دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

دست نوشته های پسر آبی ✍️
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

دست نوشته های پسر آبی ✍️

دانشجوی تلخ کام

دوم مهر پنج سال پیش برای اولین بار روی صندلی دانشجویی نشستم (دایی کوچولو دانشجو می شود!) و به یاد خاطره آن روز شیرین ششمین سال دانشجویی را هم دوم مهر امسال آغاز کردم!

سال های دانشجوییم طلایی نبود اما ته مزه ای شیرین داشت و نمره قبولی می گیرد

امروز در حالی همچنان دانشجوم که یک مقطع از آن روزگار بزرگتر شده ام بی آن که درست و حسابی جوانی کرده باشم!

دوره دبیرستان روزگار شیرین شوخی های پسرانه و دوستی هایی بود که تا به امروز هم پا برجاست

با امیدهای بسیار دانشجو شذم تا علاوه بر کسب علم، تجارب جدیدی از دوستی و روابط انسانی هم کسب کنم

اما به هزار یک علت از جمله جو دانشگاه و دولت کودتا و جامعه بسته و حتی دید سنتی غالب بر افکار خودمان نتواستیم از فرصت ها استفاده درست کرده و انرژی جوانی خود را تخلیه کنیم

دوس ندارم آیه یأس بخوانم اما مختصر بگویم در طول ۴ سال دوره لیسانس سالیانه کمتر از ١ اردو رفتیم و این در حالیست که از نظر علمی، فرهنگی، تفریحی حق ما بیش از این بود

مزه همان ۳-۲ اردو کوتاه یک روزه ای که رفتیم هنوز زیر دندانمان هست


(فقط خدا میدونه چند بار مثل این خواهر محترم با چشم بسته به درس گوش دادم! )


عاشق شدنمان هم همانند اردو رفتنمان ظاهری زیبا با باطنی پوچ داشت و با دلی شکسته و چشمانی نمناک به وصال نرسیدیم

ما را به شکل آدم آهنی هایی در آوردند که فقط برای درس خواندن آفریده شده ایم تا طوطی وار حرف های تکراری گذشتگان را تکرار کنیم

از ترس شکست از جسارت تجربه فرصت های جدید دورمان میکنند و نگذاشتن پریدن را تجربه کنیم

اما متاسفانه روح آزاد آدمی تنگی قفس را بر نمی تابد و با کوبیدن های مکرر خود به قفس نه تنها آزاد نشده بلکه جسمش زخمی و روحش آزرده می شود

با تمام علاقه ام به دانایی اما عمیقا اعتقاد دارم نظام آموزشی ایران بیمار تر از آن است که جوابگوی کنجکاوی های جوان های سرکشی چون من باشد و بسیار کم فرصت ابراز وجود به فرد می دهد و به همین خاطر است که بیشترمان به رشته تحصیلی مان علاقه نداریم. اصلا نمی دانیم علاقه چیست و به چه چیزی علاقه داریم و همه این مشکلات به خاطر عدم ابراز استعداد ها و علاقه مندی هایمان است

اما راه عوض کردن هر چیزی در خود آن است و یکی از امید هایم این است که با تحمل سختی راه می توانم تغییرات مورد نظرم را اعمال کنم تا آیندگان راحت تر علم آموزی کنند

یاد سه شنبه ٢ مهر ٨٧ و سه شنبه ٢ مهر ٩٢ بخیر...


پاییز پسر آبی

در آستانه فصل روزهای کوتاه و شب های بی حوصلگی

فصل باد و خاک و طوفان

فصل لحظه ای سرد و لحظه ای گرم

فصل سرماخوردگی و آلرژی

فصل شکنجه ای به نام درس و کلاس ( از پیش دبستانی تا دکترا) و کابوس زود بیدار شدن

فصل شکست های عشقی و ناکامی های عاطفی

و کلا فصل ضد حال پاییز تصمیم گرفتم هـِدِر وبلاگمو عوض کنم 




نتیجه چند ساعت میکس و مونتاژ به همراه مقادیر زیادی ذوق و سلیقه این شد که پسر آبیمون تـِم پاییزی پیدا کرد و با شخصیت تر از قبل شد (از اون حالت بی حال و بی ناموسی قبل هم در اومد!)


یکم بیش از حد فانتزیه و جلف به نظر می رسه اما چون نزدیک ترین قالب به روحیاتم هست دوسش دارم


به استقبال پاییز سرنوشت ساز ١٣٩٢می روم...

تولد دنیای آبی

شش سال پیش در چنین روز و ساعت و دقیقه ای (تاریخ این پست به لطف امکانات جدید بلاگ اسکای تنظیم شده!) اولین خشت این خانه را در حالی گذاشتم که اصلا تصور نمیکردم نتیجه خود درگیری های شبانه تا این حد پایدار باشه

افکار پریشان قبل از خواب را همه مان بارها و بارها تجربه کرده ایم

بیشتر اوقات گله هایی هستند که چرا فلان چیزو گفتم یا بمان کارو نکردیم؟

گاهی هم خوش بینانه برای آینده طرح و برنامه ای میریزیم!

نتیجه افکار متضاد نا امیدی از گذشته و امید به آینده منجر به تولد دنیای آبی شد

رودخانه ای که با حرکت آرام و پیوسته اش تاثیری فراتر از توقعم ایجاد کرده


چرا اینجا را دوس دارم؟


قلم شریک شادی و غمتان می شود و قبل از آنکه از چیزی سر بروید سر ریز و برای پرواز بعدی آماده تان می کند

می گویند صدا و تصویر گذشته را برای آدمی تداعی می کند اما این را برای تنبل ها گفته اند!

