همانطور که قبلاً هم گفته بودم موقعی این دفترچه خاطرات صفحهاتش زود به زود سیاه می شه که رویدادی تازه پیش رو داشته باشم و کمتر چیزی به اندازه یک مسئله عاطفی می تونه منو هیجان زده کنه!
سه روز...
مدت زمانی بود که بعد از آن هتریک تاریخی به اف جان! اولین اس ام اس را دادم
آره! اسم اون نه الهام بود و نه بنفشه که من در رویاهای خودم یکی از این دو تصور کرده بودم
با سجاد ماکارونی دانشگاه را خوردیم و با هم به بیرون دانشگاه رفتیم و اون بی حوصله روی دسته نیمکت نشسته بود و من منتظر بودم، حمید هم رفته بود ساندویچی بخورد
ایکس و اون یکی دوستش که از دور آمده بود با فاصله از کنارمان رد شد ولی من پیشش نرفتم.
این کلاس گذاشتنم با رفتنش به دانشگاه تمام شد و با کمی تاخیر خودم را بهشون رسوندم و در حالی که سجاد ازم جدا شد من بهشون رسیدم
دقیقاً تو محوطه 18 قدم بودم و باید با چند حرکت کوچولو توپ را تبدیل به گل می کردم


) نوشته شده با جزئیات کامل به خاطر دارمش

امروز از همون اول که دیدمش چیز عجیبی را در وجودم احساس کردم
کلاً عاشق شدنم سیکل مشخصی داره که اولش طرف را نمی بینم و بعد آروم آروم ازش خوشم می آد و ناگهان...
ناگهان در یه دیدار ساده حسی مثل برق وجودم را می گیرد و تازه بعد از اون دیدار عمق فاجعه را درک می کنم!
امان این یه حس جدیده... رویاییه که پس از مدتها نا امیدی که در لایه های پنهان افکارم گمشون کرده بودم حالا ناباورانه پیداشون کردم و اون قدر شیرینیه که حتی فکر کردن بهش هم شادم می کنه
آره دایی کوچولوی قصه ما دوباره عاشق شده...نمی دونم دفعه چندمه ولی حتی اگر بار هزارم هم باشه می گم این با بقیه فرق می کنه
نمی خواهم رمانتیک بازی در بیارم که بگم طرفم با بقیه فرق داره،حتی شاید از روی خودخواهی هم باشه ولی این نوع عشق متفاوته و بیشتر به روحیاتم نزدیک تره تا اون عشقهای تخیلی دست نیافتنی که هزار اما و اگر در ذهنم ایجاد می کرد
روزهای آخر سال 88 مثل پارسال برایم سرشار از فعالیت بود اما تفاوت عمده ای با گروه سه نفره "هما" داشت. فعالیت امسال خیلی بیشتر از رفتن به شرکت های شهرسازی و خواندن و تایپ کردن طرحهای جامع و تفضیلی بود و مثل همیشه بخش زیادی از آن به شکلهای مختلف به دوش خودم بود اما با این وجود خستگی اش به تنم نماند چون رنگ و بویش اجتماعی بود و این روحیه اجتماع گرایم را راضی نگه می داشت
.
از روز یک شنبه 9 اسفند که محمد دوست حسام به دانشگاه آمد و گفت که رشته ما به نمایشگاه منابع طبیعی دعوت شده تا غرفه داشته باشد کار من شروع شد.
بعد از ظهر به دنبال کارهای اولیه و هماهنگی برای مکان برگزاری نمایشگاه رفتیم و شب که شد مهدی برای اولین بار میهمانم بود و تا پاسی از شب به دنبال راهی برای کپی کردن فیلمهای سفر کیشش بودیم
.