بعد از بوقی خاطره نویسی تصمیم گرفتم امشب حس نوشتنم را با نوشتن از حال و روز همین حالام ارضاء کنم
جداً هم که به نوشتن اعتیاد دارم و الان حکم خماری را دارم که داره مواد مصرف می کنه
هنوز نظر اف جان را در مورد داستان "پایان یک رویا" که به دستش رسوندم جویا نشدم. یعنی هنوز فرصت درست و حسابی پیدا نکردم که ازش بپرسم ولی یه جورایی نزده می رقصم و جو گرفتدم که داستان جدیدی بنویسم
شوربختانه اتفاق جدیدی مثل 20 یا 900 (اسم داستان اول و دومم که به کد تبدیلش کردم! :دی) برایم نیفتاده که داستانش کنم و برای همین به سرم زده یکم همون دو تا را دستکاری و خیالی کنم
ولی نه دلم می آد طلای حقیقت را عیار بی ارزش بدهم و نه حوصله دارم بیش از این وقتمو روی اون مسئله بگذارم
اعتراف همیشه برایم حکم تسلیم شدن در برابر یک جریان قوی تر را دارد، وقتی که مجبور می شوم وجود یک نیروی جدید را پس از مدتها بی تفاوتی و حتی مقاومت بپذیرم
13 سال و یک ماه پس از فوت مادر بزرگم، چهارشنبه 29 اردیبهشت 89 پیش به سوی کلاس کارگاه روش تحقیق استاد امیری رفتم. پدر گرامی گفت صبر کن تا برسونمت ولی خوشبختانه گوش به ندای درونم دادم و خودم رفتم
تا وارد ترمینال شدم، در یک نگاه کلی اف جان را دیدم که در ردیف جلو نشسته و مشغول صحبت با دوستانش است که عده ای از آنها هم رو به رویش ایستاده بودند
طبق روال عادی برنامه خودم را به کوچه علی چپ زدم و سر به زیر به سمت مینی بوس هارفتم
در همین احوالات بودم که ناگهان صدایی آشنا گفت: سلام آقای میم!
امروز 18 روز از اردیبهشت 89 مثل برق و باد گذشته و کم کم نهال دوستی من و اف ریشه دار می شود
البته قبلاً هم پیش بینی کرده بودم و الان داره روند خودشو طی می کنه
فرآیندی که بر اساس منطق پیش می ره.به قول جمله معروفی عشق برایش شروع نیاز به منطق ندارد ولی برای ادامه حتماً به منطق نیاز دارد. البته منطق حاکم در این رابطه(بهتره نگم عشق!) منطق دو دو تا چهار تا نیست، چون کلاً از این که در طول یک رابطه یکی از طرفین با خودش سبک سنگین کنه که این ارتباط برایش سود(بیشتر هم سود مادی) دارد یا ندارد خوشم نمی آد
دیگه این که شروع یک رابطه هم بر اساس همین حساب و کتابها باشد جای خود دارد!
ولی اساس این دوستی احترام متقابل است و این که سعی می کنیم در پاسخ به مشکلات بی پایان و طاقت فرسا روزها، شبها سنگ صبور یک دیگر باشیم
اما راستش را بخواهید الان در سردرگمی عجیبی گرفتار شده ام که سعی می کنم با امید به رهایی به سرعت از آن فرار کنم
چند دقیقه بعد پیش آن اکیپ همیشگی رفتم و با اشتیاق تمام تعریفم را پیش استاد امیری دوست داشتنی کردند
و بعد از گپی بی شیله پیله توافق کلامی کردم که کمک حال دانشجوهای درس خوان و فعال رشته جامعه شناسی باشم
اگر من ممد عربه بودم تشتی از خون شتر می آوردم و در آن با استاد و دانشجوهاش دست می دادم
دومین کلاس بعد از ظهر با همان استادی که کلاس اول را داشتیم در حالی سپری کردم که در جواب تیکه بی مزه اش که گفت علوم اشتباهی
با قاطعیت از رشته دوست داشتنی دوستانم دفاع کردم که آگاهانی مثل مهدی فهمیدند و خندیدند
البته بعد از کلاس داستان دیدارم با استاد امیری را براشون گفت تا کمی ذهنشان را از دوست جانم! منحرف کنم
همانطور که قبلاً هم گفته بودم موقعی این دفترچه خاطرات صفحهاتش زود به زود سیاه می شه که رویدادی تازه پیش رو داشته باشم و کمتر چیزی به اندازه یک مسئله عاطفی می تونه منو هیجان زده کنه!
سه روز...
مدت زمانی بود که بعد از آن هتریک تاریخی به اف جان! اولین اس ام اس را دادم
آره! اسم اون نه الهام بود و نه بنفشه که من در رویاهای خودم یکی از این دو تصور کرده بودم