کافیست کمی زرنگ باشید و رویدادی را به تحریر درآورید و پس از آن هر بار که توصیفات خود را می خوانید حس همان لحظه برایتان تکرار می شود

و آدمی موجودی به ذات فراموش کار است و تجربه های گران به دست آمده اش را ارزان فراموش می کند (اگر نگوییم مفت!)

و به جادوی نوشتن ایمان آورید (ایمان آوردم!)



امروز پسر آبی ام بزرگ شده و رخت مدرسه به تن کرده

و نگاهم به آینده اش مثل کوهی است که قله اش را نمی بینمم اما مصمم به فتحش می باشم

۶ سال پیش کجا بودم و حالا کجا؟ ۶ سال دیگر کجا خواهم بود؟

آنچه مسلم است جایگاهم امروزم تمام آنچه سال ها پیش میخواستم و باور دارم لایقش بودم نیست اما در حد خوبی قابل قبول است

و ۶ سال دیگر تغییرات اساسی خواهم کرد...تغییراتی در مکان زندگی و اطرافیانم

با کلی آرزوی خوب که شمیم وصال برخی از آن ها را می شود از همین لحظه احساس کرد هفتمین سال دنیای آبی را آغاز میکنم

هشت خبیث

عددهای هستن که به آرامی زندگی شما را تحت تاثیر قرار می دهند

معروف ترینش همان lucky number است که هر کس برای خود عدد شانسی داره

از آنجایی که به یک روایت متولد ٧ امین روز ٧ امین ماه، سال ٧ ام هستم و به چند علت دیگر عدد شانسم ٧ است

اما عدد دیگری هم هست که در زندگی ام تاثیر می گذارد:

٨




8


خُرد که به سالهای زندگیم نگاه میکنم نوار قلبی! V شکل ترسیم می شود (شاید هم همان هفت خودمان...نه وی خارجی!) که مسیر جاده زندگی یک سال به شکل سرازیری سقوط و سال دیگر سربالایی صعود می شود

اما فراتر از دوره های کوتاه ۲ ساله یک خط در میان راحتی و دشواری، مجموعه رویدادهایی هستند که هر ۸ سال یک بار سراغم می آیند و به نوعی تاریخ تکرار می شود

و از آنجایی که خاطرات تلخ ماندگاری بیشتری دارند ۹۲ را بسیار شبیه ۸۴ می بینم

مشکلات لاینحل...سردرگمی...بلاتکلیفی...تلاش بسیار و بی نتیجه...شکست ها...بحران و خیلی صفات دیگه باعث می شود تا سختی این سال را نشود به راحتی فراموش کرد


با همه غُر غُرهایی که میکنم اما به طرز احمقانه ای این سال را دوس دارم!

هر آدمی اشتباه می کند و اگر کمی زرنگ باشد از تجارب به دست آورده می تواند پلی به پیروزی بسازد

با وجود دشوار بودن پذیرش شکست اما اگر قابل جبران باشد می شود تحمل کند

اما چیزهایی مثل از بین رفتن اعتبار در نزد دیگران و بی اعتمادی میان کسانی که برایت مهم هستند به راحتی قابل جبران نیستند

و در این هنگام بدتر از خود مشکل پاسخ سوال ها و تحمل نگاه های اطرافیان است...کسانی که دوستشان داری از سر خیر خواهی امر و نهیت می کنند و ناخواسته نه تنها دردت را تسکین نمی کنند بلکه نمک هم روی آن می پاشند!

خوشبختانه سال به سال تاثیر اطرافیان در تصمیم گیری هایم کم رنگ تر می شود و استقلالی آرام و پایدار به دست می آورم

استقلالی که مهمترین گام برای ثبات شخصیت و خیلی چیزهای خوب دیگر مثل پایداری تصمیم گیری و آرامش در زندگی است


پ.ن

منتظر آپدیت دو رقمی شدن تعداد پستهای شهریور باشید!

حس متضاد تولد

قسمت هر آدمی از ۳۶۵ روز سال یک روز است و امروز روز من بود

روزی که برای ۲۴ امین بار از ناکجا به این دنیا زاده شدم

و امروز هم مثل اولین روز و تمامی روزهای تولدم حس خوبی نداشتم


حسی که مجبوری یه لبخند احمقانه روی لبت بزنی چون روز تولدت و اجباراً باید خوشحال باشی

ولی اونقدر سرخوش نیستم که بی بهانه بخندم

با بهانه های سست هم نمیخندم...حتی بخواهم هم با تلخی همیشگی کامم که گاه کم و زیاد می شود نمیتوانم بخندم


از جهتی مثل عده ای افسوس گذر عمر و یک سال پیرتر شدن را هم نمیخورم

عمر است دیگر می گذرد...پس چرا افسوس چیزی را بخورم که تاثیری در تغییرش ندارم؟


مجموع این تضادها می شود حس خلاء

حسی که نه با کیک تولد شیرین می شود و نه با جشن و بزن و برقص...

تنها چیزی که ته قلبم را کمی روشن می کند بودن در کنار کسانی است که دوستشان دارم


نمی دانم دردم چیست اما احساس می کنم درونم اسبی وحشی قرار دارد که بودن در دشتی آرام را به زیباترین اصطبل ترجیح می دهد

امیدوارم به زودی به جایی که متعلق به آنم بروم