دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

دست نوشته های پسر آبی ✍️
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

دست نوشته های پسر آبی ✍️

عقب نشینی

زندگی جنگ است!

و ما ب جلو می رویم 

اما جنگجوی پیروز کسی نیست ک همیشه و در همه حال رو ب جلو حرکت میکنه 
گاهی باید عقب نشست 
ب جای رفتن و رفتن باید صبر کرد
صبر کرد و دید گذر زمان چ تغییراتی ایجاد می کند 




این روزها افسار اسب سر کش درونم را کشیده ام

ب ازای هر موی سفیدم تجربه ها دارم

موهایی ک کم هم نیستن 

برای همین سنت شکنی می کنم
دو تا درس کوفتی را حذف کردم...تا ترم آخر نمره بهتری بگیرم 
کتاب "تاریخ مردم آمریکا" را می بینم و ذوق مرگ می شم اما خودمو کنترل می کنم...شبش PDF کاملشو پیدا کردم 
و خیلی حرف هایی ک قبلن می زدم ولی حالا سکوت مصلحتی می کنم 
و کارهای عجولانه ای ک دیگه نمی کنم 
از بعد تنبلی هم اینجوری بهتره...کاری نمی کنی و نتیجه خوبی می بینی  

پیش ب سوی روزهای کامیابی!

قلم، خاطره ماندگار

میل به جاوداگی در وجود هر انسانی هست

حسی که نمیخواد قبول کنه بعد از مرگ از بین میره

ولی خودمون بهتر از هر کسی میدونیم که واقعا از بین میریم

پس سعی میکنیم اثری ماندگار ایجاد کنیم

چیزی که بش میگیم خاطره


با کلید و میخ روی درختا یادگاری ننویسید!



قلب آدمها هم دفترچه خاطرات نیست...خط خطیش نکنید!

بیخودی هم بچه درست نکنید63419_shehumper.gif فحش و نفرین خودش و بقیه اصلا خاطره ماندگاری نیست!

عکس بگیرید586821_LaieA_021.gif

نقاشی کنید 379819_skrietsmiley.gif

کارای عام المنفعه انجام بدید68866_37.gif

و یا اگه حوصله و امکانات هیچ کدومشو ندارید بنویسید

نوشتن تاثیری عمیقی در تخلیه احساسات درونی داره

حس خوب سبک شدن

و بعد تجدید خاطرات هم آرومتون میکنه51659_JC_cupidboy.gif

خیلی هم بهتر از فیلم و عکس اتفاقای گذشته را توصیف میکنه

پس بنویسید تا ماندگار شوید 61189_girl_pardon.gif


شیرینی روزهای سرد

تابستونا عزا میگیرم که حالا هوا خوبه و با یه T شرت میشه تو خونه و خیابون بچرخی اما پاییز و زمستون همچین آزادی علمی نداری

و خلاصه غصه میخورم

ولی ٣ سالی هست که یه حساسیت ریزه میزه گرفتم که زمستونا به گرما حساسم...مخصوصا گرمای بخاری (احتمالا با قطع شدن یارانه گاز رابطه مستقیم داره!)

در شرایط جدید بیشتر اوقات با وجود سرما، بخاری اتاقم خاموشه و یا از سرما لذت می برم و یا با پوشیدن کاپشن در منزل! خودمو گرم میکنم

اما نتیجش شیرین شده و با حس کردن سرمای تا عمق استخوانهایم از این تغییر ١٨٠ درجه ای هوا لذت می برم

برای لذت بردن باید پرده ها را کنار زد و عریان حس کرد http://freesmile.ir/smiles/254220_viannen_84.gif



(دایی لرزان در حال لذت بردن از زمستان! http://freesmile.ir/smiles/721120_biggrin.gif)


مردمان عرض های جغرافیایی شمالی ( بیشترم اسکاندیناوی ها!) مثل آب و هوای همیشه سردشان بی روحیه هستند

چون سال ها می گذرد بی آنکه مزه شیرین تغییرات محیطی را تجربه کردن باشن

و این نعمتیه که خیلی از ما مردم ایران موقع مهاجرت و اسیر شدن چند ساله در یکی از بهشت های یخی افسوس از دست دادنش را می خوریم


کلا نافمون را با آه و ناله بریدن و بهانه های شادی را نمی خواهیم بینیم!http://freesmile.ir/smiles/12942_(36).gif

پس بیاییم یک بار هم شده ایرانی بازی در نیاریم و از ٤ فصلی که داریم لذت ببریم

خیلی هم نباید مطمئن باشیم این تنوع همیشگیه!


