«مهمتر از حضورت...این حس قشنگی است که در نبودت روحم را صیغل می دهد
فقط گاهی یادت در قلبم تیـــــــر می کشد...»
«تو یک آدم معمولی بودی مثل بقیه...و حتی معمولی تر از معمول
آنچه تو را خاص می کرد حس خاصی بود که بهت داشتم
تکه شیشه ای بودی که از دریچه نگاهم الماس شدی!»
«تنهایی امروزم خود خواسته است
بی کسی را به بودن با ناکسان ترجیح می دهم»
«برای نخواستنت هزار دلیل دارم...اما افسوس که قلب احمقم نه گوش شنوا دارد و نه عقلی برای فکر کردن»
اگر بخواهم نتیجه دویدن های چند سال اخیرم را در یک جمله خلاصه کنم، بهترین توصیف نقل قول مهندس میرحسین موسوی از دکتر شریعتی است:
«من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند»
اعتراف همیشه سخت است و اعتراف به اشتباه سخت تر اما قویا باور دارم که دستاور تلاشم های ۵ سال اخیرم در بیشتر زمینه ها چیزی جز دویدن و نرسیدن نبوده!
دردناک تر از دویدن و نرسیدن تماشای رسیدن آن هایی است که در استعداد و پشتکار کیلومترها عقب تر بوده اند ولی به لطف دست های پنهانی یک شبه ره صد ساله می روند
«غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند پرواز زاغ بی سرو پاست...»
همیشه از این که مورد تعریف قرار بگیرم خجالت می کشم و از خود تعریفی متنفرم و آنچه می خوانید هم از این جنس نیست.
درد دل کسی است که همیشه سعی کرده کمک حال دیگران باشد اما آن ها نه تنها هیچ وقت کمک حال او نبوده اند بلکه تا جایی که توانستند برای بالا رفتن، پاهای خود را روی شانه های پسر آبی روزگار گذاشته اند
و افسوس که مجبور به انتخاب یکی از دو راه انسان خوب و یا موفق می باشم.
می گویند دو کار از دو کس ساخته نیست: نامردی از مرد و مردانگی از نامرد
و من نه می خواهم و نه می توانم مانند آنها شوم
پس همان بهتر که انسان خوب ناکامیاب بمانم تا شیرینی کامیابی ام از تلخی دیگران باشد...
پ.ن
هر کسی در این دنیا روزی دارد...دیر یا زود بالاخره روز من هم خواهد رسید
فقط امیدوارم قدر فرصتی که به دست میارمو بدونم!
روزهای پایانی شهریور هم تولد وبلاگستان فارسی و هم تولد فرزند ناخلفم دنیای آبی است
١٢ سال پیش و در آستانه شروع دهه ٨۰ کودکان دهه ۶۰ با وبلاگ نویسی جوانی کردن و از آن زمان نوشتن و خواندن روز به روز بیشتر بوی صفر و یک گرفت
این روزها با یک Poke عاشق می شویم، با یک Like قند در دلمان آب می شود و با یک کامنت 3> به اوج ارضاء عاطفی می رسیم
نهایت نفرتمان هم یک اس ام اس فحش و ناله و در نهایت Unfriend و Block است!
روزگاری که خیلی هم دور نبود می خواستیم تهران را پایتخت وبلاگ نویسی دنیا کنیم و تا حدود زیادی هم به این ادعا نزدیک شدیم اما فعلا تهران پایتخت فیس بوک بازهای دنیا شده...
ما سریعتر از سرعتی که وبلاگ نویس شدیم فیس بوک باز شدیم و با این که عمیقا فعالیت های اجتماعی را دوست دارم اما اعتقاد دارم همانطور که هیچ چیز جای نوشتن با خودکار بیک روی کاغذهای نازک کاهی را نمی گیرد در این دنیای مجازی هم هیچ چیز جای وبلاگ را نمی گیرد، نه برای نویسنده و نه برای خواننده
حیف است که دست نوشته هایمان اسیر شبکه های اجتماعی با دایره خاصی از مخاطبان (مخاطب خاص!) و از همه بدتر سیستم آرشیو بسیار ضعیف شوند
۶ سال پیش اینجا را ساختم و بی آنکه انتظاری داشته باشم امروز فرزندم بزرگ شده و می خواهد به کلاس اول برود
و این را شروعی تازه برای تمرین نوشتن و ابراز احساسات و افکار می دانم
پیشاپیش تولد پسر آبیم را تبریک می گویم و به خودم، خودش و چند خواننده همیشگی اینجا (که خاطرشان برایم خیلی عزیز است ) قول می دهم که از این زمان بیشتر از قبل بنویسم...بسیار بیشتر!
وبلاگ نوشتن هنر است
وطن یعنی چه، یعنی باغ، بیشـــــه؟ ***** وطن یعنی چه، یعنی کشت، ریشــه؟
وطن یعنی چه، یعنی شهر، خانه؟ ***** وطن یعنی چه، یعنی آب، دانــــه؟
وطن یعنی چه، یعنی کار، پیشـــــه؟ ***** وطن یعنی چه، یعنی سنگ، تیشه؟
وطن یعنی همه آب و همه خاک ***** وطن یعنی همه عشق و همه پاک
به گاه شیرخواری گاهواره ***** به روز و درد پیری، عین چاره
وطن یعنی پدر، مادر، نیاکان ***** به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت، اصل، ریشه ***** سرآغاز و سرانجام همیشه
وطن یعنی محبت، مهربانی ***** نثار هر که دانی و ندانی
وطن یعنی نگاه هموطن دوست ***** هر آنجایی که دانی هموطن اوست
وطن یعنی قرار بیقراری ***** پرستاری، کمک، بیمارداری
وطن یعنی هوای کوچه ی یار ***** در آن کو دل شکستن های بسیار
نگاهی زیرچشمی، عاشقانه ***** به کوچه آمدن با هر بهانه
ادامه مطلب ...
باور نمیکنم
اما انکار تاثیری در تسکین درد رفتنت نداشت
هیچ چیز نتواست جای خالیت را پر کند
حتی گذر سال ها!
رفتنت تلخ ترین تلخی عمرم بود
تلخی که هرگز نه شیرین شد و نه از بین رفت
همیشه مسافر بودی و انتظار برگشت عادتمان بود
افسوس که این سفر آخر بود، سفری بی بازگشت...
و ما با دلی دریای خون از انتظار بی سر انجام همچنان روزهای نبودنت را می شماریم
روزهایی که تبدیل به سال ها شده اما فراموش نمی شود
با گذر عمر نه تنها فراموش نشدی بلکه بیشتر و بیشتر دلتنگت میشویم
و امروز ۱۰ سال از تلخ ترین روز عمرم می گذرد
روزی که برای همیشه پر کشیدی
مادر مهربانم...
۴ صبح سه شنبه ۱۱ شهریور ۸۲