دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی

خزان سردرگمی

نه طاقت سکوت دارم

و نه اشتیاق سخن گفتن

نه دستم به قلم می رود

و نه میتوانم چیزی ننویسم



قایق کوچکم در میان دریاهای ناکجا ناآباد گم شده...روزها می گذرد که هیچ حرکتی نمی کنم و ناگهان طوفانی می وزد و به سختی تلاش می کنم تا غرق نشوم

با این حال سعی می کنم خوشحال باشم که از رکود در آمده و حداقل فایده این طوفان حرکتی رو به جلوست

اتفاقات متضاد احساسات مختلف را ایجاد می کند و دیگر نه به اطراف بلکه به خودت هم اطمینان نداری!

سنگ هم باشی چند بار سرد و گرم ناگهانی خوردت می کند، آدمی شیشه دل که دیگر تکلیفش مشخص است...


همیشه از تکرار گریزانم و سعی میکنم با حرکتی جدید از یک نواختی قبل از خو کردن به آن فاصله بگیرم

اما بدتر از تکرار ٣٠ ساله کار مورد علاقه ات رفتن راه های مختلفی است که اصلا دوستشان نداری!

اگر بتوانی علاقه را در خود ایجاد کنی برده ای وگرنه هر چه می گذرد بی تفاوتی تبدیل به تنفر می شود

و از اینجا به بعد سلول های سرطانی بی انگیزگی در وجودت شکل می گیرند


سرطان ندارم اما نبود اشتیاق باعث شده تا نسبت به هدفم دچار تردید شوم

و مجبورم چراغی روشن کنم تا اطرافم را بهتر ببینم


کجایی ای چراغ هدایت؟

...

حدیث پر کشیدن

بعد از ظهر یکی از روزهای اولین ماه پاییز خسته و بی حال ظاهرا مشغول گوش دادن به حرف های استادم اما در عمل جذابیت در حرف هایش نمی بینم 

با بی حوصلگی انتظار چیزی را میکشم که دقیق نمی دانم چیست 

موبایل ساکتم به آرامی می لرزد

درگذشت دوست و همکلاسی سابقمان را به اطلاع میرساند

مثل همیشه اولین واکنشم نسبت به یک خبر بد انکار است 

یک بار دیگر اس ام اس را می خوانم 

درگذشت دوست و همکلاسی...


متاسفانه فرستنده پیام آنقدر قابل اعتماد است که نمیشود حرفش را به حساب شوخی یا اشتباه گذاشت 

چند بار دیگر پیام را میخوانم و به یاد ۵ سال پیش می افتم که اولین بار با جمع جدیدی آشنا شدم که با خیلی از آنها در ادامه دوستان خوبم شدیم 

یکی از آنها حدیث بود

آنقدر به هم نزدیک نبودیم که دوست صمیمی باشیم اما خاطرات زیادی از هم داشتیم... از واحدهایی که پاس کردیم و پروژه های کاری که باهم انجام دادیم 

بعد از امتحان آمار عابر بانکت را گم کرده بودی و گفتم چیز مهمی نیست...اما وقتی گفتی رمزش هم کنارش بود بیشتر از خودت نگران شدم!

از SPSS ای که SPS تلفظ میکردی و حرصم می دادی (لابد فکر میکردی به خاطر لهجم یه اس زیادی میگم!)

کل کل های همیشگیت با عاطفه که حالا عذاب وجدانش براش مونده 

پرسشنامه هایی که با دوست صمیمی ات ژاله پر میکردی و آخر شب برایم آوردی و چقدر آن شب نگرانتان شدم تا به خوابگاه برسید 

 روزهایی که چهار نفری دیتا وارد می کردیم و در غیاب دکتر با دوست جانت سوال پیچم می کردین و در آخر می گفتی چقدر زرنگی که هم کار میکنی هم جواب سوالای ما را می دی 

اما در درس از من زرنگتر بودی  

و افسوس که امروز آن همه امید شاگرد درس خون کلاسمان به زیر خروارها خاک رفته و گل آرزوهایت پر پر شده 

فقط میتونم بگم یادت بخیر و شیرینی خاطراتی تا ابد در یاد دوستان و همکلاسی هایت خواهد ماند

یاد و خاطره غنچه های نــَشکفته ورودی ۸۷ حدیث و پژمان عزیز بخیر و امیدوارم دیگر گلی جوانه نزده پژمرده نشود

امیدی که امیدوارم به واقعیت بپیوندد...


دانشجوی تلخ کام

دوم مهر پنج سال پیش برای اولین بار روی صندلی دانشجویی نشستم (دایی کوچولو دانشجو می شود!) و به یاد خاطره آن روز شیرین ششمین سال دانشجویی را هم دوم مهر امسال آغاز کردم!

سال های دانشجوییم طلایی نبود اما ته مزه ای شیرین داشت و نمره قبولی می گیرد

امروز در حالی همچنان دانشجوم که یک مقطع از آن روزگار بزرگتر شده ام بی آن که درست و حسابی جوانی کرده باشم!

