این روزها منتظرم
منتظر چی؟ منتظر کی؟
خودم هم نمیدانم!
فقط میدانم منتظرم...
و نجات از وضعیت فعلیم را در آینده میبینم
چرا که شرایط این روزهایم را اصلا دوست ندارم
به قول فروغ:
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

حتی اگه دیگه چشام باز نشه 
داشتم فک میکردم در طول دوران تحصیل چه درسایی را بیشتر دوس داشتم و چه جاهایی بیشتر موفق بودم
تنها درسی که هم دوسش داشتم و هم موفق بودم انشا بود
از سوم دبستان! 
خیلی بی انصافیه که کم می نویسم و از جادوی نوشتن خودمو بی نصیب میذارم
قلم عزیز متاسفم 
اما واقعا حس و حال خوبی ندارم و شرایط آشفته روحیم اجازه تمرکز نمی ده تا افکارم را منسجم کنم و چیزی بنویسم
وسواس همیشگی ام هم که جای خود دارد!
با تمامی دلایلی که گفتم بازم دلیل نمیشه که ننویسم 
پس به زودی بیشتر مینویسم...مطمئن باشید ;)
همیشه مرگ پایان راه نیست
روزی که اسطوره ات را به شکل کاریکاتوری از باورها میبینی
میبینی اما نمیخوایی ببینی
نمیتوانی باور کنی
اما حقیقت دارد
آنوقت آرزوی مرگ میکنی...
برای خودت یا اسطوره ات؟!

مدتهاست به حس شیرین نفهمی نیاز دارم
الان چیزهایی میدانم که ای کاش هرگز نمی دانستم
این از عوارض کنجکاوی زیاده
نازنینم...چیزهایی است که نباید بدانی! :|

پ.ن
این آپدیت صرفاً برای خالی نبودن آبان ماه بوده و فاقد هر گونه اعتبار دیگر می باشد D: