دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

دست نوشته های پسر آبی ✍️
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

دست نوشته های پسر آبی ✍️

خانواده

مرداد عزیز هم رو به پایان است و دیدم که در طی این یک ماه و اندی حرف تازه ای در دفتر خاطراتم نزدم 

مدتی فاصله گرفتن از خانواده بهانه خوبی شد تا بیشتر قدر با ارزش ترین چیزی که دارم را بدانم 

دارایی که اصل زندگیم است و تمام زرق و برق دنیا جزئیاتی هستند که در کنار خانواده قشنگیشان جلوه می کند 

دچار پست مدرنیسم درونی شدم (از اون اصطلاحای من درآوردی خاص دایی البرزی بودا ) و مفاهیمی سنتی در دل نو اندیشی هام جانی تازه گرفتن

ای کاش این تلنگرها بیشتر و محکم تر به آدم فراموش کار زده می شد تا قدر اعصاب آرام و لذت در کنار هم بودن را بیشتر و بهتر بداند

ولی از جهتی حسی متضاد دارم و دوست ندارم به چیزی یا کسی بیش از حد وابسته بشم

وابستگی بیش از حد چون شمشیری دو لبه است که هم می برد و هم می براند!

دلم می خواست چیزی داشتم که جای محبت خانواده را پر کند

خانواده ای که حتی فکر تمام شدنش هم داغونم می کند...

رستگاری در حال

دیشب به لطف هیچ انگاشتن کپی رایت در مملکت گل و بل بل! فیلم Midnight in Paris را دیدم.

با خاطر علاقم به سبک کارهای کارگردان نام آشنای فیلم Woody Allen توقعم از فیلم بالا بود و خوشبختانه در عمل هم همینطور بود 

جدا از داستان فیلم که توصیه می کنم این اثر رمانتیک، فانتزی با رگه های کمدی را حتما ببینید موضوع اصلی فیلم حرف دل من و خیلی های دیگه است:


"فیلم مایه های نوستالژیک و اگزیستانیلیسم دارد و بر اساس این ایده پرداخت شده که انسان از زمان حال راضی نیست و گذشته ها را رمانتیک تر -خالص تر و برای زندگی بهتر می داند."

©

ادامه مطلب ...

خردادی دیگر

بازهم خرداد از راه رسید

خرداد ماه یأس ملت ایران است

و من هم یک ایرانی هستم.

نمی خواهم سیاسی بنویسم، چرا که خسته شدم از هر چه رنگ و بوی سیاست داره

دلم می خواد تمام سیاهی که به خوردم داده ام را یک جا بالا بیارم.

اما درد این خرداد همه چیز به جز سیاست است.

گاهی آدمی را می بینید که روزگار با بی رحمی هر چه تمام تر شلاق هایی بر پیکرش فرود می آورد.

خلوتی پیدا می شود و می رود در آن تا تمامی فریادهایش را یک جا بکشد

ولی هیچ صدایی ازش در نمی آد

چون هنجره اش هم توانایی خالی کردن آنچه درونش هست را نداره

......

دردهای بهاری

آتش درد در تمام تنم زبانه می کشد

کسی نیست که ژرفای این زخم عمیق را پر کند

هیچ کس و هیچ چیز...

ای کاش حداقل کسی می فهمید

نه تمام گفته هایم، کلمه ای از آن را

ما که به یک واژه هم راضیم

 


خودمم هم نمی دانم دردم چیست

در عمق وجودم فریاد می شنوم

فریادی به عمق تمامی روزهایی که بی تو سپری می شود

صدایی که به گوش هیچ کس نمی رسد

چون نایی برای گفتنش ندارم

نه نایی و نه گوش شنوایی

پس همان بهتر که سکوت کنم

و فرو بدهم تمامی ناگفته هایم

شاید یک روزی یک جایی تمامی آنها را بالا آوردم

شاید...


سیاهی تا کجا؟

آهای آدمها با شمام!

چرا دنیایتان سیاه شده

آسمانتان دوده گرفته

دلهایتان چرک شده

کامتان تلخ گشته

چرا؟...چرا؟...چرا؟




خسته نشدین از این همه سیاهی؟

من که دلم پوسید

بغض گلویم را گرفت

نخندین! من دیوانه نیستم

محکومم به جرم آنچه گفتم

احساسی که داشتم و فرو ندادم

در دنیای شما صداقت دروغ بزرگی است

بهایش را می پردازم

حال بیایید اعدامم کنین...