دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی
دنیای آبی  :)

دنیای آبی :)

نوشته های شخصی پسر آبی

فصل جدید - بخش دوم

روز دوم – میتینگ ضد بحران

"خودمان بحران ایجاد می کنیم و خودمان هم بحران را از بین می بریم!"
پیرو همین اصل مهم میتینگی در 26 آبان برگزار کردیم
در اتاق فکرمان با فرزاد و محمد مثلثی ایجاد کردیم و با برنامه ریزی بسیار زیاد عید قربان را به عنوان روز مناسب انتخاب کردیم
چرا فقط رژیم اسلامی راهپیمایی فرمایشی برگزار کند و با مانور دادن روی آن سعی بر مشروعیت زایی کند؟! ما هم فرزندان همین انقلاب و پیرو همین راهیم!
در بهترین شرایط روز را در حالی آغاز کردیم که روما جان می خواست کنار بنر نایب قهرمانی ذوب آهن در جام باشگاههای آسیا عکس بگیرد و برای همین با دوربینم به یاری اش رفتم
پل فلزی بودیم که فرزاد هم به ما پیوست و اینجا بود که سه ضلع مثلث بهم پیوستند و در این جور مواقع اتفاقات خوبی می افتد 

ادامه مطلب ...

فصل جدید - بخش اول

ظاهراً من هر چقدر تلاش کنم هر هفته مطلبی در وبلاگم داشته باشم به موفقیت نمی رسم  دوباره به سیکل قبلی ام برگشته ام و بازهم همان شعار قدیمی که گاهی بی نظمی هم یک جور نظم است در اینجا صدق می کنه!
این یادداشت به توضیح سه خاطره خوب که در عرض 9 روز اتفاق افتاده است می پردازد. احتمالاً با کمی تاخیر در وبلاگ منتشر می شود


روز اول – اردوی خوب

بیست سال و دو ماه بعد از تولدم! پس از مدتها با بچه های دانشگاه به اردوی گاوخونی رفتیم.
25 آبان روز عجیبی بود چون غافلگیر شدم (چقدر دلم برای این دیالوگ تنگ شده بود! )
بعد از مدتها با بروبچ دانشگاه به اردو رفتن لذت خاصی داشت که از قبل قابل حدس بود

ادامه مطلب ...

طلسمی که شکست

بالاخره فاصله ای که بین یادداشتهایم و آپدیتهام ایجاد شده بود تمام شد و بعد از دو سال می تونید صدای من را زنده و بدون تاخیر بشنوید

جا داره که به خودم تبریک بگم 

حالا یکی نیست بپرسه خیلی هم نوشته هات آش دهن سوزیه که با تاخیر نرسیدنش را لطف ویژه محسوب می کنی؟!

معمولاً وقتی یه اتفاق رمانتیک می افته علاقه ای که به ثبت کردن رویدادهایش دارم باعث می شود زیاد و بلند بنویسم.خوشبختانه خبر جدیدی نیست و برای همین مدتهاست که یک دل سیر مثنوی هفتاد منی ننوشته ام

ادامه مطلب ...

روزهای تکراری

داشتم کتاب وبلاگستان شهر شیشه ای را که وحید قاسمی عزیز برایم فرستاده می خواندم که به شکلی غیر اتفاقی! یادگاری مامان فریبا را دیدم
تاریخش مال 4 مهر بود و 12 روز زودتر از سفر پارسالم بود
خواستم بازی با اعداد بکنم و 12 را به 16 اضافه کردم و رسیدم به 28 مهر که خبر خاصی نبود
هر چند چهارشنبه چندان هم در سکوت سپری نشد و بعد از مدتها با ندا خانم دوست اف جان سلام و احوال پرسی کردم و عصر با فرزاد و محمد رفتیم تا پروژه ای دیگر را انجام دهیم اما تمامی اینها در دراز مدت نتیجه می دهند. درست مثل حروفی بی معنا که در کنار هم کلمات با معنا را به وجود می آورند
دیروز هم 29 ام بود و فارغ از این که باز هم روزی معمولی بود اما اعداد تقویم فریاد می زدند که دقیقا 5 ماه از آن کلاس روش تحقیق شیرینی که رفتم می گذرد


ادامه مطلب ...

رویاهای تابستانی

نرسیدن به رویای وصال اف جان در تابستان دقیقاً مثل محقق نشدن پیروزی جنبش سبز بود
اگر انتخابات عادلانه برگزار می شد و رئیس جمهور موسوی در جای واقعی خود قرار می گرفت اکثریت ایرانیان و به ویژه جوانان تا مدتی خوشحال بودند ولی بعد می دیدند که به بسیاری از چیزهایی که می خواستند نرسیدند و شادی زودگذر برایشان تمام می شد
اما حالا جامعه ایرانی دارد به آن شعور می رسد که نیاز اصلی ما چیزی فراتر از رئیس جمهور با قدرتی محدود است. ما برای آزادی به ابزاری مثل سکولاریسم نیاز داریم 
خوشحالم که به وصالش نرسیدم هر چند امیدوارم در پاییز برسم ولی اگر نرسیدم هم همه چیز را تمام شده نمی دانم. بعضی مواقع شکست حکم سیلی ای دارد که آدم را از خواب غفلت بیدار می کند و باعث پیشرفت می شود و به نوعی شادی بلند مدت به جای شادی زودگذر می آید 

ادامه مطلب ...