با سجاد ماکارونی دانشگاه را خوردیم و با هم به بیرون دانشگاه رفتیم و اون بی حوصله روی دسته نیمکت نشسته بود و من منتظر بودم، حمید هم رفته بود ساندویچی بخورد
ایکس و اون یکی دوستش که از دور آمده بود با فاصله از کنارمان رد شد ولی من پیشش نرفتم.
این کلاس گذاشتنم با رفتنش به دانشگاه تمام شد و با کمی تاخیر خودم را بهشون رسوندم و در حالی که سجاد ازم جدا شد من بهشون رسیدم
دقیقاً تو محوطه 18 قدم بودم و باید با چند حرکت کوچولو توپ را تبدیل به گل می کردم


) نوشته شده با جزئیات کامل به خاطر دارمش

امروز از همون اول که دیدمش چیز عجیبی را در وجودم احساس کردم
کلاً عاشق شدنم سیکل مشخصی داره که اولش طرف را نمی بینم و بعد آروم آروم ازش خوشم می آد و ناگهان...
ناگهان در یه دیدار ساده حسی مثل برق وجودم را می گیرد و تازه بعد از اون دیدار عمق فاجعه را درک می کنم!
امان این یه حس جدیده... رویاییه که پس از مدتها نا امیدی که در لایه های پنهان افکارم گمشون کرده بودم حالا ناباورانه پیداشون کردم و اون قدر شیرینیه که حتی فکر کردن بهش هم شادم می کنه
آره دایی کوچولوی قصه ما دوباره عاشق شده...نمی دونم دفعه چندمه ولی حتی اگر بار هزارم هم باشه می گم این با بقیه فرق می کنه
نمی خواهم رمانتیک بازی در بیارم که بگم طرفم با بقیه فرق داره،حتی شاید از روی خودخواهی هم باشه ولی این نوع عشق متفاوته و بیشتر به روحیاتم نزدیک تره تا اون عشقهای تخیلی دست نیافتنی که هزار اما و اگر در ذهنم ایجاد می کرد
روزهای آخر سال 88 مثل پارسال برایم سرشار از فعالیت بود اما تفاوت عمده ای با گروه سه نفره "هما" داشت. فعالیت امسال خیلی بیشتر از رفتن به شرکت های شهرسازی و خواندن و تایپ کردن طرحهای جامع و تفضیلی بود و مثل همیشه بخش زیادی از آن به شکلهای مختلف به دوش خودم بود اما با این وجود خستگی اش به تنم نماند چون رنگ و بویش اجتماعی بود و این روحیه اجتماع گرایم را راضی نگه می داشت
.
از روز یک شنبه 9 اسفند که محمد دوست حسام به دانشگاه آمد و گفت که رشته ما به نمایشگاه منابع طبیعی دعوت شده تا غرفه داشته باشد کار من شروع شد.
بعد از ظهر به دنبال کارهای اولیه و هماهنگی برای مکان برگزاری نمایشگاه رفتیم و شب که شد مهدی برای اولین بار میهمانم بود و تا پاسی از شب به دنبال راهی برای کپی کردن فیلمهای سفر کیشش بودیم
.
سومین باری که همدیگر را به صورت خاص دیدیم هدف خاصی نداشتیم ولی از ترمینال تا انقلاب را با اتوبوس رفتیم و بعد تا میدان نقش جهان و از میدان تا پل خاجو پیاده رفتیم و برگشتیم(کلاً می شه 12 کیلومتر،با تشکر از گوگل ارث نسخه ویندوز! :دی
).
هوا ابری بود و این برایم خیلی رمانتیک بود ولی الف لباس گرم نپوشیده بود و همین اذیتش می کرد، بعد از آن که در دستشویی موهایش را درست کرد (باور کنید دستشویی رفتنش هیچ ربطی به من نداشت!
فقط لیوان آب میوه اش را نگه داشتم
) دستهایش را گرفتم تا گرمش کنم،ولی انگار خودم بیشتر گرمم شد!
بغض آسمان ترکید و در هوای بارانی با هم راه می رفتیم ولی بر خلاف آنچه دوست داشت، خیلی نتوانست هوای بارانی را تحمل کند که شاید به خاطر سرمای غریب کش اصفهان بود.
به زیر پل خواجو رفتیم و باران بند آمد و بعد ما به دنبال رنگین کمان کمی جلوتر رفتیم ولی عقب نشینی را ترجیح دادیم و رفتیم و رفتیم تا به انقلاب رسیدیم و کافی میکس داغ بهش دادم تا گرم شود
.