تا بعد از یکبار ناکامی دفعه دوم بخش داستانی را به پایان برسونم. خیلی قشنگ بود ولی ارزش تکرار نداشت و محیط وسیعش هم چیز جالبی برای کشف شدن نداشت. DLC اش هم معجونی از ترس و غم بود و اصلا نتونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم.

پرده دوم
عشق امروز
حالا این همه صغری کبری چیدم بگم چیزی که زیاد انتظارش کشیده میشه معمولا به اون خوبی که تصور میشه پیش نمره اما مافیا2 تا حدودی این نتیجه گیری رو نقض میکنه. هرچند همونم به معنای واقعی کلمه Open World نبود.
والا آقا دروغ چرا تا قبر آ...آ...آ...آ دوباره عاشق شدم
RDR2 از سال 95 تا 97 کم و زیاد انتظارشو کشیدم
چند روز قبل از عرضه ویدیوهایی ازش لیک شد که با دیدنش هنوز قند تو دلم آب میشه. روز وصالش جمعه 4 آبان خوشحال شدم درست مثل اردیبهشت 87.
تا یک هفته خیلی گیم پلی هاشو می دیدم ولی ضمیر ناخوداگام تصمیم گرفت به جای آرزوی دست نیافتنی به مشکلات جاری تمرکز کنم.
خوشبختانه با فراموشی مدتی را سرکردم و یه سفر خوب با داداش گلم رفتم. در آستانه ششمین ماه بعد از عرضه حدود 2 ساعت تجربش کردم. خوب بود اما عالی نبود، شاید به زمان بیشتری برای لذت بردن نیاز دارم.
به این نتیجه رسیدم که بازی های محشری که تموم نکردم رو به سرانجام برسونم و یه لیست بلند بالا ازشون تهیه کردم. همون استراتژی قدیمم که وقتی نمیتونم چیز جدیدی به دست بیارم با داشته هام خوش باشم. از اونجایی که روزهای سخت (ولی نه چندان تلخ!) را پشت سر می گذارم کنسولم هم به روغن سوزی افتاد.
از سال ها تجربه مبارزه با مشکلات یاد گرفتم که برای هر چیز جایگزینی هست پس برای معدود دفعات لپ تاپ گیمینگ رو تجربه کردم که انصافا جالب بود!
حالا که AF تموم شده دوباره فیلم یاد هندستون کرده. اونقدر تورم شدید شده که دیگه استراتژی رابین هود هم جواب نمیده و با وجود اینکه حالا اوضاع مالیم بهتر از قبله ولی باید پول و زمانمو روی مسئله مهمتری به نام مهاجرات بگذارم...
میگن برای اینکه بدونی کاری رو انجام میدی یا نه باید توی شرایط قرار بگیری و وقتی که با تخیل قویم خودمو در موقعیت 8 سال پیش قرار میدم به این نتیجه میرسم که به احتمال زیاد اون کار عجیبو تکرار کنم و این موضوع فکرمو درگیر میکنه.
در رویاهام می بینم که RDR2 نازنین را با پلت فرم سلطان One X با یه تی وی 4K تجربه میکنم و در حالی که نسخه فیزیکی با نقشه و راهنما را دارم از شدت خوشحالی خر کف شده ام، و همه این ها بدون عذاب وجدان. به به! چه شود! حتی تصورش هم لذت بخشه و مطمئنم دنیا اون قدر بزرگه که به این آرزوی کوچک حتما خواهم رسید فقط باید کمی صبر کنم تا زمان مناسب از راه برسد.
پیش به سوی زمان مناسب
پ.ن
تکرار تاریخ پس از 10 سال...
آخرین روزهای سال، هوا کمی گرم شده و با چاشنی عطر شب بو، می شود حضور بهار را در طول روزهای بلند حس کرد.
امسال رو به پایانه و میتونم محکم بگم سال خیلی خوبی بود!
هر چند گاهی دل کوچکم از ناملایمات گرفته میشد؛ اما بیشتر اوقات در مسیر پیشرفت قرار داشتم و این خیلی عالیه!
حالا فهمیدم که حق با امیرحسین بود که بعد از رکود، شتابان پیشرفت خواهم کرد.
آشنایی با دوستای جدید اتفاق خوبیه اما بهتر از اون حفظ کردن دوستای قدیمیه و این ضعفم را دارم تقویت میکنم.
پرده اول نمایش
برادر خوب
سفرمان از 22 بهمن شروع شد و بعد از 5 روز و 4 شب به پایان رسید. روزای اول کاملا گیج بودم و هیچی حس نمی کردم به جز بهت و شوک!
اما این باعث نشد لذت نبرم. دو تا خطای متوسط داشتم اما مشکل حادی ایجاد نکردم و باید کمتر به خودم سخت بگیرم.
مریضی همسفرم باعث شد کمی ناراحت بشم ولی سعی کردم قدم های مستقلانه (هر چند کوچیک) بردارم.
روز یکی مونده به آخر دوتایی در اوج آرامش و سکوت از سفرمان و نعمت باهم بودنمان لذت بردیم.
شب آخر بعد از تکست بازی، پشت شیشه اتاقم ایستادم و رو به خیابان جلوی هتل و کلیسایی که در دوردست روی دامنه کوه قرار داشت، نگاه کردم و به عمق سفرم و راهی که طی کردم اندیشیدم.
از خودم پرسیدم کجام؟ و به کدام سمت میرم؟
آیا به قول امیرحسین باید تلاشمو بکنم تا سفر بعدیم اقامت دائم باشه؟ یا به قول خودم شاید سفر بعدیم برای دریافت ویزاست؟و بازهم تردید تا به یقین برسم...
