از شانس کچل من!آن روز بر خلاف روزهای قبل پول زیادی در جیب نداشتم و همین کار دستم داد
بچه ها پول روی هم می گذاشتند که من گفتم قبلاً کادوام را داده ام و همین صداقتم کار دستم داد.البته اگر راستش را هم نمی گفتم شرایط بهتر از این نمی شد!
همین که مشخص شد من به الف کادو دادم باعث شد فضولی میرجمال گل کنه و موزمارانه نگاهم کرد و گفت چی بهش کادو دادین؟!
گفتم یه دیوان حافظ. و بعد هم گفتم اگر بقیه هم تولد بگیرند برایشان کادو می خرم و اشاره کردم که تولد خانم میرزائی را هم پیشاپیش تبریک گفته بودم.
دختر بزرگ منش روزگار هم حرفم را روی زمین نگذاشت و گفت که تولدش را تبریک گفته بودم و اتفاقاً روز تولد من را هم به خاطر داشته منتها به علت مشغول بودن به ازدواج موفق نشده بود سروقت تبریک بگه.فدای سرش!
بعد از کیک خورانی که حکم ناهار را هم داشت به کلاس زمین شناسی رفتم و بعد از آماده کردن سایت کمتر از یک ساعت تحقیقی که دیشب تادیر وقت مشغول آماده کردنش بودم را ارائه دادم.
هرگز دوست نداشتم خاطره ای را زمانی که هنوز تمام نشده است بنویسم چرا که حس دانای کل بودن را در نوشته هایم از دست می دهم و حالات زودگذر را که چندان هم مورد علاقه ام نیستند در کل نوشته هایم می بینم
اما برای یک بار هم که شده قصد دارم داستانی را قبل از تمام شدن بنویسم چرا که به نظرم باختی در آن نیست و بازی دو سر برد است. اگر نوشته های امروزم را دوست داشتم که نگهش می دارم و اگر هم نخواستم می توانم وقتی کل ماجرا تمام شد داستان را از اول بنویسم
موضوع دیگری که ذهنم را مشغول کرده این است که باوجود آن که دو ماه از شروع ترم سوم گذشته و دقیقاً مثل پارسال چندان درگیر دنیای مجازی نیستم و فرصت برای نوشتن خاطراتم فراهم است ولی چندان دست دلم به نوشتن نمی رود
تاحدودی نویسنده تنبلی هستم چرا که نوشتن برایم عادت نشده و مثل یک تفریح می ماند.هر موقع که سرشار از احساسات می شوم، می نویسم تا با اشتراک خاطراتم هم کمی سبک شوم و هم آن را برای بعدها ثبت کنم
واقعاً هم کار دلنشینی است و مفید بودنش برایم ثابت شده است!
ادامه مطلب ...
دیروز روز خیلی خوبی بود هر چند که چندان سر حال نبودم و فکر می کردم سرما خوردم ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که آلرژی دارم (البته بعد از نظر قطعی آقای دکتر!
)
پریروز که دو شنبه 26 مهر بود یکم گلوم بهم ریخته بود و دیروز عملاً بی حال و ساکت بودم. البته وقتی به هیجان می اومدم کمتر احساس می کردم که مریضم!
بعد از ظهر کلیا وقت الاف سجاد که در کلاس اخلاق بود شدیم و در این دو ساعت انتظار بی جهت در کنار حمید فهمیدم که منتظر محبوب خودش است و تقریباً این آخری انتظاری بود که خودم را قربانی کردم
چهارشنبه 15 مهر بابای همیشه دوست داشتنی ام بلیط سفر فردا را تهیه کرد و از همین اول کار کمی تردید را در وجودم احساس می کردم. ولی این که علتش چه بود را نفهمیدم
صبح پنج شنبه ساعت 8 و 17 دقیقه اتوبوس سوپرکلاسیک همسفر به سمت تهران حرکت کرد و از خودم پرسیدم که حالا که به صورت قطعی پای در راهی گذاشتی که راه برگشت ندارد هنوز هم احساس تردید می کنی؟!
پاسخی برای سوالم نیافتم و به همین خاطر کمی آرام تر شدم ولی هنوز آرامش کامل را به دست نیاوردم. انگار این دلشوری خفیفی که در اعماقم بود چاشنی ای ضروری بود تا بیشتر حواسم را جمع کنم و از خودم بودن فاصله نگیرم