دوره دبیرستان روزگار شیرین شوخی های پسرانه و دوستی هایی بود که تا به امروز هم پا برجاست

با امیدهای بسیار دانشجو شذم تا علاوه بر کسب علم، تجارب جدیدی از دوستی و روابط انسانی هم کسب کنم

اما به هزار یک علت از جمله جو دانشگاه و دولت کودتا و جامعه بسته و حتی دید سنتی غالب بر افکار خودمان نتواستیم از فرصت ها استفاده درست کرده و انرژی جوانی خود را تخلیه کنیم

دوس ندارم آیه یأس بخوانم اما مختصر بگویم در طول ۴ سال دوره لیسانس سالیانه کمتر از ١ اردو رفتیم و این در حالیست که از نظر علمی، فرهنگی، تفریحی حق ما بیش از این بود

مزه همان ۳-۲ اردو کوتاه یک روزه ای که رفتیم هنوز زیر دندانمان هست


(فقط خدا میدونه چند بار مثل این خواهر محترم با چشم بسته به درس گوش دادم! )


عاشق شدنمان هم همانند اردو رفتنمان ظاهری زیبا با باطنی پوچ داشت و با دلی شکسته و چشمانی نمناک به وصال نرسیدیم

ما را به شکل آدم آهنی هایی در آوردند که فقط برای درس خواندن آفریده شده ایم تا طوطی وار حرف های تکراری گذشتگان را تکرار کنیم

از ترس شکست از جسارت تجربه فرصت های جدید دورمان میکنند و نگذاشتن پریدن را تجربه کنیم

اما متاسفانه روح آزاد آدمی تنگی قفس را بر نمی تابد و با کوبیدن های مکرر خود به قفس نه تنها آزاد نشده بلکه جسمش زخمی و روحش آزرده می شود

با تمام علاقه ام به دانایی اما عمیقا اعتقاد دارم نظام آموزشی ایران بیمار تر از آن است که جوابگوی کنجکاوی های جوان های سرکشی چون من باشد و بسیار کم فرصت ابراز وجود به فرد می دهد و به همین خاطر است که بیشترمان به رشته تحصیلی مان علاقه نداریم. اصلا نمی دانیم علاقه چیست و به چه چیزی علاقه داریم و همه این مشکلات به خاطر عدم ابراز استعداد ها و علاقه مندی هایمان است

اما راه عوض کردن هر چیزی در خود آن است و یکی از امید هایم این است که با تحمل سختی راه می توانم تغییرات مورد نظرم را اعمال کنم تا آیندگان راحت تر علم آموزی کنند

یاد سه شنبه ٢ مهر ٨٧ و سه شنبه ٢ مهر ٩٢ بخیر...


پاییز پسر آبی

در آستانه فصل روزهای کوتاه و شب های بی حوصلگی

فصل باد و خاک و طوفان

فصل لحظه ای سرد و لحظه ای گرم

فصل سرماخوردگی و آلرژی

فصل شکنجه ای به نام درس و کلاس ( از پیش دبستانی تا دکترا) و کابوس زود بیدار شدن

فصل شکست های عشقی و ناکامی های عاطفی

و کلا فصل ضد حال پاییز تصمیم گرفتم هـِدِر وبلاگمو عوض کنم 




نتیجه چند ساعت میکس و مونتاژ به همراه مقادیر زیادی ذوق و سلیقه این شد که پسر آبیمون تـِم پاییزی پیدا کرد و با شخصیت تر از قبل شد (از اون حالت بی حال و بی ناموسی قبل هم در اومد!)


یکم بیش از حد فانتزیه و جلف به نظر می رسه اما چون نزدیک ترین قالب به روحیاتم هست دوسش دارم


به استقبال پاییز سرنوشت ساز ١٣٩٢می روم...

تولد دنیای آبی

شش سال پیش در چنین روز و ساعت و دقیقه ای (تاریخ این پست به لطف امکانات جدید بلاگ اسکای تنظیم شده!) اولین خشت این خانه را در حالی گذاشتم که اصلا تصور نمیکردم نتیجه خود درگیری های شبانه تا این حد پایدار باشه

افکار پریشان قبل از خواب را همه مان بارها و بارها تجربه کرده ایم

بیشتر اوقات گله هایی هستند که چرا فلان چیزو گفتم یا بمان کارو نکردیم؟

گاهی هم خوش بینانه برای آینده طرح و برنامه ای میریزیم!

نتیجه افکار متضاد نا امیدی از گذشته و امید به آینده منجر به تولد دنیای آبی شد

رودخانه ای که با حرکت آرام و پیوسته اش تاثیری فراتر از توقعم ایجاد کرده


چرا اینجا را دوس دارم؟


قلم شریک شادی و غمتان می شود و قبل از آنکه از چیزی سر بروید سر ریز و برای پرواز بعدی آماده تان می کند

می گویند صدا و تصویر گذشته را برای آدمی تداعی می کند اما این را برای تنبل ها گفته اند!

کافیست کمی زرنگ باشید و رویدادی را به تحریر درآورید و پس از آن هر بار که توصیفات خود را می خوانید حس همان لحظه برایتان تکرار می شود

و آدمی موجودی به ذات فراموش کار است و تجربه های گران به دست آمده اش را ارزان فراموش می کند (اگر نگوییم مفت!)

و به جادوی نوشتن ایمان آورید (ایمان آوردم!)



امروز پسر آبی ام بزرگ شده و رخت مدرسه به تن کرده

و نگاهم به آینده اش مثل کوهی است که قله اش را نمی بینمم اما مصمم به فتحش می باشم

۶ سال پیش کجا بودم و حالا کجا؟ ۶ سال دیگر کجا خواهم بود؟

آنچه مسلم است جایگاهم امروزم تمام آنچه سال ها پیش میخواستم و باور دارم لایقش بودم نیست اما در حد خوبی قابل قبول است

و ۶ سال دیگر تغییرات اساسی خواهم کرد...تغییراتی در مکان زندگی و اطرافیانم

با کلی آرزوی خوب که شمیم وصال برخی از آن ها را می شود از همین لحظه احساس کرد هفتمین سال دنیای آبی را آغاز میکنم