دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی

هشت خبیث

عددهای هستن که به آرامی زندگی شما را تحت تاثیر قرار می دهند

معروف ترینش همان lucky number است که هر کس برای خود عدد شانسی داره

از آنجایی که به یک روایت متولد ٧ امین روز ٧ امین ماه، سال ٧ ام هستم و به چند علت دیگر عدد شانسم ٧ است

اما عدد دیگری هم هست که در زندگی ام تاثیر می گذارد:

٨




8


خُرد که به سالهای زندگیم نگاه میکنم نوار قلبی! V شکل ترسیم می شود (شاید هم همان هفت خودمان...نه وی خارجی!) که مسیر جاده زندگی یک سال به شکل سرازیری سقوط و سال دیگر سربالایی صعود می شود

اما فراتر از دوره های کوتاه ۲ ساله یک خط در میان راحتی و دشواری، مجموعه رویدادهایی هستند که هر ۸ سال یک بار سراغم می آیند و به نوعی تاریخ تکرار می شود

و از آنجایی که خاطرات تلخ ماندگاری بیشتری دارند ۹۲ را بسیار شبیه ۸۴ می بینم

مشکلات لاینحل...سردرگمی...بلاتکلیفی...تلاش بسیار و بی نتیجه...شکست ها...بحران و خیلی صفات دیگه باعث می شود تا سختی این سال را نشود به راحتی فراموش کرد


با همه غُر غُرهایی که میکنم اما به طرز احمقانه ای این سال را دوس دارم!

هر آدمی اشتباه می کند و اگر کمی زرنگ باشد از تجارب به دست آورده می تواند پلی به پیروزی بسازد

با وجود دشوار بودن پذیرش شکست اما اگر قابل جبران باشد می شود تحمل کند

اما چیزهایی مثل از بین رفتن اعتبار در نزد دیگران و بی اعتمادی میان کسانی که برایت مهم هستند به راحتی قابل جبران نیستند

و در این هنگام بدتر از خود مشکل پاسخ سوال ها و تحمل نگاه های اطرافیان است...کسانی که دوستشان داری از سر خیر خواهی امر و نهیت می کنند و ناخواسته نه تنها دردت را تسکین نمی کنند بلکه نمک هم روی آن می پاشند!

خوشبختانه سال به سال تاثیر اطرافیان در تصمیم گیری هایم کم رنگ تر می شود و استقلالی آرام و پایدار به دست می آورم

استقلالی که مهمترین گام برای ثبات شخصیت و خیلی چیزهای خوب دیگر مثل پایداری تصمیم گیری و آرامش در زندگی است


پ.ن

منتظر آپدیت دو رقمی شدن تعداد پستهای شهریور باشید!

حس متضاد تولد

قسمت هر آدمی از ۳۶۵ روز سال یک روز است و امروز روز من بود

روزی که برای ۲۴ امین بار از ناکجا به این دنیا زاده شدم

و امروز هم مثل اولین روز و تمامی روزهای تولدم حس خوبی نداشتم


حسی که مجبوری یه لبخند احمقانه روی لبت بزنی چون روز تولدت و اجباراً باید خوشحال باشی

ولی اونقدر سرخوش نیستم که بی بهانه بخندم

با بهانه های سست هم نمیخندم...حتی بخواهم هم با تلخی همیشگی کامم که گاه کم و زیاد می شود نمیتوانم بخندم


از جهتی مثل عده ای افسوس گذر عمر و یک سال پیرتر شدن را هم نمیخورم

عمر است دیگر می گذرد...پس چرا افسوس چیزی را بخورم که تاثیری در تغییرش ندارم؟


مجموع این تضادها می شود حس خلاء

حسی که نه با کیک تولد شیرین می شود و نه با جشن و بزن و برقص...

تنها چیزی که ته قلبم را کمی روشن می کند بودن در کنار کسانی است که دوستشان دارم


نمی دانم دردم چیست اما احساس می کنم درونم اسبی وحشی قرار دارد که بودن در دشتی آرام را به زیباترین اصطبل ترجیح می دهد

امیدوارم به زودی به جایی که متعلق به آنم بروم


اراجیف منطقی یک عاشق

«مهمتر از حضورت...این حس قشنگی است که در نبودت روحم را صیغل می دهد

فقط گاهی یادت در قلبم تیـــــــر می کشد...»



«تو یک آدم معمولی بودی مثل بقیه...و حتی معمولی تر از معمول

آنچه تو را خاص می کرد حس خاصی بود که بهت داشتم

تکه شیشه ای بودی که از دریچه نگاهم الماس شدی!»






