ظاهراً من هر چقدر تلاش کنم هر هفته مطلبی در وبلاگم داشته باشم به موفقیت نمی رسم
دوباره به سیکل قبلی ام برگشته ام و بازهم همان شعار قدیمی که گاهی بی نظمی هم یک جور نظم است در اینجا صدق می کنه!
این یادداشت به توضیح سه خاطره خوب که در عرض 9 روز اتفاق افتاده است می پردازد. احتمالاً با کمی تاخیر در وبلاگ منتشر می شود
روز اول – اردوی خوب
بیست سال و دو ماه بعد از تولدم!
پس از مدتها با بچه های دانشگاه به اردوی گاوخونی رفتیم.
25 آبان روز عجیبی بود چون غافلگیر شدم (چقدر دلم برای این دیالوگ تنگ شده بود!
)
بعد از مدتها با بروبچ دانشگاه به اردو رفتن لذت خاصی داشت که از قبل قابل حدس بود
بالاخره فاصله ای که بین یادداشتهایم و آپدیتهام ایجاد شده بود تمام شد و بعد از دو سال می تونید صدای من را زنده و بدون تاخیر بشنوید

جا داره که به خودم تبریک بگم
حالا یکی نیست بپرسه خیلی هم نوشته هات آش دهن سوزیه که با تاخیر نرسیدنش را لطف ویژه محسوب می کنی؟!

معمولاً وقتی یه اتفاق رمانتیک می افته علاقه ای که به ثبت کردن رویدادهایش دارم باعث می شود زیاد و بلند بنویسم.خوشبختانه خبر جدیدی نیست و برای همین مدتهاست که یک دل سیر مثنوی هفتاد منی ننوشته ام





نرسیدن به رویای وصال اف جان در تابستان دقیقاً مثل محقق نشدن پیروزی جنبش سبز بود
اگر انتخابات عادلانه برگزار می شد و رئیس جمهور موسوی در جای واقعی خود قرار می گرفت اکثریت ایرانیان و به ویژه جوانان تا مدتی خوشحال بودند ولی بعد می دیدند که به بسیاری از چیزهایی که می خواستند نرسیدند و شادی زودگذر برایشان تمام می شد
اما حالا جامعه ایرانی دارد به آن شعور می رسد که نیاز اصلی ما چیزی فراتر از رئیس جمهور با قدرتی محدود است. ما برای آزادی به ابزاری مثل سکولاریسم نیاز داریم
خوشحالم که به وصالش نرسیدم هر چند امیدوارم در پاییز برسم ولی اگر نرسیدم هم همه چیز را تمام شده نمی دانم. بعضی مواقع شکست حکم سیلی ای دارد که آدم را از خواب غفلت بیدار می کند و باعث پیشرفت می شود و به نوعی شادی بلند مدت به جای شادی زودگذر می آید
اوایل زمان به کندی پیش می رفت و این که باید مواظب رفتار و حرکاتت به صورت ویژه باشی تا کوچکترین خطایی نکنی باعث می شد نگران شوم و برای تمام شدن آزمون و ختم به خیر شدنش ثانیه شماری کنم
آزمون به مرحله خوشمزه اش رسید...اجرای بند شیرین خوراکی!
اما هیچ یک از مراقبان و رابطین سهمی از ویفرهای موزی و شکلات های کاکائویی نداشتند و این برای همه جالب نبود مخصوصاً من که اکثراً اوقات قند خون پایینی دارم
مثل یوزپلنگ که پشت بوته های بیشه قایم می شود تا در زمان خاص با سرعت هر چه تمام تر به سمت شکار حمله کند کمین کردم
صبح اس را با خانمی که بسیار شبیه خودش بود دیدم اما به علت کمبود وقت نشد فرصت نشد با هم سلام و احوال پرسی کنیم اما خوشبختانه داخل جلسه دیدمش که مسئول کنترل کارت شناسایی و مهر امضاء کردن کارت ورود به جلسه داوطلبان بود