موقع برگشتن برخلاف تصورم اصلا ناراحت نبودم و احساسات غیرقابل پیش بینیم غافلگیرم کرد و به شکل کاملا غیر منطقی خوشحال از رفع دلتنگی دوری از خانواده بودم.
تا چند روز بعد هنوز تو شوک بودم و بعد از آن فصل درخشانی در زندگیم آغاز شد!
نمای دوم
دوست خوب
چند روز بعدفری را دیدم و از اونجایی که از معدود کسایی بود که از علت نبودنم خبر داشت کمی برایش توضیح دادم. اما متاسفانه بهش نگفتم به کسی نگه و تقریبا به هر کسی که می شناختم گفت!
چند شب بعدش خیلی یهویی برنامه دورهمی چید و در جوار رودی که به تازگی خشک شده بود نشستیم و آتش هم گرممان کرد هم جوجه های خوشمزه مان را پخت.
قدیما دوست داشتم عیار دوستیم را به دیگران ثابت کنم اما بعدها فهمیدم نیاز به هیچ اقدامی نیست. گذر زمان عیار دوستی ها را مشخص میکنه.
همونطور که عده ای رفتند و معدودی نزول درجه کردند من ثابت قدم مانده ام و دوست خوب دیگران شده ام و از این که میتوانم خوب بمانم لذت می برم.
سه دیدار خوب داشتیم و بعد از مدتها دوباره جمعه 24 اسفند سه تایی دور هم جمع شدیم و هر چند استخر شلوغ نرفتیم اما شام دورهمی بسیار عالی داشتیم.
آخر شب یاد گذشته کردم و خوشحال شدم از اینکه در روزگاری که خیلی چیزا بی ثباتن؛ دوستی ما پایدار مونده.
9 اسفند را به شام با پرپروک گذراندم و به شکل عجیبی دل جفتمان گرم شد.
دو روز قبلش بعد از یک ماه ترک، فیلم یاد هندستون کرد بود و دوباره داشتم درگیر عشق خیالی می شدم که درد دلی کوتاه با دوست قدیمی و شنیدن درد دل هایش چون آبی به روی آتش آرامم کرد.
آنقدر به جفتمان خوش گذشت که هر دو پروفایلمان را عکسی از آن دیدار دو نفره کردیم.
هر چند در آشتی دادن فری و پرپروک ناکام شدم اما شاید در این هم حکمتی باشه
+
آخرین شنبه سال، 25 اسفند مصمم بودم بعد از یک دهه! رویای تولد گرفتن برای دوست و همکلاسی قدیمیم را عملی کنم.
مثل همیشه رفقای بی حال پایه نبودن و مشخص نبودن چگونگی تدارکات باعث شده بود نسبت به عملی شدنش نگران باشم. اما باید مسیر درست را رفت حتی اگه صد در صد مطمئن نباشم!
خوشبختانه نتیجه ایده آل گراییم عالی شد و دو و سه تایی به خوردن کیک بزرگ و تجدید خاطرات پرداختیم.
یکم زیاد حرف زدم اما بد نبود و به نتایج خوبی رسیدیم!
نمای سوم
چهارشنبه سوری خانوادگی
از آرزوهای دیرینم که هیچ وقت بهش نمی رسیدم داشتن یه چهارشنبه سوری باحال بود. مدتها نمی دونستم چی کار باید بکنم و بیشتر رفقا این شب ویژه را با خانواده بودند و سر من به بی کلاه می موند
اما سه شنبه 21 اسفند 1397 بدون اینکه کار خاصی انجام بدم همه خانوادم دور هم جمع شدند و وسط کوچه خوبمان با همسایه پاکارمون یه چهارشنبه سوری باحال داشتیم و غافلگیر شدم و کلیا کیف کردم!
با کلیا حس خوب از اتفاقای خوبی که این چند وقته اتفاق افتاده به استقبال سال نو میرم
بعد از ظهر دوشنبه 15 بهمن 1397 زمستون به نیمه رسیده و هوا به طرز خوشمزه ای سرده!
یاد آذر 90 در جوار رشته کوهای برفی خودم 
اصلا لذت زمستون به سرد بودنشه
در اتوبان ضوب آحن که بر میگشتم مسیری طولانی را طی کرده بودم...یازده سال
هر چند به بسیاری از چیزهایی که در ابتدای مسیر فکر میکردم نرسیده ام اما گرفتن مدرکم حس لذت بخشی بود
یادمه ترم اول به انصراف فکر میکردم و تمام کردن دوره لیسانس را دور از دسترس می دیدم 
مشابه همین حسو دوره ارشد داشتم
روز خوبی را شروع کرده بودم و هر چند دیر اما با آرامش همیشگی ادامه دادم و نتیجه مطلوب شد
یاد گذشته فقط در صورتی مفیده که قابل دسترسی باشه در غیر این صورت ارزش فکر کردن نداره 
این آخرین بار بود که دانشگاه ام.ین می رفتم
یاد پژمان و مهدی ج و حدیث بخیر 
گاهی باید نرسید و سعادت فراتر از آنچه که تصور می کنیم است...فقط باید کمی صبر کرد
نه یاری نه کاری
در بلاتکلیفی جالبی به سر می برم 
تنمو خشک و حولمو باز کردم که خبر رسید به سفری دور خواهم رفت
و بازهم هل داده شدم به جلو
دم همسفرم گررررم
شب هم استخر و دورهمی با دوستان قدیم FFM و رودی که دوباره زنده شده
امروز بهترین روز سال بود... 