«تنهایی امروزم خود خواسته است

بی کسی را به بودن با ناکسان ترجیح می دهم»






«برای نخواستنت هزار دلیل دارم...اما افسوس که قلب احمقم نه گوش شنوا دارد و نه عقلی برای فکر کردن»


Why is this happening

دویدن و نرسیدن

اگر بخواهم نتیجه دویدن های چند سال اخیرم را در یک جمله خلاصه کنم، بهترین توصیف نقل قول مهندس میرحسین موسوی از دکتر شریعتی است:


«من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می‌کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی‌رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی‌دوند»


اعتراف همیشه سخت است و اعتراف به اشتباه سخت تر اما قویا باور دارم که دستاور تلاشم های ۵ سال اخیرم در بیشتر زمینه ها چیزی جز دویدن و نرسیدن نبوده!


دردناک تر از دویدن و نرسیدن تماشای رسیدن آن هایی است که در استعداد و پشتکار کیلومترها عقب تر بوده اند ولی به لطف دست های پنهانی یک شبه ره صد ساله می روند


«غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند پرواز زاغ بی سرو پاست...»




همیشه از این که مورد تعریف قرار بگیرم خجالت می کشم و از خود تعریفی متنفرم
و آنچه می خوانید هم از این جنس نیست.

درد دل کسی است که همیشه سعی کرده کمک حال دیگران باشد اما آن ها نه تنها هیچ وقت کمک حال او نبوده اند بلکه تا جایی که توانستند برای بالا رفتن، پاهای خود را روی شانه های پسر آبی روزگار گذاشته اند


و افسوس که مجبور به انتخاب یکی از دو راه انسان خوب و یا موفق می باشم.


می گویند دو کار از دو کس ساخته نیست: نامردی از مرد و مردانگی از نامرد


و من نه می خواهم و نه می توانم مانند آنها شوم


پس همان بهتر که انسان خوب ناکامیاب بمانم تا شیرینی کامیابی ام از تلخی دیگران باشد...


پ.ن

هر کسی در این دنیا روزی دارد...دیر یا زود بالاخره روز من هم خواهد رسید

فقط امیدوارم قدر فرصتی که به دست میارمو بدونم!


هنوز وبلاگ می نویسم

روزهای پایانی شهریور هم تولد وبلاگستان فارسی و هم تولد فرزند ناخلفم دنیای آبی است

١٢ سال پیش و در آستانه شروع دهه ٨۰ کودکان دهه ۶۰ با وبلاگ نویسی جوانی کردن و از آن زمان نوشتن و خواندن روز به روز بیشتر بوی صفر و یک گرفت


این روزها با یک Poke عاشق می شویم، با یک Like قند در دلمان آب می شود و با یک کامنت 3> به اوج ارضاء عاطفی می رسیم

نهایت نفرتمان هم یک اس ام اس فحش و ناله و در نهایت Unfriend و Block است!


روزگاری که خیلی هم دور نبود می خواستیم تهران را پایتخت وبلاگ نویسی دنیا کنیم و تا حدود زیادی هم به این ادعا نزدیک شدیم اما فعلا تهران پایتخت فیس بوک بازهای دنیا شده...




ما سریعتر  از سرعتی که وبلاگ نویس شدیم فیس بوک باز شدیم و با این که عمیقا فعالیت های اجتماعی را دوست دارم اما اعتقاد دارم همانطور که هیچ چیز جای نوشتن با خودکار بیک روی کاغذهای نازک کاهی را نمی گیرد در این دنیای مجازی هم هیچ چیز جای وبلاگ را نمی گیرد، نه برای نویسنده و نه برای خواننده

حیف است که دست نوشته هایمان اسیر شبکه های اجتماعی با دایره خاصی از مخاطبان (مخاطب خاص!) و از همه بدتر سیستم آرشیو بسیار ضعیف شوند


از همان سالهای اولیه پیدایش وبلاگ فارسی جسته و گریخته می نوشتم

۶ سال پیش اینجا را ساختم و بی آنکه انتظاری داشته باشم امروز فرزندم بزرگ شده و می خواهد به کلاس اول برود

و این را شروعی تازه برای تمرین نوشتن و ابراز احساسات و افکار می دانم

پیشاپیش تولد پسر آبیم را تبریک می گویم و به خودم، خودش و چند خواننده همیشگی اینجا (که خاطرشان برایم خیلی عزیز است ) قول می دهم که از این زمان بیشتر از قبل بنویسم...بسیار بیشتر!

 وبلاگ نوشتن هنر است