دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی

در جستجوی دوست - قسمت سوم

سومین باری که همدیگر را به صورت خاص دیدیم هدف خاصی نداشتیم ولی از ترمینال تا انقلاب را با اتوبوس رفتیم و بعد تا میدان نقش جهان و از میدان تا پل خاجو پیاده رفتیم و برگشتیم(کلاً می شه 12 کیلومتر،با تشکر از گوگل ارث نسخه ویندوز! :دی ).
هوا ابری بود و این برایم خیلی رمانتیک بود ولی الف لباس گرم نپوشیده بود و همین اذیتش می کرد، بعد از آن که در دستشویی موهایش را درست کرد (باور کنید دستشویی رفتنش هیچ ربطی به من نداشت! فقط لیوان آب میوه اش را نگه داشتم  ) دستهایش را گرفتم تا گرمش کنم،ولی انگار خودم بیشتر گرمم شد!
بغض آسمان ترکید و در هوای بارانی با هم راه می رفتیم ولی بر خلاف آنچه دوست داشت، خیلی نتوانست هوای بارانی را تحمل کند که شاید به خاطر سرمای غریب کش اصفهان بود.
به زیر پل خواجو رفتیم و باران بند آمد و بعد ما به دنبال رنگین کمان کمی جلوتر رفتیم ولی عقب نشینی را ترجیح دادیم و رفتیم و رفتیم تا به انقلاب رسیدیم و کافی میکس داغ بهش دادم تا گرم شود .

ادامه مطلب ...

در جستجوی دوست - قسمت دوم

از شانس کچل من!آن روز بر خلاف روزهای قبل پول زیادی در جیب نداشتم و همین کار دستم داد
بچه ها پول روی هم می گذاشتند که من گفتم قبلاً کادوام را داده ام و همین صداقتم کار دستم داد.البته اگر راستش را هم نمی گفتم شرایط بهتر از این نمی شد! 
همین که مشخص شد من به الف کادو دادم باعث شد فضولی میرجمال گل کنه و موزمارانه نگاهم کرد و گفت چی بهش کادو دادین؟! 
گفتم یه دیوان حافظ. و بعد هم گفتم اگر بقیه هم تولد بگیرند برایشان کادو می خرم و اشاره کردم که تولد خانم میرزائی را هم پیشاپیش تبریک گفته بودم.
دختر بزرگ منش روزگار هم حرفم را روی زمین نگذاشت و گفت که تولدش را تبریک گفته بودم و اتفاقاً روز تولد من را هم به خاطر داشته منتها به علت مشغول بودن به ازدواج موفق نشده بود سروقت تبریک بگه.فدای سرش!
بعد از کیک خورانی که حکم ناهار را هم داشت به کلاس زمین شناسی رفتم و بعد از آماده کردن سایت کمتر از یک ساعت تحقیقی که دیشب تادیر وقت مشغول آماده کردنش بودم را ارائه دادم.

ادامه مطلب ...

در جستجوی دوست - قسمت اول

هرگز دوست نداشتم خاطره ای را زمانی که هنوز تمام نشده است بنویسم چرا که حس دانای کل بودن را در نوشته هایم از دست می دهم و حالات زودگذر را که چندان هم مورد علاقه ام نیستند در کل نوشته هایم می بینم
اما برای یک بار هم که شده قصد دارم داستانی را قبل از تمام شدن بنویسم چرا که به نظرم باختی در آن نیست و بازی دو سر برد است. اگر نوشته های امروزم را دوست داشتم که نگهش می دارم و اگر هم نخواستم می توانم وقتی کل ماجرا تمام شد داستان را از اول بنویسم
موضوع دیگری که ذهنم را مشغول کرده این است که باوجود آن که دو ماه از شروع ترم سوم گذشته و دقیقاً مثل پارسال چندان درگیر دنیای مجازی نیستم و فرصت برای نوشتن خاطراتم فراهم است ولی چندان دست دلم به نوشتن نمی رود
تاحدودی نویسنده تنبلی هستم چرا که نوشتن برایم عادت نشده و مثل یک تفریح می ماند.هر موقع که سرشار از احساسات می شوم، می نویسم تا با اشتراک خاطراتم هم کمی سبک شوم و هم آن را برای بعدها ثبت کنم
واقعاً هم کار دلنشینی است و مفید بودنش برایم ثابت شده است!

ادامه مطلب ...

هیجان در اوج

شنبه 9 آبان بعد از ماندن در دانشگاه تا دیروقت با مهدی به کافی نتی در سه راه حکیم نظامی رفتیم تا تحقیق "روش تحقیق" را برای خودش و خانمش سرچ کنم

دیرتر از همیشه به خانه رسیدم ولی سعی کردم خستگی بهم چیره نشود و نتیجه آن شد که تا پاسی از شب مشغول کار شدم و فقط چشمهای قرمزم بود که گله از خستگی بسیار می کرد

به بازی نوشتن نامه به خ دعوت شده بودم و با موافقت بزرگترین و بهترین الگو زندگی ام که همانا پدرم است نامه ای محترمانه نوشتم و به نوشته ام در بالاترین لینک دادم   

کار بسیار عجیب و احمقانه ای کردم!

چهارشنبه 13 آبان شد و مصمم بودم به راهپیمایی بروم  ادامه مطلب ...

بهانه ای برای شاد بودن

دیروز روز خیلی خوبی بود هر چند که چندان سر حال نبودم و فکر می کردم سرما خوردم ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که آلرژی دارم (البته بعد از نظر قطعی آقای دکتر! )
پریروز که دو شنبه 26 مهر بود یکم گلوم بهم ریخته بود و دیروز عملاً بی حال و ساکت بودم. البته وقتی به هیجان می اومدم کمتر احساس می کردم که مریضم!
بعد از ظهر کلیا وقت الاف سجاد که در کلاس اخلاق بود شدیم و در این دو ساعت انتظار بی جهت در کنار حمید فهمیدم که منتظر محبوب خودش است و تقریباً این آخری انتظاری بود که خودم را قربانی کردم

ادامه مطلب ...