پ.ن

البته هنوز با زود تاریک شدن هوا نتونستم کنار بیام احتمالا برای رفع این کدورت هم باید یکی پیدا بشه که ارزش سپری کردن شب های بلند زمستونی را داشته باشه

خزان سردرگمی

نه طاقت سکوت دارم

و نه اشتیاق سخن گفتن

نه دستم به قلم می رود

و نه میتوانم چیزی ننویسم



قایق کوچکم در میان دریاهای ناکجا ناآباد گم شده...روزها می گذرد که هیچ حرکتی نمی کنم و ناگهان طوفانی می وزد و به سختی تلاش می کنم تا غرق نشوم

با این حال سعی می کنم خوشحال باشم که از رکود در آمده و حداقل فایده این طوفان حرکتی رو به جلوست

اتفاقات متضاد احساسات مختلف را ایجاد می کند و دیگر نه به اطراف بلکه به خودت هم اطمینان نداری!

سنگ هم باشی چند بار سرد و گرم ناگهانی خوردت می کند، آدمی شیشه دل که دیگر تکلیفش مشخص است...


همیشه از تکرار گریزانم و سعی میکنم با حرکتی جدید از یک نواختی قبل از خو کردن به آن فاصله بگیرم

اما بدتر از تکرار ٣٠ ساله کار مورد علاقه ات رفتن راه های مختلفی است که اصلا دوستشان نداری!

اگر بتوانی علاقه را در خود ایجاد کنی برده ای وگرنه هر چه می گذرد بی تفاوتی تبدیل به تنفر می شود

و از اینجا به بعد سلول های سرطانی بی انگیزگی در وجودت شکل می گیرند


سرطان ندارم اما نبود اشتیاق باعث شده تا نسبت به هدفم دچار تردید شوم

و مجبورم چراغی روشن کنم تا اطرافم را بهتر ببینم


کجایی ای چراغ هدایت؟

...

حدیث پر کشیدن

بعد از ظهر یکی از روزهای اولین ماه پاییز خسته و بی حال ظاهرا مشغول گوش دادن به حرف های استادم اما در عمل جذابیت در حرف هایش نمی بینم 

با بی حوصلگی انتظار چیزی را میکشم که دقیق نمی دانم چیست 

موبایل ساکتم به آرامی می لرزد

درگذشت دوست و همکلاسی سابقمان را به اطلاع میرساند

مثل همیشه اولین واکنشم نسبت به یک خبر بد انکار است 

یک بار دیگر اس ام اس را می خوانم 

درگذشت دوست و همکلاسی...


متاسفانه فرستنده پیام آنقدر قابل اعتماد است که نمیشود حرفش را به حساب شوخی یا اشتباه گذاشت 

چند بار دیگر پیام را میخوانم و به یاد ۵ سال پیش می افتم که اولین بار با جمع جدیدی آشنا شدم که با خیلی از آنها در ادامه دوستان خوبم شدیم 

یکی از آنها حدیث بود

آنقدر به هم نزدیک نبودیم که دوست صمیمی باشیم اما خاطرات زیادی از هم داشتیم... از واحدهایی که پاس کردیم و پروژه های کاری که باهم انجام دادیم 

بعد از امتحان آمار عابر بانکت را گم کرده بودی و گفتم چیز مهمی نیست...اما وقتی گفتی رمزش هم کنارش بود بیشتر از خودت نگران شدم!

از SPSS ای که SPS تلفظ میکردی و حرصم می دادی (لابد فکر میکردی به خاطر لهجم یه اس زیادی میگم!)

کل کل های همیشگیت با عاطفه که حالا عذاب وجدانش براش مونده 

پرسشنامه هایی که با دوست صمیمی ات ژاله پر میکردی و آخر شب برایم آوردی و چقدر آن شب نگرانتان شدم تا به خوابگاه برسید 

 روزهایی که چهار نفری دیتا وارد می کردیم و در غیاب دکتر با دوست جانت سوال پیچم می کردین و در آخر می گفتی چقدر زرنگی که هم کار میکنی هم جواب سوالای ما را می دی 

اما در درس از من زرنگتر بودی  

و افسوس که امروز آن همه امید شاگرد درس خون کلاسمان به زیر خروارها خاک رفته و گل آرزوهایت پر پر شده 

فقط میتونم بگم یادت بخیر و شیرینی خاطراتی تا ابد در یاد دوستان و همکلاسی هایت خواهد ماند

یاد و خاطره غنچه های نــَشکفته ورودی ۸۷ حدیث و پژمان عزیز بخیر و امیدوارم دیگر گلی جوانه نزده پژمرده نشود

امیدی که امیدوارم به واقعیت بپیوندد...